نیکلای نیکلایویچ اورینوف نمایش نامه نویس، کارگردان و بازیگر تاثیر گذار روس است که آثار آوانگاردش واکنش های بسیار مختلفی را از سوی منتقدان روزگار خویش برانگیخت از یک سو او را هنرمندی سبک مغر و فرمالیستی افراطی خوانده اند و از سوی دیگر یگانه نمایش نامه نویس مدرن روسیه لقب اش داده اند. صرف نظر از داوری منتقدان اورینوف آثاری از خود بر جای گذاشت که بر شماری از بزرگان این عرصه مانند لوئیحی پیراندلو، برتولت برشت و ساموئل بکت تاثیر گذار بود. وی به جز خلق نمایش نامه هایی که در روزگار خود آثاری بسیار پیشگامانه تلقی می شد در حوزه ی نظری تئاتر نیز دیدگاه های بدیعی ارائه داد که توجه بسیاری از صاحب نظران اروپا را به خود جلب کرد. تعریف نوآورانه ی او از مفهوم مونودرام جریان متفاوتی را رقم زد که نمایش نامه ی تئاتر روح متعلق به همین جریان است. به گواه برخی منتقدان ساموئل بکت در نگارش آخر بازی مستقیم یا غیر مستقیم از این نمایش نامه ی اورینوف تاثیر پذیرفته است.
ترکیبی مثل: «ارادهی معطوف به تئاتر» (که به نظرم ایدهی بامزهایه، چون به هر حال ما پسرعموی میمونهائیم نه پلنگها) که آشکارا تحت تاثیر فیلسوف سبیلتُشکی ماست یا ایدهی -حالا دیگه دمدستی شدهی- جدالِ منِ عقلانی با من عاطفی (و تصویرهای ذهنی اونها از زن ایدهآل) و من ناهُشیار که به مقدار زیادی مستقیماً (حتی کمی مبتذلاً)، گرفتن انگشت اشاره به سمت فرویده، شاید برای اول اولا بامزه بوده باشه ولی الان چی؟ از اینا گذشته، اخیراً انگار -به شکل یه ناخودآگاه حاضر یا روح زمانه -یا مکانه- یا اسمای دیگه :)- ته هرچیزی -که میخونم و میبینم و میفهمم- یه هگل چسبوندن (شاید هم تتو زدن، یا شاید یه خالِ مادرزادیه، کی میدونه؟) که نمیدونم میشه بالاخره ازش خلاص شد یا نه.
(تنها با به خطر انداختن زندگی است که آزادی به دست میآید. فردی که زندگیاش را به خطر نینداخته، بدون تردید به عنوان یک شخص شناخته میشود؛ اما این فرد، حقیقت این شناخت را به عنوان یک خودآگاهی مستقل، به دست نیاورده است.)
برام خیلی جای تعجب داشت که این اثر در کشورهای دیگه هم اینقدر کم خونده شده، با اینکه همیشه در منابع مهم تئاتر از این نمایشنامه حرفی به میون اومده بود. من همیشه شخصیت اورینف برام خیلی خاص بود و دوست داشتم بیشتر باهاش آشنا بشم و این دو دلیل عمده داشت: یک اینکه همیشه نظریه پردازیهاش راجع به تئاتریکالیته (و این نظریه که زندگی باید از تئاتر تقلید کنه و نه برعکس) برام خیلی جالب بود. دو اینکه اورینف کسی بود که در تئاتر ورا کمیسارژفسکیا، جایگزین میرهولد شده بود و همیشه برام سوال بود که مدیر این تئاتر، چه شباهتی رو در طراحی و طرز فکر میرهولد و اورینف دیده که تصمیم به این جایگزینی گرفته. تقریباً با خوندن این نمایشنامه به پاسخ سوالم رسیدم و فهمیدم که چقدر اورینف با تئاتر واقعگرا مرسوم اون دوران زاویه داشته و چقدر هم ذهنش مانند میرهولد خلاق بوده. میتونم حدس بزنم در زمان خودش چقدر خلاق و نوگرا بوده این اثر. خوندش رو برای کسایی که به سیر تکوینی تئاتر مدرن علاقه دارن پیشنهاد میکنم اما بههرحال شاید تمام حربههای این متن برای مخاطب امروزی قدیمی شده باشه و ممکنه کسی که میخواد همیشه با خوندن نمایشنامه شگفت زده بشه، با خوندن این اثر اتفاق خاصی براش نیفته. ولی بهتره فراموش نکنیم که این اثر در سال 1915 یعنی بیش از یه قرن پیش نوشته شده. خلاصه که خوب بود اما کافی نه