شهدا را همیشه کلیشهای معرفی کردهاند و هروقت حرف از خاطرات زندگی آنها میشود توقع میرود یک موجود خیالی، دستنیافتنی و ازآسمانآمده معرفی شود که انگار هیچوقت زندگی عادی و روزمره نداشته است، برای همین تصور جامعه از شهید یک شخص معصوم عاری از هر گناه و اشتباه است، درحالیکه چنین نیست و شهدا هم مثل سایر آدمهای شهر زندگی عادی داشته و در روزمرگی کاملاً معمولی به سر میبردند، شاید خیلیهایشان حتی اهل نماز شب یا مستحبات نبودند و در همین کوچهوبازار زندگی میکردند، آرزوهایی داشتهو اشخاصی بریده از دنیا و مادیات نبودهاند. در کتاب «پاییز آمد» به زندگی خصوصی خانم موسوی و شهید یوسفی، آشنایی و عشق آنها پرداخته میشود، اتفاقی که در کتابهای مشابه کمتر رخ میدهد.
خیلی از ما هنوز هم که هنوز است با کلیشههایی نگفته و ننوشته در ذهن خود زندگی میکنیم. صاحبان بعضی مشاغل را آدمهایی سرد و بیاحساس میدانیم یا آنهایی که ظاهر خیلی مذهبی دارند را نمیتوانیم عاطفی و اهل محبت بدانیم. اگر اهل ماموریت رفتن باشند هم دیگر هیچ! به راحتی قضاوتشان میکنیم که لابد از سر رفع تکلیف شرعی ازدواج کرده و خانواده برایشان اولویت اول نیست و برایشان مهم نیست دختر مردم به هزار امید عروس خانه اینها شده و راحت میگذارندش پشت سر با تنهایی و بچه و هزار راه نرفته. «پاییز آمد»، به خوبی خواننده را با واقعیتهای پشت این کلیشهها مواجه میکند. البته نه به شکل گلدرشت و هنجارشکن. اتفاقا بسیار نرم و لطیف و قدم به قدم! کتاب، خاطرات همسر شهید است، خاطرات همسر شهید احمد یوسفی. شاید اگر این توضیح را دربارهاش بخوانید گمان کنید با فضایی شبیه سایر خاطرات همسران شهدا مواجه میشوید. یعنی کتابی با محوریت شهید و سبک زندگی او در خانه و بیرون خانه. اما «پاییز آمد» ماجرای متفاوتی دارد!
همسر شهید، به واسطه برادرش و فعالیتها و مبارزات او در دوران انقلاب، از سن خیلی کم تفکرات انقلابیاش شکل میگیرد و وقتی هنوز ۱۶ ساله هم نشده مورد اعتماد مسؤولین بسیج و سپاه تازه تاسیس قرار میگیرد. دختری از یک خانواده پرجمعیت که مادری بسیار با سلیقه، کدبانو و به تعبیر شهید یوسفی، سوسول(!) دارد و به معنای واقعی کلمه روی پر قو بزرگ شده است و هیچوقت آب در دلش تکان نخورده و حتی کار خانه بلد نیست، در ۱۷ سالگی، داوطلبانه و با رضایت قلبی، عروس خانه مردی میشود که برای خواستگاری به او اینچنین میگوید: «من به جز همین لباس پاسداری هیچ چیز دیگری ندارم. کشور ما در حال جنگ است و من یک پاسدار هستم. ممکن است شهید بشوم یا مجروح یا قطع نخاع، و یک عمر زحمتم بیفتد گردن شما. به همه این چیزها خوب فکر کن! با من وارد زندگی راحت و بیدغدغهای نمیشوی.» مادر فخری، فخرالسادات همسر شهید و راوی کتاب، تا چند سال بعد ازدواج غصه سادهزیستی و خانه کوچک و شرایط سخت زندگی دخترش را میخورد اما آنچه در کتاب با آن مواجه میشویم این است که این دختر جوان نازپرورده، از طرفی چنان دلباخته شوهرش است که در زندگی با او وصف حالش «ما رایت الا جمیلا» است و از طرف دیگر عقاید انقلابیاش از پس مطالعات و مشاهداتش آنچنان واقعی و قلبی میشود که از سبک زندگیاش به معنای واقعی رضایت دارد! «پاییز آمد»، یک عاشقانه صمیمی است که ما را به سفری پر اضطراب میبرد. سفری به کوچه پسکوچههای ذهنی یک دختر جوان که عاشق میشود. همسرش را در جایجای این کتاب با صفات پسندیدهای مثل قوی و پشتوپناه توصیف میکند و خبری از توصیفات صورتی در کتاب نیست. قبل از ازدواج او و احمد، ما شاهد رشد و بلوغ عقلی و منطقیاش هستیم و بعد از ازدواج، بلوغ عاطفیاش را نظاره میکنیم. شاید بد نباشد خواندن «پاییز آمد» را به فمینیستها پیشنهاد کنید! همانها که اصرار دارند زن ایرانی بعد از انقلاب و به واسطه تفکرات و اعتقادات انقلابی و مذهبی سالها به عقب رانده شده و خانهنشین شده و شان و شخصیتی درجه دو پیدا کرده است. فخرالسادات موسوی به خوبی تلاش آنها برای چسباندن این مسائل به انقلاب و اسلام را نقش بر آب میکند. دختری که با وجود سن کم، اجازه داشته پابهپای مردان فعالیت انقلابی داشته باشد. خواستگارش را خودش به خانواده میقبولاند، فعال اجتماعی است و حتی با وجود داشتن دو فرزند کوچک، همسرش او را تشویق میکند به سرکارش برگردد، همسری که صفر تا صد کارهای خانه را با او شریک میشود و چه بسا سختترین کارها را به عهده میگیرد، مثل پروانه دور او میچرخد و طوری در خانه و حتی بیرون خانه به همسرش خدمت و محبت میکند که این زن سیراب از عشق، لبریز از اعتماد به نفس و مملو از عزت و کرامت میشود. سختیها و مشکلات همسرش را درک میکند، برایش وقت میگذارد و کار به جایی میرسد که مامان لعیا، مادر فخرالسادات و نگرانترین مادر دنیا برای حال و روزگار دخترش، عاقبت دلآرام میشود و چندبار به زبان میآید و او را میستاید. در کنار همه آنچه از متن و بطن کتاب گفته شد، لازم است به نقش پررنگ و تاثیرگذار قلم گلستان جعفریان هم اشاره کرد که به شکلی هنرمندانه و حرفهای داستان این زندگی عاشقانه و انقلابی را به رشته تحریر درآورده است. نه آنقدر شخصی و صورتی که خواننده دلزده شود و حس رمانهای عامهپسند به او دست بدهد و نه آنقدر سانسور شده و خشک که از شهید، چیزی جز اسم و عنوان و عملیات منجر به شهادتش چیز دیگری ندانیم. همه چیز در این کتاب در جای خودش است: به اندازه، روان و دوستداشتنی.
اول از همه بگویم که نمرهی واقعی من به این کتاب ۱/۵ ستاره است نه ۲ ستاره. خدا به این گودریدز خیر ندهد که هنوز این قضیهی نیم ستاره را حل نکرده.
من در دورهای از زندگیام تعداد بسیار زیادی از کتب خاطرات دفاع مقدس را خواندهام (گرچه الان تک و توک سراغشان میروم چون تکراری و حکومتی شدهاند). از روایتهای ممتازی مثل “دا” و “کوچهی نقاشها” تا آثار بسیار ضعیف و تبلیغاتی و اصطلاحا کاغذسیاهکن. بنابراین میتوانم عیار یک کتاب خاطرات جنگ را دربیاورم و این عیار همواره باید از دو جهت اصلی بررسی شود: خود خاطرات و نوع روایت. بیایید تکلیف نوع روایت را سریعا مشخص کنیم و برویم سر اصل مطلب یعنی خود خاطرات. خاطره در این کتاب به شکل ناقص و ضعیفی روایت شده، به قول معروف زدهاند خاطره را ناکار و حیف کردهاند مخصوصا همچین خاطرات خاصی را. نویسنده تبحر کافی برای روایت بسطیافته از خودش نشان نداده، شخصیتها به خوبی شناسانده نمیشوند و عجله در روایت هم دیده میشود. مورد نقد دومی که در این کتاب میبینم هم تبلیغاتی بودن آن است؛ گرچه این احتمالا عامدانه نبوده و باز از ضعف نویسنده است نه راوی. خب ما از کتاب روایت دفاع مقدس انتظار نداریم بیاید از رضا شاه پهلوی حمایت کند و مشخص است که جهت فکری چیست (قصد من نقد جهات فکری نیست و آن وادی خودش وسعت فراوان دارد) ولی اگر این قضیه به شکل شعاری مطرح بشود، برای یک روایت خالصانه آسیبزاست.
ما عادت داریم از دفاع هشتسالهمان فقط صدای صلوات و تکبیر بشنویم؛ اینطور برایمان جا انداختهاند یعنی. مخصوصا اگر کسی زیاد اطلاعاتی از این جنگ و مردمانش نداشته باشد دچار این تصور خواهد شد. در صورتی که خب به شکل بسیار سادهای اشتباه است. این شهدا مثل همهی ما درگیر زندگی شخصی خود بودهاند، دچار عشق شدهاند، تلخی روزگار را چشیدهاند، ورشکست شدهاند، جدایی کشیدند، درد داشتند و هر چیزی که یک انسان عادی قرار است در زندگی تجربه کند. حال اکثر کتابهای خاطرات ما میآیند و فقط به بخش اسطورهای این زندگی توجه میکنند و یک سوپرمن بسیار بزرگوار و مقدسی میسازند که خیلی از ما دور میشود. اما برخی از آثار هم مثل این کتاب، تمرکزشان را میگذارند روی همین بخش نادیدهی زندگی این زنان و مردان حقیقتا بزرگ و دوستداشتنی. کسانی که خونشان را پیراهن این خاک کردهاند و چه بهتر که درستتر و شفاف آنها را بشناسیم. در این راستا برای اینکه فضای جنگ را به دور از پروپاگانداهای حکومتی ببینید، اولا نیاز است با بیطرفی این روایتها را بخوانید و دوما آثار بیپردهتری مثل “حیاط خلوت” حسنزاده را بررسی کنید.
اما برسیم به بررسی خاطرات این کتاب. یک روایت متفاوت و همانطور که گفتم بیپرده از عشقی که مخصوصا در آن دورهی زمانی بسیار خاص و جالب به نظر میآمده. این شجاعت و فرهنگ خوب راوی برای ارائهی این خاطرات خصوصی قابل تحسین است. تمرکز خاطرات روی جنگ و خود شهید نیست بلکه روی همسر شهید و زندگی مشترک آنهاست. به طوری که خود جنگ حتی تبدیل به یک عنصر حاشیهای میشود و این علاقه و عشق است که راوی اصلی خاطره است. همانطور که گفتم اگر آن جملات کلیشهای و تبلیغاتی نبودند و شعارهای کمتری در این کتاب دیده میشد، حتی امکان داشت که به عنوان یک رمان عاشقانه در نظر گرفته شود. این ارزشمند است و در اکثر کتابهای خاطرات جنگ هشت ساله دیده نمیشود. مخصوصا کتابهای روایتی همسران شهید غالبا بسیار ضعیفند چون روی هر چیزی تمرکز دارند جز همسر شهید! ولی این کتاب جدا مستثنیست. شخصیت خاص راوی و خود شهید بسیار متفاوتتر از چیزیست که در تصویر پیشساختهی خواننده وجود دارد و این تمرکز اصلی روی زندگی خصوصی و مشترک این دو، یک چیز نو و جدید به این بخش از ادبیات جنگ اضافه میکند. کاش و صد کاش که این خاطرات در دستان بهتری بودند. این روایت ضعیف در حد لیاقت آن خاطرات خاص نیستند. توصیهاش میکنم؟! اگر بیطرف باشید و حوصلهی دیالوگهای مصنوعی (که دستپخت نویسنده است) و شعارهای پروپاگاندایی، روایت ضعیف و شخصیتهای ناقص را دارید و البته بتوانید بپذیرید که عشق، دقیقا و همیشه آن چیزی نیست که در ذهن ماست (هر کس به شیوهی خود عاشق است)، بله.
این کتاب رو در یک روز پاییزی در حیاط دانشگاه شهید بهشتی خوندم و تا عصر همون روز تموم شد.
مثبت ۱ به نسبت شرح حال های دیگری که از زبان همسران خونده بودم، نسبتا جذاب تر بود و دلم میخواست سریع ورق بزنم و بعدش رو بخونم. تکرار مکررات و توصیفات الکی نداشت یا خیلی کم داشت.
مثبت ۲ جزئیات زندگی در دهه ی ۶۰ همیشه برام جالب بوده و هست. اینکه یک دختر جوون داس توی کیفش داشته چون طبیعی بوده که برن کمک کشاورزها بکنن و داس های معمولی دستش رو اذیت می کرده پس داده یک داس گوگولی مخصوص خودش درست کنن و با خودش این ور اون ور می برده.
منفی ۱ من این مشکل رو با اکثر شرح حال هایی که همسران عزیز شهدا می نویسند دارم: همه چیز گوگولی و گل و بلبله. به معنای واقعی کلمه همه چیز! مرد بسیار عاشقه. توی خرید عروسی هرچی خانم بخواد براش می خره. کهنه بچه می شوره. بر خلاف بقیه آقایون توی خونه کمک میده و ظرف میشوره. به خانم میگه بیرون از خونه کار کن و فعالیت اجتماعی داشته باشه ... همه چیز عالییییهههههههه و این باعث میشه نتونم به اندازه ی کافی از کتابهای این چنین لذت ببرم.
البته بگم: من مطمئنم حتی یک کلمه از این صحبتها در این کتاب دروغ نیست. مطمئنم شهید احمد یوسفی عزیز شخصیت خاص و قوی و مهربانی داشته. اما حس می کنم جزئیات ِ کمتر مثبتی وجود داره که توی چنین کتابهایی گفته نمیشه که اگر میشد، باورپذیری داستان رو بیشتر می کرد و لااقل من بیشتر میتونستم با کتاب ارتباط بگیرم
منفی ۲ به نظرم خیلی از شخصیت ها و اتفاق ها میتونستن بسط بیشتری پیدا کنن. مثلا مامان لعیا شخصیت جالبی بود که دوست داشتم بیشتر دربارش بدونم. یا کنجکاو بودم بدونم رابطه ی بین پدرزن و داماد در نهایت به کجا رسید. یا اینکه روزی که انقلاب پیروز شد این دختر پرجنب و جوش و فعال کجا بود و چکار می کرد. به نظرم این داستان ظرفیت های بیشتری داشت که به اندازه ی کافی بهش پرداخته نشده
نظر نهایی
دوستش داشتم. از شخصیت های زن توی خونه نَنشین خوشم میاد و فخری هم همین بود.
کتابهای خاطرات شهدایی که مثل این قشنگ یا از این قشنگتر باشند رو قبلا هم خوندم و این هم مثل اونها خوب بود جذاب بود و چند ساعته تموم شد..چقدر رفتار شهید یوسفی زیبا بود به نظرم فارغ از خوش اخلاقی و خانواده دوستی و ساده زیستی و همه اینا عشقی که به همسرش داشت و رفتارش با اون و توجه ویژه ای که به جایگاه و احوالات همسرش داشت خیلی شیرین بود...هرچند باقی شهدا هم کاملا خانواده دوست و خوش اخلاق بودند (که اگر نبودند لایق شهادت نمیشدند) اما عشق بین این زن و شوهر و محبت واقعی شهید احمد به همسرش برام خیلی لذتبخش بود و قلبمو اکلیلی کرد♡
شخصیت اصلی کتاب انسان عجیبی است. زبان روایت هم روان و زلال است اما... روایت باگها و شکافهای متعددی دارد. بستر اصلی خانواده سوژه و همسرش تقریبا گم هستند. لابلای متن متوجه میشویم ازدواج سوژه با همسرش با مخالفت شدید خانواده خودش همراه بوده. جز اشارات گاه و بیگاه مادر سوژه اما چیز دیگری نمی بینیم. آنچه به نظر می آید انکه یا برای نوشتن کتاب تعجیل شده یا راوی عامدانه بخشهایی از واقعیت را عنوان نکرده
اینم اضافه شد به فهرست کتابای دفاع مقدسی که نتونستم دوستشون داشته باشم... البته بیشتر این فهرست شامل کتابایی میشه که از زبان همسران شهدا نوشته شده و منم کلا با این سبک مشکلات بنیادینی دارم...
با این حال توصیف حس و حال ملت بعد از انقلاب برام خیلی جالب بود...
مثلاً اینکه شهرداری میخواست فلان جا رو آسفالت کنه یه مشت دختر و پسر خودجوش میرفتن براش بیل میزدن و جاده رو صاف میکردن!!! واقعا تصور کنید! همچین چیزی الان تصورش هم خندهداره... یا اینکه میرفتن تو روستاها و برای کمک به کشاورزا محصولاتشون رو درو میکردن! یعنی کسایی که این انقلاب رو واقعا از خودشون میدونستن و براش از جون و دل مایه میذاشتن. نمیگم این چیزا دیگه نیست، فقط حس میکنم ماهایی که هنوز به این انقلاب دلبستهایم یه حالت خوشخوشانی پیدا کردیم، حداقل بعضیامون... یه حالتی که حالا زیر باد کولر بشین و لم بده و دو تا پست بذار و سر انقلاب از صدر تا ذیلش منت بذار 🤷♀️ (توجه کنید که دارم کسایی رو میگم که هنوز این انقلاب رو قبول دارن، کسی نگه این چیزی که الان هست دیگه ارزش فداکاری نداره 😅)
اینم جالب بود که انگار واقعا فرقی بین زن و مرد تو اینکه چه کاری میتونن انجام بدن نبود... نمیگفتن مثلا کارای نظامی مردونهست. و یا اینکه انگار هیچ نگاه جنسی وجود نداشت، واقعا چطور میشه؟ شایدم این از اثرات انقلاب به معنای عامه، یعنی یه تحول و دگرگونی واقعی که یه دفعه همه نگاهها رو میبره رو افقهای خیلی دورتر و این چیزا دیگه پیش اون اهداف اهمیتشون رو از دست میدن... نمیخوام نتیجهگیری کنم یا بگم این رویکرد درسته، صرفا به نظرم جای فکر داره...
همهی آنچه امروز شبیه رویاست رو تو واقعیت سطر به سطر این کتاب دیدم. عشق و علاقهای واقعی و عمیق، در جهت رشد و در راستای هدف و آرمان دو انسان. باهم و کنار هم قد کشیدن به سبک و سیاقی که امروزیها هم کمتر اینطور عاشقانه و عارفانه زیست میکنن. و البته روشنفکرانه. فخرالسادات راست میگفت انقلاب بچهبازی نبود ... براش هزینه دادن، از امید و آرزو و عزیزترین و همه کسشون برای پیروزی اسلام گذشتن، آسون نیست ...
اگرچه شاخ و برگش را آفت زده، اما ریشههای این انقلاب جای درستی است؛ نشان به نشانی این کتاب و دو قهرمان عاشقش. دو جوان که از هیکل و قیافه جزو بهترینها بودند و افتادند در سیل انقلاب و از اول میدانستند که باید برایش هزینه داد. #پاییز_آمد کتاب متفاوتی است در ژانر خاطرات دفاع مقدس، از آن رو که قصه بر پایه یک عشق عمیق پیش میرود و سانسور نمیشود. به ابتذال زردی هم نمیافتد. گلستان جعفریان مشخص است که این سوژه را از اعماق پیدا کرده و پرورده و کتاب کرده. جایی خواندم که کلی زمان گذاشته برای راضیکردن راوی به گفتن. حدود دو هفته با خانواده، شبها نشستیم پای خواندن فصلهای آن و لذت بردیم و در آخر گریه کردیم برای بابای علی و محسن و هاجر.
فخرالسادات دختری بسیار خوش انرژی و فعال است،اهل مطالعه و معاشرت.با همسرش در سپاه آشنا میشود و ..
قطعا ماجرای کلی این مدل کتابها کاملا مشخص است.یک آشنایی در دوران جنگ،ازدواج ساده،رفت و آمدهای به خط مقدم و در نهایت شهادت. اما چیزی که این کتاب را با همخانوادههایش برایم تا اندازهای متمایز کرد نحوه روایت و نبود نگاه مقدس و معصوم به شخصیت شهید بود. روح شهید بزرگوار شاد وآرزوی سلامت و عزتمندی برای خانواده اش
یکی از زندگی نامه هایی که واقعا خوشم اومد ازش، به چند دلیل، اول عشقی که به آرامی بینشون بوجود اومد واقعی و زیبا بود، دوم رفتار های قشنگی که شهید داشتن مثل کمک کردن به خانمش در کارهای خونه و این که نه تنها اون زمان سعی کرده برای اطرافیان هم عادی سازی کنه بلکه تشویق هم کرده بقیه رو که اینجور باشن. این که نه تنها مانع کار کردن خانمش نشده بلکه تشویقش کرده که حتما به کارش ادامه بده. در کل کتاب قشنگی بود و فهمیدم واقعا چجور ی نفر اول شهید زندگی میکنه بعد شهید میشه و چقدر افق دیدشون با ماها فرق داره.
کتابی که شخصیت های فرعیش هم قوی بودند.. با شهادت اکبر منصوری که شاید حتی نصف صفحه هم به شخصیتش پرداخته نشده بود بیشتر اشک ریختم..مرد بود و رفیق.. مثل دیگر شخصیت های این داستان.