البته حلق انسان راهِ باز به مغز نداره وگرنه آب که هیچ، هزار جور عفونت میتونست برسه به مغز. این بخش جمع شدن آب توی مغز و این که شخصیت داستان چه راحت یه میخ تو سرش فرو کرد عجیب بود. و به نظرم منظور داستان اصلاً احترام گذاشتن به تفاوتها نیست یا حتی مسخ. شخصیت داستان به خاطر آسیب میخ به مغزش، به تدریج دچار روانپریشی شده و از زیانآور بودن کارهاش آگاه نیست و به خودش و دیگران آسیب میزنه. فکر میکنم موضوع نوآورانه نبود. متن روانِ خوبی داشت که خستهکننده نبود. چند تا غلط املایی و ایراد نگارشی داشت.
داستان قشنگی بود ظاهرش تخیلی و شاید هر کسی متوجه نشه اما داستان واقعیه نویسنده از طرف یک بیمار روانی صحبت میکنه دنیا رو از زاویه شخصی دید که درون سرش مشکل داشت و در اخر فرزند رو بدون اینکه بفهمه کشت و خودش هم همین طور توصیفات اخر منظور جهان بعدازمرگ هست غمگینم کرد ... https://taaghche.com/book/6508