کتاب، در قالب نامههایی خطاب به شخصی به نام وفا نوشته شده و در هر نامه به یک موضوع اجتماعی میپردازد، آن هم به نثری نسبتا کهن. در پایان هر نامه نیز به سبک علمای اخلاق قدیم، حکایتی میآورد برای تنبه و تامل بیشتر خواننده. زبان کتاب بسیار شیرین است و با طنزی ظریف، چالشهای اخلاقی جامعه افغانستان (که با نام سرزمین مَنِستان از آن یاد میشود) را بازمینمایاند. گاهی هم نویسنده از تجربههای زیستهاش در بلاد فرنگ بهره میگیرد و دست به مقایسه میزند. کتاب هم در افغانستان و هم در ایران چاپ شده و در دسترس است.
از متن کتاب:
چون روشنایی بازآمد، شیخ پرسید: - چگونه یافتی مستقبل آن مولد مرا؟
آن بانو زار بگریست و گفت: - شهرها بدیدم ویران و سوخته و خلقها بدیدم تباه و پریشانروزگار، زنان شویمرده بدیدم بر روی زنان. و یتیمان گرسنه بدیدم با دیدهگان پرنم. و مردان بدیدم زره جامه به تن، تشنه به خون و با همدیگر در پیکار سخت، همچون ددان گرسنه بر سر لاشهیی!
چون شیخ از آن کوشک بدر شد، بزرگ اندوهی بر دلش چیره گشت. پس کنار رودی بنشست که از میانه شهر باریس میگذرد. و سراسر شب هیچ نیارمید و جزع همی کرد و زار میگریست از بهر سرزمین «منستان» و خلقهای آن.