«سالها پیش، روزی از روزها، هیزمشکنی همراه زنش به حاشیه جنگل وسیعی از درختان بلوط رسید. هیزمشکن گوشش را روی تنه پیرترین درخت گذاشت و مدت زیادی گوش داد و بعد تبرش را برداشت و آن درخت پیر را قطع کرد و با چوبهای آن خانهای ساخت و برای آن خانه یک میز و چند صندلی و صندوقی بزرگ و محکم درست کرد و…»
با از بینرفتن جنگلها، دیگر در جعبه مدادرنگی، رنگ سبز نخواهیم داشت
چهارمین کتابی هست که در اینجا ثبتش میکنم. کتاب روایت یک درخت بلوط که از پدری و مادری به دختر و از دخترش به نوهاش میرسد. اما برای نوهاش،دیگر جنگل نیست و به جای درختان، ساختمانهای زشت خودنمایی میکنند. ولی از طرف دیگر، دانههای جنگلی که مادربزرگ در گنجهاش داشت رو به نوهاش میده و این اتفاق باعث میشه که دوباره بلوطی از ریشههای همان بلوط رشد کنه.