Jump to ratings and reviews
Rate this book

شعر رقصان شمس

Rate this book
مقدمه ی محمدعلی سپانلو بر کتاب شعر رقصان شمس

شور رومی

نزدیک به هشت قرن پیش مسافری از قونیه به شیراز رسید. زمان حکومت ایلخانان مغول و اتابکان بود؛ عصر ملوک‌الطوایفی در کشوری چند پاره شده، دوران حکومت‌هایی سست و کم‌اقتدار و پیمان‌نشناس و خصم یکدیگر در گوشه گوشه امپراتوری قطعه‌قطعه شده ایران. می‌توان تصور کرد که مسافر قونیه چقدر شگفت‌زده شده باشد که مردم شیراز، مرکز اقلیم پارس، چیز زیادی از حکومت سلجوقیان روم نمی‌دانند. آن زمان سعدی شاعری سرشناس بود که در سراسر دیاری پهناور از شرق تاغرب شعرش و نثرش را می‌شناختند؛ همان‌طور که خود می‌نویسد ذکر جمیل او از هند تا سوریه گسترده بود. می‌دانیم که این شهرت و محبوبیت به گونه‌ای روزافزون اوج گرفت، همچنان که پنجاه سال پس از مرگ شاعر، ابن‌بطوطه گزارش می‌دهد که خنیاگران چینی بر رودخانه زرد، در قایق موسیقی که زورق بزرگان را همراهی می‌کرد، غزل سعدی را به آواز می‌خواندند. اما مسافر قونیه نیز با خود خبرها و تحفه‌ها داشت، او از شاعر و عارف و دانشمندی خبر آورده بود که در قونیه و بسیاری از شهرهای آسیای صغیر تا دمشق شعرهایش را می‌خواندند، از موعظه‌هایش نسخه برمی‌داشتند و به منش و شخصیت او همچون اسطوره‌ای دسترس‌ناپذیر حرمت می‌نهادند. مسافر مبهوت بود که در مرکز شعر پارسی از آن شخصیت معروف و حتی مقدس، که نامش جلال‌الدین و مولدش بلخ بود و از سر احترام و ارادت همگان او را «مولانا» یا «مولوی» و «ملاّی روم» ــ و حتی «خداوندگار» ــ می‌نامیدند، چندان خبری ندارند. چشم و چراغ پارسی‌زبانان، یعنی شیخ اجل، نیز مدعای مسافر را شنید و از او خواست که نمونه‌ای از تراوش‌های طبع این شاعر ناشناس را عرضه بدارد. مسافر شاید از حفظ یا از روی کاغذنوشته‌ای، غزلی از مولانا را نقل کرد که می‌توان چنین پنداشت که از معروف‌ترین و پرخواننده‌ترین غزل‌های مولوی در عصر خود او بوده است؛ مسافر خواند:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست...
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

تا آنجا که:

یعقوب‌وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و جور او
آن نور دست موسی عمرانم آرزوست

آیا شیفتگی و مفاخره بیش از حد مسافر بر مرشد قونیه باعث شد که شیخ اجل بر مولانا برانگیخت یا بارقه‌ای از رشک، رشکی که مقام بی‌منازع سعدی را در مظان تردید می‌نهاد، علتی شد که سعدی شعر آن همکار دوردست را به نحوی هجو کند؟ شاید طردآ للباب و سردستی علیه شاهکار مولانا غزلی نگاشت که این‌گونه آغاز می‌شود:

از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنّار نابریده و ایمانت آرزوست...

و سپس خرده‌گیری بی‌رحمانه‌ای از مضمون مرکزی غزل مولانا:

فرعون‌وار وااسفاها همی‌زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست...

این ماجرا در سینه تاریخ مانده است. طی قرن‌های بعد مقام بلند مولانا در ممالک وسیعی به دیده قبول نشست، اما نه به خاطر غزل‌هایش؛ او را متفکری عارف شناختند که مثنوی یا به قول خودش آن «قرآن مدلّ» بزرگ‌ترین معرّف او بود. گویی فروغ هنری کار مولانا قرن‌ها در سایه قرار گرفت. غزل‌های او که در «دیوان شمس» گرد آمد ممکن بود جزو آثار قلندران و درویشان در ذیل ادب رسمی قرار بگیرد یا از آن طرد شود. زمان گذشت، شیخ شیراز همچنان سروری کرد و تا دوران ما هرگاه از شعر مولوی سخن می‌رفت مثنوی معنوی به میان کشیده می‌شد، کتابی که حکایات و آموزه‌های دینی و اخلاقی آن هنر شعر را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. می‌دانیم که خود مولوی نیز به شعرش وقعی نمی‌گذاشت، خویشتن را شاعر حرفه‌ای نمی‌شناخت... بارها در آثارش آمده است که آن سرودها را محض دل دوستان می‌سراید. سرنوشتی مشابه در تاریخ ادبیات ما برای خیام نیز تکرار شده است؛ او در درجه نخست منجم و ریاضی‌دانی برجسته بود. اینکه رباعیات قلیل او بهترین نمونه رباعی در ادب فارسی به شمار می‌آید به دیده مورخان و تذکره‌نویسان در برابر انبوه دواوین قطور شاعران وزنی نداشت. شاید آن نویسندگان هیچ‌گاه باور نمی‌کردند که روزگاری مولوی و خیام را بر امثال عنصری و انوری و جامی ترجیح بدهند، همچنان که سال‌های سال با آثار بیدل و غالب دهلوی با نوعی «فانتزی» برخورد می‌کردند و صائب و نظیری و عرفی را شاید از آن‌ها جدّی‌تر می‌پنداشتند.
قبول خاطر و محبوبیت مردم‌گیر و البته همزمان سعدی و مولوی می‌تواند ما را در این لحظه به مقایسه‌ای برساند. می‌دانیم که پیش از سعدی در طول چهار قرن شاعران پارسی‌گو وظیفه‌خواران دربار و درواقع کارمند دستگاه به شمار می‌آمدند. تلخی سرنوشت فردوسی که مأموریت و رسالت خود را بالاتر از رضای‌خاطر دربار می‌دانست، در تواریخ آمده است. بیهقی اشاره می‌کند که بهرامی سرخسی، شاعر دربار امیر مسعود غزنوی، به خاطر انتقاد رقیقی که از امیر کرد مغضوب شد و به هندوستان تبعید گردید. این روند چند سده‌ای مستقر بود. شاعران اطاعت می‌کردند (چرا که دانسته بودند داشتن عقیده مستقل و منفرد منجر به آوارگی و بی‌پناهی ناصرخسرووار می‌شود). نخستین کسی که این رابطه آمر و مأمور و ممدوح و مادح را به نیروی شهرت مردمی خود گسست البته سعدی بود. از سویی دل‌نشینی و مقبولیّت کلام شیخ شیراز و از سوی دیگر ضعف و بی‌اقتداری حکومت‌های کوچک ایران (از جمله اتابکان فارس) این امکان را به شاعر می‌داد که حضور خود را اسباب افتخار ممدوح بداند. بدین‌طریق قرنی گذشت تا عبدالرحمان جامی به منصّه ظهور برسد، که بر بال پیروزی گذشتگان و اقرانش حتی فراتر از مرزهای امپراتوری باستانی ایران، از هند تا اروپای شرقی، پرواز کند و طرف احترام فرمانروایان ریز و درشتی باشد که او را نیز «مولانا» و شخصیت ادبی ایران‌شمول می‌شناختند...
و اما آن مقایسه که شاید با تأکیدی که اندکی بعد برموسیقی شعر مولانا خواهیم داشت بی‌جا نباشد، اینکه اگر شاعران دربار سامانی و به‌خصوص غزنوی و سلجوقی را در ردیف «هایدن» و «موتزارت» وظیفه‌خوار و کارمند حساب کنیم، سعدی نقش «بتهوون» را یافت که استقلال رأی وعقیده هنرمند را ب...

336 pages

First published January 1, 2008

1 person is currently reading
24 people want to read

About the author

Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi

1,170 books15.7k followers
Sufism inspired writings of Persian poet and mystic Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi; these writings express the longing of the soul for union with the divine.

Jalāl ad-Dīn Muhammad Rūmī - also known as Jalāl ad-Dīn Muhammad Balkhī, Mevlânâ/Mawlānā (مولانا, "our master"), Mevlevî/Mawlawī (مولوی, "my master") and more popularly simply as Rumi - was a 13th-century Persian poet, jurist, Islamic scholar, theologian and Sufi mystic who lived in Konya, a city of Ottoman Empire (Today's Turkey). His poems have been widely translated into many of the world's languages, and he has been described as the most popular poet and the best-selling poet in the United States.

His poetry has influenced Persian literature, but also Turkish, Ottoman Turkish, Azerbaijani, Punjabi, Hindi, and Urdu, as well as the literature of some other Turkic, Iranian, and Indo-Aryan languages including Chagatai, Pashto, and Bengali.

Due to quarrels between different dynasties in Khorāṣān, opposition to the Khwarizmid Shahs who were considered devious by his father, Bahā ud-Dīn Wālad or fear of the impending Mongol cataclysm, his father decided to migrate westwards, eventually settling in the Anatolian city Konya, where he lived most of his life, composed one of the crowning glories of Persian literature, and profoundly affected the culture of the area.

When his father died, Rumi, aged 25, inherited his position as the head of an Islamic school. One of Baha' ud-Din's students, Sayyed Burhan ud-Din Muhaqqiq Termazi, continued to train Rumi in the Shariah as well as the Tariqa, especially that of Rumi's father. For nine years, Rumi practised Sufism as a disciple of Burhan ud-Din until the latter died in 1240 or 1241. Rumi's public life then began: he became an Islamic Jurist, issuing fatwas and giving sermons in the mosques of Konya. He also served as a Molvi (Islamic teacher) and taught his adherents in the madrassa. During this period, Rumi also travelled to Damascus and is said to have spent four years there.

It was his meeting with the dervish Shams-e Tabrizi on 15 November 1244 that completely changed his life. From an accomplished teacher and jurist, Rumi was transformed into an ascetic.

On the night of 5 December 1248, as Rumi and Shams were talking, Shams was called to the back door. He went out, never to be seen again. Rumi's love for, and his bereavement at the death of, Shams found their expression in an outpouring of lyric poems, Divan-e Shams-e Tabrizi. He himself went out searching for Shams and journeyed again to Damascus.

Rumi found another companion in Salaḥ ud-Din-e Zarkub, a goldsmith. After Salah ud-Din's death, Rumi's scribe and favourite student, Hussam-e Chalabi, assumed the role of Rumi's companion. Hussam implored Rumi to write more. Rumi spent the next 12 years of his life in Anatolia dictating the six volumes of this masterwork, the Masnavi, to Hussam.

In December 1273, Rumi fell ill and died on the 17th of December in Konya.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
11 (47%)
4 stars
5 (21%)
3 stars
4 (17%)
2 stars
3 (13%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Zahra.
7 reviews
March 24, 2022
...
شب رفت، صبوح آمد؛ غم رفت، فتوح آمد.
خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا.
...
که جان‌ها را بهار آورد و مارا روی یار آورد؛
ببین کز جمله دولت‌ها کدام آورد مستان را.
...
خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار ما.
بعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما.
...
جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ِّ ما؛
صد جان برافشانم برو، گویم: ه‍‍َن‍ی‍ئاً مَ‍رحَبا.
(گوارا و خوش آمدی)
..‌.
با عقل خود گر جفتمی، من گفتنی‌ها گفتمی.
خاموش کن تا نشوند این قصّه را باد هوا.
...
خاموش و در خراب همی جوی گنج عشق؛
کین گنج در بهار برویید از خراب.
...
روز نو و شام نو، باغ نو و دام نو
هر نفس اندیشه نو، نو خوشی و نو غناست
نو ز کجا می‌رسد؟ کهنه کجا می‌رود؟
گرنه ورای نظر عالم بی‌منتهاست
عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک
می‌رود و میرسد، نو نو این از کجاست؟
خامش و دیگر مگو، آنکه سخن بایدش
اصل سخن‌گو بجو، اصل سخن شاه ماست
...
من نشستم ز طلب، وین دل پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشت
هر که اِستاد به کاری بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست
...
من نور خورم که قوت جانست
...
گم شدن در گم شدن دین منست
نیستی در هست آیین منست
...
نیست شو ای برف و همه خاک شو
بنگر کاین خاک چه زیور گرفت
خاک به تدریج بدانجا رسید
کز فر او‌ هر دو جهان فر گرفت
..‌.
امروزِ دلم عشقست، فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل، فردای دگر دارد
...
به جان تو که مرو از میان کار، مخسب
ز عمر یکشب کم گیر و زنده‌دار، مخسب
هزار شب تو برای هوای خود خفتی
یکی شبی چه شود؟ از برای یار، مخسب
...
از چهره تو زر می‌زن، با چهره‌ی تو زر می‌گو
با زر غم و‌ بی‌زر غم، آخر غم با زر به.
...
من دانه‌ی افلاکم، یک چند درین خاکم
چون عدل بهار آمد، سر سبز شود دانه.
Profile Image for Naf As.
3 reviews
Read
May 5, 2014

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم
ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو
وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم
دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم
گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را
از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم
Profile Image for Roozbeh.
78 reviews9 followers
May 24, 2010
از انتخاب‌ها و دلیل ِانتخاب‌ها خوشم نیامد اما ابعاد کتاب (جیبی)، رسم‌الخط خوانا و توضیحات بجا خوب بودند
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.