احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادریاش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.
در ادامهی خوانش کتابهای کودکانِ منتشر شده توسط کانون پرورش فکری، به این کتاب رسیدم... البته درستترش اینکه خود کتاب به واسطهی یک دوست به من رسید :)) نویسنده کتاب که از قضا شاعر هم هست، منطق و روایتِ شاعرانه خود را توانسته با مهارت، با قلم و نثری روان ترکیب کرده و اثری به غایت زیبا را بیافریند. روایت این کتاب، بسیار مبتکرانه و زیبا همانطور که گفتم شاعرانه است و به خوبی توانسته با تصویرگری ها و کلماتش بازی رفت و برگشتی داشته باشد. اما چیزی که ضربهی جدی به کتاب زده است، تصویرگریهای بسیار ضعیف کتاب است که نه تنها نتوانسته پا به پای روایت پیش برود، که اصلا بسیار عقبتر از تصویرسازیهای دیگر کتابهای منتشر شده توسط کانون میباشد. در ضمن نسخهای که به دست من رسیده است، نام عباس کیارستمی را به عنوان تصویرگر بر خود دارد... اما در گودریدز، نام دو نفر دیگر به عنوان تصویرگر ثبت شده است (شاید تصویرسازی این کتاب، بعدها به این دو نفر سپرده شده است).
پنوشت: تشکر فراوان از دوست عزیزم، مینا که این کتاب را هم (مثل بسیاران کتاب دیگر) به دست من رساند.
در کافه چرخِ ساغریسازان با کیمیا نشستیم و کیمیا از این کتاب برام گفت، با کوهن بلند خوندیم و دربارهی کیارستمی حرف زدیم. کتاب رو امروز خوندم و همهچیز «مهربان شد».
چند سال پيش، يك تابستان، من كه خيلى خيلى بچه بودم، با پدرم كه خيلى جوان بود و مادرم كه خيلی خيلى جوان بود؛ يك عَكس يادگاری گرفتيم. همهی ما، توى عكس، لبخند مىزديم. من به گنجشک عَكّاس خنديده بودم، پدر به خندهى من خنديده بود و مادر از اخم عكاس خنديده بود. عكاس اخم كرده بود كه چرا پدر میخندد، و مادر خنديده بود كه چرا عكاس اخم كرده. عكاس عكسِ يادگاری را به ما داد، گنجشک را توى قفس كرد. عكاس به گنجشک اخم كرده بود و گنجشک هنوز به من مىخنديد. ما همه، خندهمان را توى عكس جا گذاشته بوديم. اگر گنجشک هم با ما بود، اگر توى قفس نبود، خندههاش را با ما توى عكس جا مىگذاشت.
امروز هوا كه افتابى بود، آسمان كه روشن بود، كرم ابريشمها از جعبه بيرون آمدند. از ديوار بالا رفتند، سر تاقچه، كنارِ عكس يادگارى نشستند. دور عكس پیله بستند، پیلهای زرد بستند. عكس يادگاری، توى پیله گم شد، لبخندهاى ما هم گم شد _ بهپيله رفت. امروز، من كه ديگر خيلى خيلى بچه نيستم، با پدرم كه جوان نيست و مادرم كه خيلى جوان نيست؛ به عكاسخانه رفتيم. رفتيم از عكاس، عكسِ خندان بگیریم، رفتيم از گنجشک، خنديدن ياد بگیریم. عكاس مرده بود. گنجشک توى قفس نبود. توى قفس خالى، يک عكس بود: عکس گنجشک بود، عكس عكاس بود. عكاس توى عكس مىخنديد. گنجشک توى عكس، اخم كرده بود.
نسخهای که من خوندم رو کیارستمی تصویرگری کرده. سرزنده و پررنگه. قرمز. سبز. خاکستری. قبل از اصلاح شدن صفحه ۶ و ۲۰ کتاب به خاطر ارشاد. این چهار ستاره، برای همون کتابه.
«رنگ اتاقهای خانهی ما صورتی بود. روز جمعه پدرم همهی اتاقهای ما را رنگ زد - رنگ آبی. رنگ آبی زیاد آمد. من خورشید را آبی کردم: شهر ما آبیست. آفتاب دیگر زرد نیست، آبیست. رنگ مهتابست. شهر ما همیشه مهتابیست. همهی مردم رنگ مهتابی دارند. همهی مردم زیر رنگ مهتابی، مهربان شدهاند. لباس سربازها مهتابی شد، سربازها مهربان شدند.»
“ من همیشه راست میگویم: شقایق را من از خوابم آوردم، توی باغچه کاشتم. کسی باور نمیکند. راستی شما خواب سرخ من، خورشید سرخ خواب من و شقایق باغچه را باور میکنید؟ “