داستان «زنی در حاشیه روزنامه» حکایت دختری است نازپرورده در یک عمارت اشرافی که در ۱۳ سالگی به عقد پسر عمهاش درمیآید و از خلال زندگی در خانهای در تهران، رویدادهایی را بازگو میکند که اغلب آنها از فضای تاریخی/ سیاسی کشور در آن زمان تاثیر پذیرفته است. روایت از نگاه پلیسی مادر شروع میشود؛ نگاهی سلطهجویانه که درصدد تحکم و تحمیل آداب و منشی متناسب با یک خانواده زمیندار و مقید به رسوم سنتی است: «تا مینشینم میان تلار، مادرجانِ من چشم درشت میکند، اشاره میزند. سرِ من را خم میکنم خودم را انداز ورنداز میکنم. هیچی. چشمان خودش را باز درشت کرده، با سر اشاره میکند به دوتا پای من. محترم عمهجان هم سر میچرخاند طرف پره پیرهنِ من که کنار رفته. دامنم را خوب به زیر میآورم و دو زانو را میپوشانم. باز مادرجان از فردا من را تنبیه توبیخ میکند که آداب نشستن نمیدانی.»
{ عیب این است که مرد یادش برود چه مصیبتی کشیده تا به عشقش رسیده. }
اکرم دختری نوجوان است که در رشت زندگی میکند. خانزاده است و در خانهای اربابی زندگی بزرگ شده. به ازدواج پسرعمهاش که از چپهای دههٔ چهل است درمیآید و عازم تهران میشود. توجه نویسنده به تاریخ، به اندازه است و شعارزده نمیشود. اما من انتظار پیرنگ جدیتر و پرماجراتری را داشتم. بستر روایی داستان، کشش زیادی برای پرداخت دارد که متأسفانه نویسنده تمایلی به پرداخت عمیق نداشته است. خصوصا دربارهٔ ایدهٔ اصلی داستان (زنی در حاشیهٔ روزنامه) خیلی جای کار بیشتری وجود داشت. مهمترین ویژگی و نقطهٔ قوت کتاب، توجه به زیست بومی گیلان و نثر درخشان نویسنده است. در کل برای یکبار خواندن در آخر هفته پیشنهاد میکنم.
روایت شیرین دختر بچه ای در عصری کمی دور از ما، حکایت بچگیها، بازیها، رویاها، ارزوها و ترسها زن، در حاشیه روزنامه است. حاشیه روزنامه جایی است برای ثبت اتفاقی که در آن روز برای مان افتاده. زن، مهم ترین اتفاق ثبت شده در حاشیه روزنامه است.