9789648838923 بازیابی و بازنویسی دستنوشتههای نیما یوشیج به کوشش فرزندش، شراگیم یوشیج صورت گرفته است. نیما در این یادداشتها گاهگاه اشاراتی به رویکردهای هنری خود دارد؛ اما اغلب یادداشتها، شکایتهای مردی رنجورند که از آدم و عالم زخم خورده است چاپ ۱۳۸۷
علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما پوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریانهای اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.
« چهارشنبه هجدهم مهرماه ۶۸ است. مشغول خواندن یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج هستم. برگزیدهی آثار نیما یوشیج را جناب سیروس طاهباز با معرفتی که مخصوص خود اوست امضا کرده و برایم فرستاده است. یادداشتهای روزانهی نیما اولین بار است که چاپ میشود. تقریبا یک روزه همه را خواندم. مدتها بود که هیچ کتابی را با این حوصله و ولع نخوانده بودم. ارادتم به نیما صد چندان شد، از ارادتی که نیما به مولا علی(ع) دارد...»
عباراتی که در بالا آمد بخشی از یادداشتهای روزانهی سیدحسن حسینی است که از کتاب «سکانس کلمات» نقل شد. همان طور که سیدحسن حسینی (که خود به عنوان یک شاعر شیعی اصیل مشهور عام و خاص است) در یادداشت خود اشاره کرده است علی اسفندیاری -نیما یوشیج- پدر شعر نوی معاصر ارادت ویژهای به حضرت مولای متقیان علی(ع) داشته است که بارقههایی از این ارادت در آثار او اعم از شعرها و یادداشتها قابل مشاهده است از شعرهای او میتوان به قطعهای با مطلع: « گفتی ثنای شاه ولایت نکردهام/ بیرون ز هر ستایش و حد ثنا علی است» و قصیدهای در وصف بهار و منقبت مولا علی(ع) با مطلع: «باز آمد نوروز مه دلبر و ساغر/ زان گشت همه باغ پر از ساغر و دلبر» و چند رباعی اشاره کرد ولی ارادت او در نوشتهها و یادداشتهایش جلوه و جلای خاصی دارد که در انتهای این نوشته چند نمونه از این یادداشتها از کتاب «یادداشتهای روزانه ی نیما یوشیج» آورده شده است.
در دنیا هیچ آفریدهای مثل علی(ع) نبود
و از مذهب و تعصب گذشته. اندک مرد و اندک جوانمرد کسی است که به مرد و جوانمرد بد نگوید. و مرد جوانمرد کسی است که مدح آنها را بر زبان دارد و آنها را بر همهی مردم آفریده از چندین قرنها به این طرف ترجیح میدهد و اعمال آنها را سرمشق خود قرار میدهد. و مرد و جوانمرد کسی است که شبیه آنها میشود. ولی مثل آنها را دیگر بشر نخواهد دید و دامنه خلقت به قدری کثیف خواهد شد که دیگر شبیه یا معتقد به آنها را نیافریند. شب پنجشنبه/۱۴/ دی ماه ۱۳۳۴
استالین کبیر و تاریخ
از من میپرسند، استالین انسان کبیر است یا علی (ع)؟ هزار و چند سال گذشته است که به کبارت علی (ع) تصدیق میشود، چند سال گذشته از استالین؟ احمقها نمیدانند تاریخ هم مثل انسان جوانی و پیری دارد و به دورهی بلوغ باید رسید.
اسلام و من
« من محب علی (ع) هستم. هر دانشمندی هر فهمیدهای هر فیلسوفی به هر عنوانی که اسلام را نشناخت و رفت زندگی را نشناخت و رفت- (اسلام حاصل زندگی عهدهایی است.) لئون تولستوی چقدر میل داشت که قرآن را بیاموزد- در واقع لئون تولستوی با مفهومات چند قرن قبل از اسلام افکارش را برآورد کرد- من پیشوایان اسلام را احترام میگذارم، آنها عملاً کسانی بودهاند. من نسبت به پیشوایان کنونی در شک و تردید هستم. کسی که پیشوایان اسلام را مثل علی (ع) نشناخت پیشوایی را نشناخت. آنها راست گفتند و راست عمل کردند. الحمدو له الله الذی جعل کل شیِ جدا. {بیشک این فراز عربی به صورت مخدوش بازنویسی شده. شاید «الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین...» (با توجه به موضوع سخن) بوده، شاید «الحمدالله الذی جعل کلی شی مفتاحا لذکره» بوده یا ... }
ای علی، ای پیشوای مؤمنین و متقیان در این دنیای کثیف من به تو متوجه هستم. ای علی! ای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع): من از هرکسی هرچه دیدم غلط بود. من از هرکسی هرچه شنیدم دروغ بود من از هرکسی هرچه یافتم خودش و نفس خودش بود ای علی (ع). یا مولا علی.»
و اما در آخر دو رباعی از نیما در نعتِ مولا:
محمود، علی، عابد و معبود علیست وز جمله آفریده مقصود علیست گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم بودی به میان نبود، ور بود علیست
صدبار شکست و بست و در هم پیوست تا نام علی مرا در آئینه بُدست من بگسلم از تو با جفای تو ولیک از مهر علی دلم نخواهد بگسست
نیما در این یادداشت ها گاه گاه اشاراتی به رویکردهای هنری خود دارد؛ اما اغلب یادداشت ها، شکایت های مردی رنجورند که از آدم و عالم زخم خورده است
در مورد هنر او می گوید باید متعهد به اجتماع بود و مردمان اما نه به معنای تعهد به سیاست و حزب و ... . هنر باید معطوف به کار باشه چون کار و مبارزه در زندگی محوریه - ، باید معطوف به زندگی باشه. البته با وجود اینکه هدف هنر زندگیه هنرمند باید زندگیشو برای هنرش بزاره و هنر رو فقط برای هنر دنبال کنه. این یک نوع فداکاری است. کسی زندگیش را می گذارد تا بقیه قدر زندگی را بدانند. او تفاوتی می ذاره بین زیستن و زندگی. میگه زیستن برای هنر و هنر برای زندگی - گویی زندگی جوهره ای است که زیستن با آن معنا دارد. البته توجه به زندگی را نباید ابن الوقتی دانست. او اهمیت زیادی به گذشته می دهد و می گوید حال در پنجه ی حواس اسیر است اما گذشته با دل سر و کار دارد. او گذشته را به حال برتری می دهد
او در شعر بر اهمیت قافیه تأکید می کنه و تلاش خودش رو نزدیک کردن آهنگ شعر به آهنگ کلام روزمره و مکالمه های زنده ی مردمان می دونه - و نه اینکه صرفا محض تنوع اشعار رو کوتاه و بلند کنه. شعر باید به حقیقت بشری و جزئیات زندگی بشری نظر کنه. حقیقت شعری در افق روزمرگی بشری معنا داره. میگه در رباعیاتش بیشتر از هر جای دیگه رویکرد وصف حالی داره و روحیاتش اونجا نمود بهتری دارند. می گه شرق و غرب تفاوتی دارند شرق ذهنی است و غرب عینی. برای عینی سازی اندیشه هایمان به غرب نیاز پیدا کردیم و برای همین در تجسم و ترسیم غربی شده ایم. می گوید شعرش برای کسی است که با غرب آشنا است. او تکرار و تقلید از سبک قدما را عبث می داند چون اهمیت حافظ و مولوی و ... به نگاهشان است - در همین راستا از نگاه هدایت هم تعریف می کنه. او در مقابل نگاشتن نظریه ی شعرش مقاومت می کند و می گوید شعر را باید حس کرد و یافت. البته در اواخر این ننوشتن را به اوضاع بد زندگی هم نسبت می دهد
ماشین و تمدن را خطری برای زیبایی و هنر می داند. معتقد است هنر باید بیان چیزی باشد. هیچ چیز خطرناک تر از هنرمند بی همه چیز نیست. آن امر محوری که هنر زبان بیان آن است چیزی نیست جز نفع عموم مردم. او می گوید شاعر می تواند در فلسفه و... متخصص و متبحر باشد اما اگر متبحر نیست بهتر آنکه به روزمرگی مردمان اکتفا کند و فضل نفروشد و اهل فکر ننماید
برخی حرف های بالا شائبه ی کمونیست بودنش را پررنگ می کنند اما او منکر کمونیسم است هر چند ظاهرا تمایلات مارکسیستی خود را رد نمی کند. ماده گرایی غلیط کمونیست ها و هنر سیاسی و خودفروشی و وطن فروشیشان را نکوهش می کند. تأکید می کند که آدم عاقل بنده ی هیچ ایسمی نمی شود و آزاد می ماند
در حوزه ی زندگی شخصیش از خانواده نالان است. حرف های ضد زن هم دارد مثلا زن را موجود ناقصی می داند که خوبش آدم را شاعر و بدش، فیلسوف می کند. در تک تک صفحه های این کتاب تلخی بی پولی و وضع بد اقتصادی از یک سو و عدم امکان چاپ و نگهداری آثارش از سوی دیگر موج می زند. آدم های زیادی در این کتاب مورد حملات او هستند. بیش از همه ناتل خانلری در معرض دشنام های اوست ؛ او را شیاد شهرت پرستی می داند که از او می دزدد و به اسم خود البته واژگونه و بدون فهم انتشار می دهد. به همایی حمله می کند - مثلا در مورد نوشتن دستور زبان فارسی بی سوادش می داند - ، فروزانفر را بی سواد می داند که گفته فردوسی اشتباه لغوی دارد - به سناتور شدن و پولداریش هم طعنه می زند - و همینطور به خاطر دستور زبانش؛ به نادر نادرپور می تازد که نوچه ی خانلری است و شعر او را نفهمیده؛ به سعید نفیسی می تازد به خاطر تاریخ نویسی جهت دارش؛ حمله به شاملو می کند که وقتی به سراغش می آید فقط وقتش را تلف می کند و برخی اشعاری که نیما برایش تصحیح یا سروده در اشعار خودش وارد و چاپ کرده است - البته اذعان دارد که شاملو و رهنما برخلاف امثال نادرپور هنرش را فهمیده اند ( هر چند افکارش را نه )؛ به ذیبح الله صفا می تازد که کرور کرور درآمد دارد و وزیر شده است؛ به شهریار می تازد که اشعارش را لای اشعار خودش رد کرده؛ به سایه می تازد که زیادی متفکر نما است. به کسان دیگری مثل حمیدی شیرازی، توللی شیرازی، رسول پرویزی، صبحی مهتدی، نوشین، بزرگ علوی و مهدی سهیلی هم می تازد. از آن طرف از یوسف اعتصام الملک و پروین اعتصامی خوبی هایی می گوید و از صادق چوبک تعریف می کند. دوستانی که فکرش را می فهمند از میان شاعران بزرگ نیستند بلکه یکی جوانی است کرد و دیگری درویشی صفی علی شاهی
به نظرم حملات و طعنه ها در این یادداشت ها خیلی پررنگند و میزان رنجور بودن نیما آنقدر زیاد است که من خواننده زده می شم از این همه فحش و طعنه و ... . اما بقیه ی حرف هایش جذابیت هایی دارد. نکته ی بد دیگر نثر نیما است. کم نیست جاهایی که معنای عبارات مبهم یا حتی نامشخص می ماند
اگر بخواهم چند بخش جالب را نام ببرم "اردیبهشت 33"، "انسان کبیر و تاریخ"، "سفر با جلال و سیمین"، "من در نظر مردم چقدر خفیفم"، "شهرت من اسباب زحمت من"، "امروز در معارف"، "دکتر جنتی"، "ملخ و حشرات پرنده"، "بعضی کلمات نصیحت آمیز"، "عکس، اردیبهشت ماه"، "یوسف حکیم نوری" و "گوشه ای مرموز از تاریخ ایران" خوبند
🔸️درستتر آن است که پیش از معرفی کتاب «یادداشتهای روزانه نیما یوشیج» تفاوت این کتاب با سایر آثار منثور نیما را متذکر شوم.
🔸️ از نیما یوشیج علاوه بر شعرهایی که در طول این سالها منتشر شده، آثار دیگری منتشر شده است که جزو آثار منثور نیما طبقهبندی میشود، یک، کتابهایی که در دسته نقد و نظریات ادبی هستند؛ مثل «حرفهای همسایه»، «ارزش احساسات» و «تعریف و تبصره» کتابهایی که نیما در طول سالیان مختلف آن را به نیت انتشار یک کتاب در حوزه نظریه ادبی نوشتهريال که تمانی اینها در یک مجلد توسط نشر نگاه منتشر شده است. دومین دسته از آثار منثور نیما، داستان، نمایشنامه و سفرنامه است که اینها هم در طول سالهای پس از مرگ نیما توسط افراد مختلف به چاپ رسید، ولی آخرین باری که همه آنها یکجا منتشر شد، زیر نظر شراگیم یوشیج توسط انتشارات رشدیه بود که جلد اول مجموعه آثار نیما یوشیج است که تا به حال سه مجلدش منتشر شده، سومین دسته نامههای نیما ست که تنها نسخهای که از آن در حال حاضر در بازار کتاب موجود است نسخهایست که زیر نظر مرحوم سیروس طاهباز فراهم آمده که این نسخه هم توسط انتشارات نگاه منتشر شده و اما چهارمین دسته از آثار منثورِ نیما، یادداشتهای روزانه اوست
🔸️در بین آثار نیما یادداشتهای روزانهاش حاشیهدارترین و بحثبرانگیزترین است؛ چرا که در این دفتر که شامل یادداشتهای او در هشت سال پایانی عمر اوست، حرفهایی در مورد افراد و جریانات سیاسی و ادبی زده شده است. حرفهای صریحی که برای بسیاری از مخاطبان تعجببرانگیز و تازه نیز هست، یادداشتهای نیما اول بار به صورت خلاصه در سال ۶۸ توسط سیروس طاهباز منتشر شد که با واکنشهای زیاد و متفاوتی همراه بود تا به حدی که عدهای او را به جعل آثار نیما جهت خوشامد جریان حاکم متهم کردند. امری که خود طاهباز در مقدمه کتاب آن را پیشبینی کرده بود.
🔸️در این یادداشتها تصویری متفاوت از نیما به دست میآید، بنابر آنچه که میتوان از این یادداشتها استنباط کرد نیما حداقل در هشت سال آخر عمر بسیار به مذهب گرایش پیدا کرده، از جریانات سیاسی حاکم خصوصا جریان چپ و تودهایها منزجر است، از جریانات ادبی خصوصا جریان مجله سخن به رهبری پرویز ناتلخانلری گلهمند و عصبانی است، از بسیاری از شاگردانش نظیر احمد شاملو دل خوشی ندارد و.... و تمام این مواضع را به صراحت و گزندگی هرچه تمامتر بیان میکند.
🔸️و اما سخن نیما در این یادداشتها را چگونه باید ارزیابی کرد؟ نیما در بین سالهای ۳۰ تا ۳۸ پیرمردیست که سالها برای اثبات جریان شعرنو زحمت کشیده و شاگردان زیادی تربیت کرده و مقابل مخالفانِ قدرتمندی ایستادگی کرده، گویا دیگر تاب و توانی برایش نمانده، عمده شعرهایش را سروده و در این سالها به شدت کم کار شده است و بیشتر به ویرایش و جمعآوری آثارش میپردازد (کاری که هر دم بیم آن را دارد به سرانجام نرسد) در این سالها او به شدت با مشکلات مالی و معیشتی دست و پنجه نرم میکند، کمحوصله است و عصبی. نثر نهچندان منقح و مرتب یادداشتها حکایت از این عصبیت و کمطاقتی دارد. در صورتی که نثر نیما در نامهها و دیگر آثار منثورش غالبا فصیح و خوشخوان است. پس این یادداشتها معیار خوبی برای فهمیدن داوریِ او در باب افراد نیست فیالمثل نیما در جایی در مورد شاملو میگوید "نامرد کسی بود" ولی در جای دیگر به طور ضمنی از او تعریف میکند. کلا نیما در این سالها به خیلی از افراد بدبین است، فیالمثل با اینکه خواننده آگاه در اختلافی که بین نیما و خانلری رخ داده حق را به نیما و جریانی که او راه انداخته است، میدهد ولی نمیتواند بیانصافی نیما در مورد خدمات خانلری را از نظر دور دارد.
🔸️پس یادداشتها خوب و خواندنیست ولی عمده ارزیابیهای نیما را نباید معیار قرار داد و باید سایر آثار او را هم مد نظر قرار داد. سوای اینها یادداشتها نشان میدهد نیما تا چه حد از جامعه خود جلوتر است و مسائل را فارغ از جوّ غالب جامعه بررسی میکند و تنها همین نیماست که میتواند چنین انقلاب ادبی عظیمی را رهبری کند.
🔸️و اما از یادداشتها چه نسخههایی در بازار موجود است؟ شراگیم یوشیج در سال ۹۵ یکبار توسط نشر مروارید این کتاب را منتشر کرد که هنوز هم در بازار موجود است، یکبار دیگر هم توسط انتشارات رشدیه. این نسخه که در آستانه سال ۱۴۰۰ منتشر شد علاوه بر اینکه چند یادداشت اضافهتر دارد؛ بر اساس سال نگارش طبقهبندی شده است و برخلاف نسخه نشر مروارید کشکولوار نیست و دیگر اینکه خطاهای مطبعی فاحش و متعدد نسخه مروارید هم در اینجا رفع شده است.
🔸️و اما بخشی از کتاب: افراد جوانهای ما چه فرنگ رفته و چه نرفته، متصل میگویند برویم به فرنگستان ترکِ این مرز و بوم کثیف را بکنیم. ایران وحشی است ایران قدیمی» است و امثال این حرفها. وحشی خودِ این جوانها هستند و کثیف خود این جوانها. عده زیادی از جوانهای ما به فرنگستان رفته، زن فرنگی اختیار کرده و زاد و بوم خود را از دست داده و بعدها به کلی نایاب میشوند. شنیدهام بعضی از این جوانها تغییر تابعیت هم دادندهاند. اما وحشی همان درندگان اروپایی هستند کثیف همانها هستند. من میل دارم در این مزبلهی وطنم ایران بمیرم و در همان مزبله خدمت برای اهل وطن بکنم. خاکروبه را در ایران خوردن، من به غذاهای فرنگی ترجیح میدهم. من بهترین نقاط روی زمین را وطنم ایران -مازندران و نور و کجور- میدانم. من نفرین میکنم به فرزندم اگر اینجا را ترک کند. من هیچوقت میل به دیدن بلاد اروپا ندارم. من در اینجا زنده شدهام و برای وطنم باید جان بدهم. ولو گرسنگی بخورم، گرسنگی من سیریست. اگر گفتهام: "یارب آبشخورم انداز به سامان دگر" گِلهگذاری است. امیدوارم هیچوقت آبشخور من از این ناحیه عوض نشود. حافظ هم گفته است: "بیا تا خویشتن حافظ به ملک دیگر اندازیم"، ولی همینطور گفته است: "نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر/ هوای خاک مصلی و آب رکنآباد" جوانهایی که برای عیاشی و شهرت خیال میکنند به فرنگستان بروند، در نظر من حقیرترین جوانها هستند من اروپا را یک درندهی وحشی، یک روباه مکار میدانم. شخصیتهای عالیِ مردمانِ آنجا از این حساب بیرون است. شخصیتهای عالی مال همه دنیا است، ایران و اروپا ندارد. نفرین من به فرزند من، اگر زاد و بومش را ترک کند. من میمیرم و هر نفسی که میکشم به یاد زادگاه خود هستم. من ایرانی را بر همه ملتها ترجیح میدهم. به مناسبتی بود که این سطور یادداشت شد. ایرانیهایی دیدم که میخواستند استقلال مملکت را با حرفهای پوچ بفروشند. ایرانیهایی که کار به استقلال ندارند و کار به خودشان و شکمشان و زیرشکمشان دارند و متصل میگویند چرا در این خرابه ماندهایم، برویم به اروپا و باید گفت اگر تو مرد هستی، ره و رسم مردان را بیاموز و خرابی را آباد کن. "گفت آن گلیم خویش به در میبرد ز موج/ وین سعی میکند که بگیرد غریق را" (سعدی)» شبِ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۳۴
یکی از آثار علی اسفندیاری، معروف به نیما یوشیج (۱۲۷۴-۱۳۳۸)، که از اهمیّت بسزایی برخوردار است و به کمک آن میتوان با افکار این شاعر نامدار آشنا شد، کتاب «یادداشتهای روزانه نیما یوشیج» است. کتابی که حاصل دستنوشتههای کوتاه و پراکنده و شامل داوریهای صریح نیما یوشیج پیرامون بسیاری از مقولهها و شخصیّتهاست. کتابی که ابتدا توسّط سیروس طاهباز ذیل یکی از فصول «برگزیدۀ آثار نیما یوشیج» به چاپ رسید و سپس متن کاملتر آن توسّط فرزند نیما، شراگیم یوشیج، منتشر شد.
شراگیم در پایان یادداشتهای روزانه، سیروس طاهباز را به خیانت در امانت متّهم کرده و معتقد است که طاهباز تمام کارهایی که او و همسرش انجام داده بودند با نام خود و بهعنوان گردآورندۀ آثار نیما یوشیج به چاپ رساند و سالها از این راه حقّ تألیف میگرفت (یوشیج، ۱۳۸۸: ۳۳۴ الی۳۳۶).
نیما یوشیج در این کتابِ خود متعرّض افراد متعدّدی چون مصدق، دشتی، توللی، نادرپور، حمیدی، شاملو، همایی، فروزانفر، طبری، بزرگ علوی، پرویز ناتل خانلری، مرتضی کیوان و شجاعالدین شفا میشود. هرچند در کنار این نقدها و شکوهها، از برخی افراد مانند صادق هدایت، صادق چوبک، پروین اعتصامی، علامه قزوینی، محمد معین، عباس اقبال آشتیانی، شهریار، سید موسی صدر و مرتضی مطهری به نیکی یاد میکند و هدایت را بهترین نویسندۀ ایران میشمرد (همان: ۱۷۹-۲۱۹) و از دوست خود، شهریار، بهعنوان تنها شاعری در ایران یاد میکند که دیده است (همان: ۳۳۸).
نیما یوشیج همچنین خود را شیفتۀ اسلام و علی بن ابیطالب نشان میدهد و مینویسد:
اسلام فوق همهچیز خواهد بود. اسلام هم راجع به زندگی مادی فکر کرده است و هم راجع به زندگی معنوی (همان: ۵۰). مذهب اسلام همهچیز را برای مردم گفته است (همان: ۵۱). پیامبر اسلام و علی (ع) آزادهترین مردمان جهان هستند (همان: ۷۱). من محبّ علی (ع) هستم. هر دانشمندی هر فهمیدهای هر فیلسوفی به هر عنوانی که اسلام را نشناخت و رفت، زندگی را نشناخت و رفت (همان: ۸۷). علی (ع) انسانی کبیر است بعد از هزار سال و اینهمه بزرگان فکر و ذوق علی را ستایش کردهاند. احمقِ مستشرق تو امروز رد میکنی (همان: ۲۷)؟!
من پسرِ سیّد ملایی [جلال آلاحمد] را میشناسم که رسول اکرم (ص) را کنار گذاشته و او را قبول ندارد، اما ژید را قبول دارد. کازانوا نامی را که ضدّ پیغمبر است ترجمه کرده و قبول دارد (همان: ۳۱-۲۰۷). من لعنت میکنم به کسی که به شعائر اسلامی با نظر بد نگاه میکند. من پست میدانم و بدتر از سگ که به ائمه - ائمۀ معصومین و مطهرین (همان: ۸۰) - به نظر حقارت نگاه میکنند (همان: ۹۵). من عبادت نماز و روزه و امثال آنها را برای عوام مناسب میدانم، اما دیگران گناهی ندارند. من به ائمه و انبیاء و نیّت پاک آنها بسیار اعتقاد دارم و بس، و همین عبادت من است (همان: ۲۰۸).
نیما در وصیّتنامۀ خویش محمد معین، محبوبی که هرگز وی را ندیده بود، وصیّ اول آثارش قرار داد. ضمن آنکه خواسته بود ابوالقاسم جنتی عطایی و جلال آلاحمد نیز در این کار به شرطی که هر دو با هم باشند با دکتر معین همکاری کنند (همان: ۳۳۳). وصیّتی که بنابر گفتۀ شراگیم یوشیج عملاً اجرا نشد؛ چراکه دکتر محمد معین خود را در مقابل کوهی تصوّر کرد، آلاحمد با صراحت خود را صادق هد��یتی معرّفی نمود که زیر پرچم نیما نمیآید و دکتر جنتی عطایی هم میخواست وانت بیاورد و آثار نیما را یکجا با خودش ببَرد و همان بلایی را بیاورد که چند سال پیش بر سرِ مجموعه اشعار نیما آورد و مغلوط و دَرهم چاپ کرد (همان: ۳۳۴).
این شاعرِ تنها که خود را فاقد دوست و معاشر میدانست (همان: ۲۲)، از مادر و خواهر خویش نیز گلایه داشت و آنان را خیانتکار میخواند (همان: ۱۰۴). نیما یوشیج خوشحال است که عضو هیچ حزبی نبوده (همان: ۵۰) و معتقد است فحشی از این بدتر در این کشور ندیدم که به من تودهای بگویند (همان: ۲۰۹).
نیما یوشیج بر آن باور است که اگر رباعیاتش نبود، شاید به مهلکهای ورود میکرد. در رباعیات بهطور مجمل به بیان احوال خودش پرداخته و به حقیقت و طریقت مسلک خویش اشاره کرده است (همان: ۲۰۷).
او در ادامه از عصر رمانهای مفصّل سخن میگوید و به برتری شعر و داستان کوتاه و استفادۀ بیشتر از عمر تأکید ورزیده است (همان: ۴۴-۶۰) و مینویسد:
تصویر دوریانگری چند سال است در گنجۀ کتابهای من خوابیده است با وجودی که من به وایلد کمال اخلاص را دارم... ولی حقیقت امر این است که من حوصلۀ خواندن کتابهای مفصّل را ندارم. در غیرداستان هم اسفار ملاصدرا را من سرسری خواندهام. مثل زدم همینطور منظومه و امثال آنها را. اما خوشبختانه یا بدبختانه عمیق فهمیدم. العاقل فیالاشاره را در من به کار بسته بودند. ولی من به مردم نمیگویم (همان: ۱۷۶).
نظر نیما دربارۀ دکتر پرویز ناتل خانلری، که پسرخالۀ اوست، کاملاً منفی است و گویی منفورترین فرد نزد وی بهشمار میرود. نیما یوشیج ضمن شیّاد و طرّار و یاغی و چاروادارِ فرنگستان خواندن دکتر خانلری (همان: ۲۰۳)، به توطئۀ او و هممسلکانش علیه خود اشاره کرده و از عدمِرضایت باطنی خود نسبت به همه صحبت میکند (همان: ۵۴-۵۵).
تنها چیزی که اکنون [سال ۱۳۳۲] به من تسلّی میدهد مولوی است (همان: ۲۱). خانلری وزن را نمیشناسد (همان: ۳۳) و شعر مقیّد به عروض او که دارد دست و پا میزند تفنّن و مسخره است (همان: ۷۵). خانلرخان شیّادترین آدمی که من در زمان خود دیدم، این ناجوانمرد بود که خود را به هدایت میچسباند و هدایت اعتنا نداشت (همان: ۷۸).
نیما یوشیج ضمن بیسواد خواندن همایی و فروزانفر، دستور زبان فارسی آن دو را نیز افتضاح میشمرد (همان: ۷۰) و متذکّر میشود که بدیع الزمانها پانصد هزار تومان از ممر کتابِ بچهها بگیرند غیر از پولهای دیگر که مال استادی و سناتوری است و من با ماهی سیصد تومان بگذرانم. هرچه داشتم از مال پدری از دستم برود و گرسنه باشم و نتوانم شام و نهار مقوّی برای بدنم داشته باشم اما بدیعالزمانها خوب و خوش بگذرانند. زندهباد ایران، زندهباد پادشاهان هخامنشی (همان: ۱۳۳)!!!
در یادداشتهای روزانه نیما یوشیج به کوشش سیروس طاهباز، در اینجا، جملهای آمده است که در یادداشتهای روزانه به همّت شراگیم ذکر نشده است و آن جمله این است:
اما بدیعالزمانها مانند سگ و خر و اسب و قورباغه بگذرانند (یوشیج، ۱۳۶۹: ۲/ ۳۰۲).
نیما یوشیج زن را وجود ناقصی میخواند که در کمال زندگی مرد و افکار او دخالت دارد (همان: ۲۵۷). چنانکه معتقد است این جوان - یعنی جلال آلاحمد - همه را تحقیر میکند و خیال میکند با کوتاه کردن دیوار دیگران دیوار او بلند خواهد شد. اصلاً او جلف حرف میزند مگر در جلوی زور و قدرت که در آنی موش میشود (یوشیج، ۱۳۸۸: ۲۰۷).
نیما در ادامه اذعان میکند احمد شاملو، که من برای ذوق و فکر او و اصلاح شعرهای او حتی مصرعهایی را ساخته و در شعر او جا دادم، نامرد کسی بود که به من هردفعه تماس پیدا کرد برای اشغال وقت من و ضایع کردن وقت من بود (همان: ۲۳۵). شجاعالدین شفا هم فردی مقدّمهنویس با ترجمههایی ثقیل و کثیف است که شهوت به قدری بر او غلبه کرده است که وصف ذکرِ زوج را لازم میداند و حافظ و مولوی را که عاشقانه و در پرده حرف زدهاند را ریاکار میشمرد (همان: ۲۶۴-۲۶۵).
مرتضی کیوان را گمراهی به هلاکت رسانید. من چقدر به او نصیحت کردم. افسوس (همان: ۵۰)! مصدّقِ حقهباز (همان: ۵۰) یک دستنشاندۀ اجنبی است. او برای اینکه رئیسجمهور شود حاضر است مملکت را به دست روسها تجزیه کند. مردم، عوام و گمراهاند و باید به دست این پیرمرد هفتاد ساله از بین بروند (همان: ۱۷). و شریعتزاده و رؤیایی فقط راجع به این زن شاعره (فروغ فرخزاد) حرف زدند و باید که ساکت بمانم (همان: ۲۶۷).
«نیما یوشیج» شاعر معاصر و پدر شعر نو فارسی در یادداشت های روزانه اش تقریبا در تمام موضوعات مطلب نوشته و نظراتش را بیان کرده البته که بیشتر یادداشت هایش در حوزه ی ادبیات و شعر و شاعری و احوال شخصی و وضعیت زندگانی و زمانه اش است اما یادداشت هایی خواندنی در مورد فلسفه و موسیقی و هنر و مذهب و اخلاقیات دارد. نیما یوشیج در طول زندگانی پر ملالش بیشترین رنج و ناراحتی را از جانب پسرخاله اش «پرویز ناتل خانلری» متحمل شده. وضع داخلی زندگی نیما همواره با فقر و رنج همراه بوده. کتاب «یادداشت های روزانهٔ نیما یوشیج» برای شناخت شخصیت تیما و اوضاع زمانه اش مفید است. نثر نیما جذاب و لذت بخش است از خواندنش لذت بردم ❤️✨ کتاب را به معرفی جناب امیرمهدی حقیقت تهیه کردم . اگر به نیما یوشیج علاقه مند هستید این کتاب پیشنهاد من به شماست 🙂