دوستانِ گرانقدر، این داستانِ تاریخیِ جذاب و خواندنی، از ۱۰۵۶ صفحه و ۵۵ فصل تشکیل شده است و مربوط به اتفاقاتیست که پس از مرگِ «شاه عباس صفوی» رخ میدهد.. در این کتاب، با زبانی شیرین و داستانی، با رویدادهایی که در طولِ چهارده سال حکمرانیِ «شاه صفی» پیش آمده، آشنا میشوید... با خوانش چنین داستانهایی به خوبی درک میکنید که چرا سرزمینمان امروزه به این وضعیت دچار شده و اسیرِ یک مشت وحشیِ بی غیرت و اجنبی شده است و ای وای بر مردمانی که همچون گوسفند و یا شکار در شکارگاه، سرشان را پایین بیاندازند و نظاره گرِ کشتارِ خود و هم میهنانشان باشند و نسبت به غارتِ سرزمین و غارتِ آب و خاکشان بی تفاوت باشند.. سکوتِ مردمِ این سرزمین، از همان سالها تا به امروز، باعث شده این تازی پرستانِ بی شرف، به این باور برسند که تمامی این مرز و بوم، ارثیهٔ پدرانِ قزلباش و تازی پرستشان است... امروز هم شاهدیم که این مردمِ بیچاره، دقیقاً به مانندِ آن دوران، باید تو سری بخورند و کار کنند و خفت بکشند تا هزینهٔ عیاشی هایِ دینمداران و سیاست بازانِ بر تختِ قدرت نشستهٔ قزلباش های صفوی و تخم و ترکهٔ آنها را پرداخت کرده و تدارک ببینند در زیر چکیده ای از این داستانِ زیبا را بدونِ لو دادنِ پایانِ آن، برای شما تاریخ دوستانِ گرامی، مینویسم ******************************** پس از مرگِ شاه عباس، «شاه صفی»، جوانی، دائم الخمر و بنگی که تمامِ عمرش را در حرمسرا و کنارِ مادرش مهدعلیا گذرانده بود و تنها شراب نوشیده و افیون مصرف کرده و بنگ کشیده، به قدرت میرسد و از آنجایی که مادرِ کینه ای و کفتار صفتش برای او تصمیم میگرفت، در همان آغاز تا میتوانست حاکمان و امیران و نزدیکان به شاه عباس را کشت و اعضایِ خانواده را کور کرد و آنقدر تحت تأثیر خاله بازی هایِ دربار بود که به سردارانِ مشهور در زمان شاه عباس نیز رحم نکرد و علاوه بر آنها «یوسف آقا» و «چراغ خان» که پس از مرگِ شاه عباس، از جایگاهشان سواستفاده کرده بودند و توسط خودِ شاه صفی به قدرت رسیده بودند را نیز از دمِ تیغ گذراند.. خلاصه آنکه این موجودِ وحشی و روانی، تا میتواند خونِ این و آن را میریزد و حتی به نوزادان و کودکان نیز رحم نکرده و در استانِ فارس، نسل کشی به راه می اندازد و چندین روستا در شمال و جنوبِ کشور را با خاک یکسان میکند.. این موجودِ خونخوار و روانی، خودش در ماه های مهم و مرده پرستیِ تازیان یعنی محرم و رمضان نیز شراب میخورد، ولی «اغورلوخان ایشیک آقاسی باشی» و «طالب خان اردوبادی»، وزیر موردِ اعتماد مهدعلیا را به بهانه و جرمِ مستی، گردن زده و تکه تکه میکند.. از سوی دیگر، مملکت و مردم بیچاره در خرافات و بدبختی دست و پا میزنند و این مردکِ بیخردِ صفوی، پول پایِ ساخت مقبره و مناره در کربلا خرج میکند و برای آب رسانی به نجف و رفعِ مشکلِ بی آبی آنها و تعمیرِ سقف و ستونِ گورِ تازیان در شهرهای عراق، هزینه های سرسام آوری انجام میدهد.. حتی زمانی که نوروز باستانی فرا میرسد، به دلیلِ همزمان شدن با محرمِ تازیان، مردم اجازهٔ شادی نداشته و باید بر سر و صورتشان زده و به جایِ شادی و شادباش گفتن، باید حسین حسین گویان، سوگواری کنند... این تاوانِ مردمیست که سرزمینِ نیاکانشان را به مُشتی اجنبیِ تازی پرست، میدهند ولی داستان قرار نیست فقط به تاریخِ صفویه بپردازد.. داستان از جایی رنگ و بو میگیرد که دختری مسیحی به نامِ «مریم» که شاهزادهٔ زیبای گرجی و دختر «تهمورث خان»، پادشاه گرجستان است را به زور قرار است به حرمسرای شاه صفی ببرند.. ولی مریم فرار میکند و در این مسیرِ دشوار، یکی از سربازان غزلباش به نام «عباسقلی» که جانش را حاضر است در راه سلطنتِ صفویه بدهد، تصمیم میگیرد به مریم کمک کند تا او به گنجه یا قره باغ بگریزد... شاه صفی نیز این خیانت را که زن آینده اش را از دستش گرفته اند را تاب نمی آورد.. خلاصه آنکه عباسقلی دلباختهٔ مریم شده و مریم نیز او را دوست دارد و در ادامهٔ داستان مشخص میشود که مهدعلیا، مادرِ شاه صفی نیز دلباختهٔ عباسقلی شده است.. در این بین، والیِ قره باغ، «داوود خان» است و داوود خان که قصد نابودی حکومت جور و ستمِ شاه صفی را دارد، تصمیم میگیرد تا خود را در معرضِ خشمِ شاه صفی قرار دهد، ولی به عباسقلی پست و مقام بدهد.. بنابراین عباسقلی را به ریاستِ قورچیان گماشته و ستون اصلیِ سپاهش را به وی میسپارد... مهدعلیا، مادرِ شاه صفی هم «محبعلی بیک» که مرشد و یار دیرینِ عباسقلیست را رهسپارِ گنجه و قره باغ میکند، تا بلکه او بتواند با رفاقت و زبانِ نرم، عباسقلی را راضی کرده و وی را از زیر پرچمِ داوود خان، خارج کند... محبعلی بیک میتواند عباسقلی را راضی به ترکِ آنجا کند، ولی داوودخان برای اطمینان بیشتر، عباسقلی را به حبس فرستاده تا کسی از اهدافش آگاه نشود.. از طرفی، والیِ استان فارس، «امام قلی خان» که برادرِ داوودخان است، نگرانِ وضعیتِ برادرش شده و میداند چنانچه جنگی میان شاه صفی و داوودخان پیش آید، دودِ این آتش به چشم خاندانِ او یعنی خاندانِ "اللهوردی" هم میرود. بنابراین سه پسرِ خود، یعنی «صفی قلی خان» و «علیقلی خان» و «فتحعلی خان» را مأمور میکند تا به عمویِ خود، اخطار دهند.. نکته اینجاست که شاه عباس، سالها قبل یکی از کنیزانش را حامله کرده و به شیراز و نزدِ امام قلی خان فرستاده است.. بچه در خانهٔ امام قلی خان به دنیا آمده و حال یکی از این سه برادر تصور میکنند که جانشینِ به حقِ شاه عباس، یکی از آنهاست.. بنابراین همچون داوود خان، پادشاهیِ شاه صفی را به حق نمیدانند و به دنبالِ پایین کشیدنِ او از تاج و تخت هستند.. ولی جالب اینجاست که هیچکس نمیداند این جوانی که تنها بازماندهٔ شاه عباس است، کیست!! هیچکس جز امام قلی خان و البته «یوسف بیک» از این راز آگاه نیست.. و شما عزیزان هم تنها با خواندنِ داستان پی به این راز خواهید برد که تنها پسرِ باقی مانده از شاه عباس، چه کسی است خلاصه آنکه کار به جایی میرسد که شاه صفی، پر نفوذترین وزیرش، یعنی «یوسف آقا» که البته فسادش در دربار ثابت شده بود را نیز به قتل میرساند و چیزی از مرگ او نمیگذرد که ازبکها به قلعهٔ ماروچاق یورش برده و امامقلی خان، آمادهٔ نبرد شده تا به مرو حمله کند.. داوودخان زمانی که از این نبرد آگاه میشود، این اتفاق را فرصتی میبیند تا زمانی که نیروهای شاه صفی به سمت خراسان حرکت میکنند، با تهمورث خانِ گرجی متحد شده و به پایتخت حمله کرده و سلطنتِ شاه صفی را به پایان برساند.. برای رسیدن به این هدفِ بزرگ، ابتدا باید مخالفانِ خود از طایفهٔ قاجار را از سر راه بردارد که طیِ نقشه و نیرنگی دقیق، سرانِ قاجار را به قتل میرساند ضعفِ شاه صفی در ادارهٔ مملکت و تشنگیِ او برای کشتارِ مخالفان و سردارانِ مورد اعتمادِ شاه عباس، باعث تضعیفِ حکومت شده و «سلطان مراد عثمانی» که از این موضوع آگاه شده و میداند شاه صفی، این مردکِ تازی پرستِ خرافاتی و ترسو، اهلِ بزم است و اهلِ رزم نیست، تصمیم میگیرد تا به ایران لشگرکشی کند و گرجستان و ایروان را به تصرفِ خویش درآورد و در ادامه سپاهِ هندوستان نیز، از بی صاحب بودنِ حکومتِ ایران، استفاده کرده و قندهار را تصرف میکند و صدالبته سلطان مراد به گرجستان و شمال راضی نشده و قصدِ اضافه کردن بغداد به خاکِ عثمانی را نیز در سر دارد.. بنابراین به بغداد نیز لشگرکشی میکند.. زمانی که سلطان مراد بغداد را به توپ بسته بود، شاه صفی پشت دروازه های اصفهان میگساری میکرد و بنگ میکشید و با پسرهای نوجوان غلام بارگی میکرد. سلطان مرادِ عثمانی، با بهره بردن از بی کفایتی و ترسو بودنِ این صفویِ بی ریشه و بی بته، عراقِ امروزی را برای همیشه از ایران جدا کرد.... عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان را خوانده و از سرانجامِ عشق و دلدادگیِ عباسقلی و مریمِ گرجی، آگاه شوید ----------------------------------- امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این کتاب، کافی و مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»