پنج نفر که دست روزگار آنها را کنار یکدیگر قرار داده، در دنیایی که با سرعتی دیوانه وار چنان تغییر می کند که انگار سیاره ای دیگر است، محبور می شوند برای زنده ماندن دست به هر کاری بزنند. دنیایی که چنان در معرض تغییرات گسترده قرار گرفته باشد که پیش از آن در مخیله ی کسی نمی گنجید، می تواند در معرض آسیب های جدی قرار بگیرد. شاید آنقدر آسیب پذیر که بشریت را آنقدر به عقب بازگرداند که محبور شود با چخماق آتش روشن کند تا چشمش به جمال مونالیزا روشن شود.
آنقدر شیفته «گوزن طولانی» بودم که به محض دیدن کتاب تازه داوود قنبری، خریدم و خواندمش. ابتدا به نظرم آمد که این جا هم با همان طنز شاداب گوزن طولانی طرفم اما هر چه جلوتر رفتم، با فضایی پادآرمانشهری مواجه شدم که نه آنچنان ساختارشکن و طنزآمیز بود و نه، چنانکه در اینگونه آثارِ جدی مرسوم است، تکاندهنده و عبرتآموز. قنبری، بر خلاف اثر دیگرش، در جانبخشی به حیوانات افراط و در پرداخت شخصیتها و وقایع بسیار سردستی و کمعمق عمل کرده است. این کتاب میتوانست بسیار کوتاهتر و طنزآمیزتر باشد یا بسیار مفصلتر و پرجزيیاتتر نوشته شود و به یک اثر جدیِ درخور اعتنا در فضای پادآرمانشهری تبدیل شود.
ادموند گریفین تکمضراب نگار را نشنیده گرفت و ادامه داد: «این دنیایی که شما انسانها ساخته بودین رو اگه بخوام توصیفش کنم بسیار جذاب، بسیار پیچیده و متناقض و رنگو رو رفته و رو به افول و این آخریها زیادی کثیف شده بود.»