قصهی شلول، پیرنگِ وا رفته، چپاندن فانتزیها و مضامین جنسیِ بسیار بیجهت، شخصیتهای پختهنشده و درونگوییهایی که هیچ کارکرد خاصی ندارند مگر اینکه از ذهنیتِ خامِ روشنفکرهای پولدارِ عشقِ شمالِشهر و استفاده از واژگان هنری و اسامی هنرمندها خبر میدهند.(شاید نویسندهی محترم و اطرافیانشون؟) فضاسازی خوب و یک سفرِ شهری جالبِتوجه. تاکید: قصه ناقص است. قصه شل است. قصه کشش ندارد و قصه، قصه، قصه!
همه چی از یک ممونی شروع شد که چون حوصلم سر رفته بود و اصلا روی مود خوبی نبودم تصمیم گرفتم سری به کتاب های پسرخالم بزنم و با این کتاب مواجه شدم که خوب به خاطر حجم کمی که داشت ترغیبم کرد که بخونمش و تا اخر مهمونی تمومش کنم . فکر میکردم فقط منم که زیاد با داستان ارتباط برقرار نکردم یجوری که 50 صفحه اول هنوز نتونسته بودم نسبت هارو بفهمم که کی به کیه . ولی امتیازی که اینجا ثبت شده رو دیدم فهمیدم اونقدراهم دور از ذهن نبودم نمیدونم میشد سبک داستان و سیال ذهن گذاشت یا نه چون واقعا یه جاهایی اذیت کننده میشد این عقب و جلو رفتن توی داستان نکته های مثبتی که باعث شد بهش یدونه ستاره ندم یکی موضوع عکاسی بود که داخل داستان اندکی بهش پرداخته شده بود و نکته دیگ این بود که بعد از این همه داستان های قدیم خوندن این داستان که فضاش با الان یکی بود و از چیزایی حرف میزد که میتونستم درکشون کنم جالب بود برام. همین.
بدترین اتفاقی که در مورد یک کتاب داستانی می تونه بیفته تاریخ مصرف دار بودنه. و بدتر از اون نوشتن کتابی که خیلی ساله از تاریخ مصرفش گذشته. موقعی که کتاب تموم شد باورم نمیشد که چنین کتابی چاپ میشه. یک ستاره برای اسم و طرح جلد.
تو خندوانه بود کجا بود فیروز کریمی اومد گفت نویسندههای ایرانی بیکارن میشینن مینویسن فکر کنم نویسنده این کتابه واقعا بیکار بوده گفته چیکار کنم چیکار نکنم نشسته این کتاب رو نوشته
ناوِلایی که راوی با زبانی روشن فکرمآبانه و نکته-گو شخصیت/تیپ های اش را در جمله هایی کوتاه و بسته-بندی شده تعیین تکلیف میکند، مثلا در صفحه پنجاه و نُه: "گوشی را از دست بردیا می گیرد و صفحه ی فرزامِ جدید را بالا و پایین میکند. به پسره میخورد از ابن نِرد های ریقونه باشد. یک جوجه سینه فیل که به زودی می فهمد ستاره ی بختش در دنیای بازیگری نخواهد درخشید و پس از کشیدن مکافات و والزّاریاتِ کارگردانی در دو سه جشنواره دانشجویی، تصمیم قطعی می گیرد که منتقد هنری شود و اقبال را در طعنه و فحاشی به دیگران امتحان کند." کُل کتاب شبیه همین تکّه ای که گذشت توسط راویِ دانایِ کُل با لحنی نیمه پوزخند و نیمه داورانه پیش میرود که داستانی نخ نما را بازسازی کند. نکته آزارنده تاکید راوی بر واژه هایِ برانگیزاننده و کلیشه ای جنسی است، مثلا در صفحه هفتاد و هفت پایِ همین فرزامِ جدید را به همراهیِ یک دختر به زمین روایت دوباره باز میکند و حالا دو توصیفی که از دخترِ سی ساله همراه با فرزامِ جدید پیش چشم خواننده رژه میرود: "زن جوان زیباست، با اندامی برجسته" و کمی پایین تر: "زن جوان همچنان زیباست، و بسیار برجسته" جدا از کلیشه ای بودن این توصیف در تمام رُمان به چنین توصیفاتِ فَستفودی ای بر میخوریم و تعداد شخصیت/تیپ هایِ اضافه و سترونی مانند همین "خانم جوان" در این کتاب کوچک بیداد میکند. هر صفحه از کتاب را اتفاقی باز کنید با کلماتی چون ملاصدرا و آپولوژیست و آکویناس و کلبی مسلک و لنین و بهمن محصص روبرو میشوید که در دهه هشتاد باعث مرعوب شدن خواننده با ارجاعات و اصطلاحاتِ روشنفکرانه میشد و برای خواننده گذشته از آن دوران گشت و گذار در قبرستان روایت هایِ آپارتمانی روشنفکرانه دهه هشتاد است و برای خوانندگان نوتر احتمالا باعث ملال و دلزدگی. استفاده راوی از تِم عکاسی هم شبیه استفاده هایِ روایت از تِم روشنفکری سطحی و بی مایه است. رُمان را میشد از نیمه رها کرد، نکردم که این متن را بنویسم که این خود درباره چیستیِ تمامیّتِ کتاب گویاست.
قصه ابتر است و روایت شتابزده. مضامین تکرار شونده مثل رابطه مرشد و شاگردی نوجوان و بزرگسال سرخورده از رنج روزگار، عشق، خانواده و حضور پررنگ آیکنهای شهری مشخصههای نوشتار دادخواه به حساب میرود. اما آنچه «قطعهی نایاب برای تعمیر ریشتراش» به ضعیفترین اثر سینا دادخواه بدل میکند، غفلت او از قصهپردازی است. شخصیتهای شتابزده و ناشکیبا پرداخته شدهاند و از فرط تکرار و شباهت به پرسوناژهای آثار قبلیاش لوثشده به نظر میرسند. استاد دانشگاه دلزده، کلیشههای ناکامل و سطحی از گردش عقیدتی و باوری، و حتی توصیفهای ارائه شده از شهر، همگی نشان از شتابزدگی و سرهمبندی اثر است. جملات حتی در بسیاری از جاها بیدلیل درگیر لفاظی و پیچیدگی شدهاند، گویی نویسنده فراموش کرده سادهنویسی هنر بزرگتری است. راستش بعد از خواندن شاهراه انتظار کار قویتری داشتم. تنها نکته مثبت به نظرم توانایی غریب و شگفتانگیز سینا دادخواه برای توصیف صحنههای معاشقه و روابط جنسی شخصیتها برای فرار از تیغ سانسور است.
"یوسفآباد، خیابان سیوسوم" نه اینکه فوقالعاده باشد، اما نویدبخش بود، اینکه داستان و شخصیتها را با "شهر" گره زده بود. نه اینکه نمایندگی نسلی را کند، اما فضایی را ساخته بود که آن نسل و شور و حالوهوایش به خوبی در آن میگنجید، هر چند کامل نبود و مثلا در استفاده از نام برندها و تشبیههای اینچنینی زیادهروی داشت. اما اینجا، در قطعه نایاب، همهاش همان زیادهرویهاست. جهشهای داستان منطق خاصی ندارد. بسیاری تشبیهها فقط با اسامی دهانپرکن واقعا پُر شدهاند و بعضا نامربوط هستند. همان نسلی که در فضای آفریدهشده در یوسفآباد میگنجید، این بار با تلاشهایی برای نمایاندن طبقهها یا گرایشهای سیاسی اساسی لنگ میزند. نه چپیهایش چپاند، نه نوجوان "هنریاش" باورپذیر. مدیر هنری و استاد دانشگاه و ... گویا در این کشور و این شهر که نویسنده بر آن تاکید هم دارد، زندگی نمیکنند. اغراق از انتخاب اسم شخصیتها شروع شده، تا دیالوگها و تشبیهها و ... خیلی دیالوگها در دهان شخصیتها نمیگنجند. بعد فرزام استیفا تا مواجهه با فرزام دوم، با این اسم یاد میشود، ناگهان راوی او را ف.الف صدا میکند. فضاسازی به پای یوسفآباد نمیرسد، چرا که با شخصیتها و داستان گره نمیخورد و یک جاهایی هم کمرمق میشود و کار نمیکند، مثل غروبی که در فودکورت با حرکت اشعه خورشید بهش اشاره میشود. در توصیف فضای سیگاریها و پارکینگِ یکی از مالهای تهران و خود فودکورت تا حدی موفق است و واقعا یادآور این دست فضاهای تهران است.
کتاب داستان رازهای خانوادگی استاد دانشگاهی است که با خواهرزادهاش زندگی میکند. کتاب حتی یک نکتهی مثبت هم نداشت و اتلاف وقت بود. داستان بیسروته، شخصیتپردازی ناقص و توصیفات نابجا و بیدلیل بود. نویسنده سعی کرده بود به جنبههای مدرن از نود گرفتن تا فودکورت مالها بپردازد اما این پرداختن باسمهای و سطحی بود نه در خدمت قصه.
کتاب با روابط پیچیده و فکرهای خصوصیِ در هم و آشفته آدم هایی شروع میشه که شوق کشف کردنشون دلیلِ ادامه دادن به خوندن ماجرائه. ماجرایی که رفته رفته شکل آشنایی میگیرد و همین تکراری بودن میتونه دلیلِ عقب نشینی بعضی خواننده ها از اثر باشه . من دوست داشتم همونقدر که افکارِ در هم تنیده و شناور در زمانِ فرزام پخته بود، ماجرا هم حرف بیشتری برای گفتن می داشت و همون قدر که انتخاب اسم داستان من رو به وجد آورد به پشت پرده ی روزهای عکاسی و رابطه بردیا پرداخته می شد تا از این دست اکتشاف ها بیشتر می شد . من از لُخت بودن فرزام و آزادیِ نسبی متن در بیان واژه ها خیلی لذت بردم و باید بگم این کتاب به ما گوشزد میکند چقدر مهمه با هم حرف بزنیم و چقدر بلد نیستیم با غیر از هم نسل های خودمون گفت و گو بسازیم. گوشزد میکند از حس هامون باهم حرف بزنیم و مهم تر از اون در زمان درست اینکار رو انجام بدیم
داستانی نپخته پر از ژستهای روشن فکرانه، فضا سازی اندک همراه توصیفهایی که به یکباره رها میشدند. یکی از ویژگیهای خوب کتاب این بود که دوست داشتی ادامه دهی تا به سرنخی برسی، اما در آخر فقط تکلیف شخصیتها مشخص شد و داستان به هیچ نقطهای نرسید.
شخصیتها در نیومدند.چه هنریهاشون، چه سیاسیهاشون و چه دختری که هم شوبرت دوست داره و هم چونه میزنه!! روایت انسجام نداره و به شدت پخشوپلاست و عملا قصهای که جان میکنه تا باشه رو میکشه. در استفاده از فضای شهری تا حدودی موفق بود و درست دراومده بود و همینطور در تعلیق.
این کتاب نسبت به "شاهراه" که به زعم من شاه اثر نویسنده و یکی از بهترین نمونه های ادبیات شهری متاخر ایرانی است یک پس رفت محسوب می شود و صرف اینکه توصیفات تکه پاره ای از فضای شهری در آن وجود دارد نمی توان آن را یک اثر شهری نامید.
کتاب پره از تعلیق و پیچیدگی زیادی و بدون دلیل، پر از جهشهای زمانی بدون منطق، در حدی که آدم رو کلافه میکنه. شخصیت پردازی ضعیف و غیرقابل باور هم باعث میشه اصلا با داستان ارتباط نگیری.
این چی بود من خوندم؟ نویسنده فکر کرده بود اگه یه عالمه از اصطلاحات نسل زد رو مخلوط کنه با یه عالمه اصطلاحات هنری، سیاسی، فلسفی بعد خوب هم بزنه یه چی از توش درمیاد اما متاسفانه ایشون فراموش کرده بودن که ناولا نیاز به پلات هم داره!