برنده تندیس زرین و گواهی افتخار بهترین مجموعه داستان بعد از انقلاب از نهاد ادبیات داستانی. جولایی در این مجموعه داستان با زبانی نو به بررسی نهاد اجتماع و شخصیت انسانها میپردازد. چاپ اول ۱۳۶۸
خوشبختانه در این دو سه دهه ی اخیر، بسیاری به نوشتن پرداخته اند و در میان آثار چاپ شده، کارهای قشنگ کم نیست. اما متاسفانه به هزار و یک دلیل، یکی هم دور افتادگی از ایران، خواندن همه ی آنها برایم میسر نشده. از میان بسیاری که خوانده ام، اینها کارهایی ست که بیشتر دوستشان داشته ام. از این مکان از قاضی ربیحاوی/ دیوان سومنات از ابوتراب خسروی / جامه به خوناب از رضا جولایی/ خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ از ایرج صغیری / نیمه ی غایب از حسین سناپور/ پرنده ی من از فریبا وفی/ رنگ کلاغ از فرهاد بردبار/ راز کوچک و داستان های دیگر از فرخنده آقایی/ سیاسنبو از محمدرضا صفدری / سوء قصد به ذات همایونی از رضا جولایی/ سلام خانم جنیفر لوپز از چیستا یثربی و... کسانی مانند شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ هشتمین روز هفته، سایه های غار، ماه نیمروز و دل دلدادگی از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام. از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم"، و چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" را دوست دارم. برخی هاشان انگار دیگر نمی نویسند، مثل "صفدری" و "صغیری" و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره و غیره مانده است. از آنجا که برخی از عزیزان "کتابدار گودریدز" متاسفانه بدون داشتن اطلاعات کافی به "ترکیب" عنوان های مشابه می پردازند، در این عمل کلیه ی ملاحظات شخصی از جمله نظرات افراد در مورد کتاب مزبور از بین می رود، و گاه تنها نظر اولی بجای نظرات همه باقی می ماند.
یکی بود یکی نبود. پشت باغ مختارالسلطنه، سالها قبل، پیرزنی را میدیدی که پشت چرخ نخریسی نشسته و دستهی چرخ را میچرخاند، زمستان، بهار، تابستان... روی صورتش قطره اشکی همیشگی، شیاری تا گوشه لب باز کرده بود. اگر جلو میرفتی و به پیرزن نزدیک میشدی میدیدی که تنها دستهای او جان دارند، خود او مجسمهای سنگی بیش نیست. قرنها بود که سنگ شده بود. قصهاش را نالهی چرخ کهنه برایت میگفت: پیراهن خونینت که در نهر شستی، طشتِ من سرخرنگ شد. دستهایم ازسرما سفید شده بود و سوز صورتم را بی حس کرده بود. خورشید هرچند شفاف میدرخشید، اما هوا مثل بلورِ یخ بود. وقتی طشت خونی شد، پای طشت روی برفاب وا رفتم، لب ورچیدم. آرزویم بود تنها بودم و گریه میکردم. میدانستم که به تو لطمه خورده، روزگارِ بیکسم رسیده. نمیدانستم سالها در خانهی مختارالسلطنه باید بنشینم در انتظار مرگ. چشمانم نبینند، دستهی چرخ را بچرخانم. سنگ شوم، مجسمهی من چرخ را بچرخاند. داغِ تو عهد خاقان بردلم نشست، هنگامهی غزای شاه غازی چشمهایم ازاشک خشکید. صحقر آن آمد، مرگ نیامد. کفر گفتم... حال در پشت دیوار این خانه نجوایم را تنها خود میشنوم. سالها ازآن هنگام که لقمهای پیش رویم میگذارندــ آنقدرکه نمیرم ــ گذشته. من خاک شدم. سنگ شدم و هستم. امید در سنگ جوانه زد که روزی بزایم و در سوگ جوانم نشینم.
جامه به خوناب قطعا جزو بهترین کارهای جولایی است مجموعه داستانی که هم داستان پریان دارد هم تخیلی است هم تاریخی است هم جنایی است و سورئال و هم رئال جنگی.این ملغمه عجیب در بستر دوران قاجار ... دقیقا آنچه جان مایه این کتاب است بعدها در کتابهای دیگر جولایی تزریق می شود اما انگار جامه در خوناب اوجی است که جولایی گه گاهی به آن نزدیک می شود