اگر این قصه ها بتوانند آنی از آرزوها و سرخوردگی های شهرها و خانه های مان را آشکار و با این وسیله، ثبت و یادآوری کنند، دست کم رسالت حداقلی خود را به انجام رسانیده اند؛ اگر به ساختن شهری بهتر، عادلانه تر، تعاملی تر و گفت و گویی تر منجر نمی شوند، حداقل از غیاب آنها می توانند بگویند. و از غیاب گفتن بسی ضروری تر و اخلاقی تر از فراموشی غیاب است پس هنگامی که اوباش سبب اصلی این غیاب اند و شهر چیره ی دستِ آنان است چنین می شود که: زورمندانی که تنها برای تامین منافع شان پیش می روند به آسانی میان خود و پیامدهای ویرانگر کارهای شان فاصله ای امن ایجاد می کنند. اگر شرکتهای تجاری شان رودخانه ها را آلوده می کنند آنها می توانند عمارت هایی برای گذران تعطیلات خود کنار دریا بسازند. اگر دارنده ی بخش بزرگ و بیشترِ دارایی های کشور هستند در حالیکه دیگران در فقر مطلق هر روز فقیرتر هم می شوند، می توانند برای دوری از رودرویی با این فقیرانِ اکثریت در لیموزین ها یا جت های شخصی شان پنهان شوند. اگر دولت های پشتیبان منافع شان برای جلوگیری از مطالبات بر حق توده ها آنها را سرکوب کنند و جنایت و نابه سامانی در جامعه فرمانروا شود آنها می توانند در مناطق مسکونی سازمانی شان که بسته و نفوذناپذیر است سنگر می گیرند. اگر شهر ناپایدار شود می توانند به مناطق روستایی کوچ کنند یا کشوری را که هنوز خسارت چندانی ندیده است برای زندگی انتخاب کنند. زورمندان نه در برابر نهادهای مردم سالار پاسخگو هستند و نه در برابر شهروندان. بنا به خواسته خود رفتار می کنند و نتیجه اغلب تخریب محیط زیست، بی عدالتی و گونه ای رشد اقتصادی است که منابع لازم برای نسل های کنونی و آینده را کاملن از بین می برد و این روایتِ شگفت آورِ مردمانِ فراموش کار است
دوم تیرداد یک چهار هیچ یک