Jump to ratings and reviews
Rate this book

غريبه در بخار نمک

Rate this book

144 pages, Paperback

First published January 1, 2001

10 people want to read

About the author

احمد آرام

35 books12 followers
احمد آرام (1330) داستان‌نویسی که در بوشهر متولد شده و در شیراز زندگی می‌کند، فارغ التحصیل رشته‌ی هنرهای نمایشی است. رمان مرده‌ای که حالش خوب است در سال 1383 منتشر شد و جایگاه او را به عنوان نویسنده‌ای صاحب سبک در ادبیات ایران تثبیت کرد. پس از آن، انتشار مجموعه داستان‌هایش استمرار او را در سبک خاصی از نوشتار نشان داد. این نویسنده‌ی جست‌و‌جوگر با تکیه بر فرهنگ و باورهای مناطق بومی جنوب ایران،‌ شکل‌هایی تازه و نوآورانه از روایت و تصویرسازی را تجربه می‌کند.
نخستین‌ اثر احمد آرام‌، غریبه‌ در بخار نمک‌ برنده‌ی‌ لوح‌ تقدیر از نخستین‌ دوره‌ی‌ جایزه‌ی‌ ادبی‌ یلدا (۱۳۸۰) و بهترین‌ مجموعه‌ داستان‌ سال‌ در سومین‌ دوره‌ی‌ جشن‌ فرهنگ‌ فارس‌ (۱۳۸۰) شد

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5 (26%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
6 (31%)
2 stars
7 (36%)
1 star
1 (5%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Pardis.
707 reviews
July 2, 2007
عسل مثل تیر شهاب از در خانه بیرون زد؛ طوری که صدای کلونِ در هم به گوش‌های تیز ننه بزرگ نرسید. صداها و هیاهوی توی ساحل هنوز به گوش می‌رسید. بابام، دست‌هاش را دور دهانش قیف کرده و روبه جانب ساحل داد زد: «هی… هی…» صداش کمانه‌کمانه توی تاریکی گم شد. لحظه‌ای بعد از دل تاریکی کسی گفت: «دریا، حیدر رو پس داد.» ننه بزرگ از تو درگاهی سرک کشید، طوری که نصف بالا تنه‌اش از درِ انباری بیرون زد. انگاری می‌خواست تاریکی را بو کند. بعد گفت: «حیدر نصیحت هیچ کس رو قبول نداشت، دریا جادوش کرده بود.» ننه‌ام که پشت گردن بابام ایستاده بود گفت: «امروز جسد حیدر، فردا کسای دیگه، چه معلوم که سرنوشت صفر بهتر از بقیه باشه.» بابام گفت: «عسل، اگه دختر منه نون‌آورش باید مرد دریا باشه. تا وقتی که از دریا می‌خوریم سرنوشتمون رو پیشونیمون نوشته شده.» ننه‌ام گفت: «نمی‌خوام سرنوشت عسل رو پیشونی صفر نوشته بشه.» بابام گفت: «اجداد ما از دریا خوردن، توی رگ‌های ما جای خون، آب شور دریاست. ما دریایی‌ها برامون شرم‌آوره رو خشکی بمیریم.» گفتم: «بابا» بابام برگشت و نگاهم کرد. ستاره‌ای پهنای آسمان را نصف کرد و مثل آتش سیگار بابام پرت شد یک گوشه‌ای تو تاریکی. ننه‌ام سرم داد کشید و گفت: «بچه فسقلی، نگفتی پرت شی پایین؟» دوباره گفتم: «بابا» بابام گفت: «این دیگه چه مرگشه؟» گفتم: «آجی… در رفت.»
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.