یکهو در زدند. مادر تکانی خورد و خیره شد به در. مادربزرگ توی درگاه مانده بود. خواستم سمت در بروم که مادر کف دستاش را گرفت جلوم. ایستادم. سیاهی با سرعت راه میگرفت و پخش میشد، بخارآلود. مادر توی سیاهی زمین پا گذاشت و رفت سمت در، با هر قدم رد عاج دمپاییهای پلاستیکی زمین را مهر میکردند. از کنار دیوار رفتم تا در. دو مرد بودند. برگشتند و نگاهام کردند. مادر حیران مانده بود جلوشان. بعد مردها ساکی را سراندند کنار پای مادر، کاغذی به دستاش دادند و رفتند. مادر تکان نمیخورد. مدتی گذشت. دلام میخواست بدانم توی ساک چیست. بلندش کردم، سبک بود. شلوار مادر را گرفتم و آرام کشیدم. مادر سرش را از کاغذ مهردار بلند کرد و ساک را از دستام گرفت و زیپاش را باز کرد. کف ساک چند تکه لباس افتاده بود و یک ساعت مچی مردانه با بند فلزی. روی لباسها، یک عکس بود. برداشتماش. من بودم در بغل پدر و دریا پشتمان بود. شبیه این عکس روی کتابخانهی خالیمان هم بود ولی اینجا پدر میخندید و من خودم را کشیده بودم سمت کسی که عکس میگرفت. دور عکس را با زرورق جعبهی سیگار قابی نقرهای درست کرده بودند. آن تابستان تمام نشده بود که یک صبح مادربزرگ از خواب بیدار نشد.
It’s absolutely fantastic!I enjoyed it so much that I read it twice. The story is engaging, the characters are well-developed.I highly recommend it to anyone looking for a great read!