کافه کوچه، داستان لیلی، دخترک رویاپرداز و هنرمندی است که غرق در دنیای رنگارنگ و کوزههای خوش نقش و طرحش است. دخترکی که خیلی اتفاقی پا به «کافه کوچه» میگذارد و تصمیم میگیرد مثل همهی مشتریان این کافه، از خودش یک یادگاری و یادداشت بر روی تابلوی مخصوص یادگاری مشتریان کافه، به جا بگذارد! اما در این میان، یادداشتی توجه لیلی را جلب میکند:
«شاید یه روز، تقدیر تو رو به من برسونه... میانهی تقدیر، حوالی شفق، همین کوچه، میبینمت!»
این یادگاری، موجب میشود لیلیِ رویاپرداز و کنجکاو، به دنبال رمزگشایی آن، و پیدا کردن صاحب نوشته و تقدیری که از آن گفته بود، برود. و آیا لیلی موفق به پیدا کردن این شخص میشود؟
۳.۵ دوسش داشتم و یک روزه خوندمش، در این شرایط که از هر طرف آدم یه خبر بد میشنوه، سرگرمی دوست داشتنیای بود :))) فصل اول کتاب اگر نبود، به کتاب ۴ میدادم؛ اونقدر حرفزدنهای لیلی با خودش و تیکه انداختناش به عروسشون رو مخم رفته بود که دلم میخواست رهاش کنم کتاب رو :))) طنز کتاب اینجوری نفود که بگم با هر صفحهاش قاه قاه خندیدم اما همین که خُنُک و لوده بازی نبود، خوب بود. در کل همه چیز کتاب به دلم نشست به جز فصل اولش :)))
♡《میانی تقدیر،حوالی شفق،همین کوچه...امیدوارم تقدیر تورو به من برسونه》♡
داستان در مورد دختری به اسم لیل هستش که برای پیداکردن کار گذرش به یه کافه می افته و طی چندباری رفتن و اومدن درگیر یه نوشته میشه و میخواد سر از اون دربیاره که...
نمیدونم چی بگم...خیلی حرفا دارم در مورد این کتاب بزنم ولی نمیشه. بی نهایت با این کتاب خندیدم وکلی حس خوب گرفتم چیزی که خیلی برام جالب بود و تو هیچ رمان ایرانی نه دیده و نه خونده بودم و تو این حال و احوال و روزهای بد واقعا یه چیز خوب بود .شخصیت های جالب کتاب منو یاد انیمه ها مینداخت(مخصوصا شخصیت عمو کیو و ایکیوسان)که واقعااااا فوق العاده گوگولی بودن😂🤭.
در مورد روند داستان بگم که بدون هیچگونه حرف اضافی و کشش های بیخود و الکی بود و همه شخصیت ها واقعا جذاب بودن... یکم انتظار بیشتری داشتم راستش چون خیلی معمایی شده بود همه چی اما خب اونجوری نشد آخرش که فکر میکردم و یکم به دلم ننشت و همه چیز خیلی ساده جمع و جور شد و بعدشم تموم شد. اما می دونم اونقدر حس خوبی داشت که کل روزو یه جا بشینم و بخونمش.
شما به تقدیر اعتقاد دارین؟ اگر اعتقاد دارین.. امیدوارم تقدیر شما رو به چیزی که می خواین برسونه.🌙
لیلی دختر جویای کاریست که به طور اتفاقی در کافه دست نوشتهایی رو پیدا میکنه با مضمون《 شاید یه روز تقدیر تو رو به من برسونه! میانه تقدیر،حوالی شفق، همین کوچه...!》 و خواندن این جمله سرآغاز اتفاقات بعدی داستان میشه چرا که لیلی میخواد راز پشت این جمله رو کشف کنه...! " کافه کوچه" رمانی کم حجم، طنز و همراه با عاشقانهایی لطیف است. شخصیتپردازی خاص این رمان موجب شده جذابیت داستان چند برابر شود. لیلی رویاپرداز است و عاشق رنگها. او برای هرکس لقبی انتخاب کرده که به خوبی نمایانگر شخصیت آن فرد است، از گیلبرت بگیر تا عموکیو بداخلاق و ملکه جلغوستان! داستان تعلیق مناسب دارد و فضاسازیها انقدر قوی هست تا خواننده خودش را وسط کارگاه کوزهگری ببیند...! در انتها، اگر میخواهید برای چند ساعت بیدغدغه مطالعه کنید و با صدای بلند بخندید، قصهی لیلی پیشنهاد من به شماست.
داستان ساده و قشنگی داشت نه از خیانت خبری بود نه از عشق دانشگاهی مدل همه رمان ها نه چیز عجیب و غریب دیگه ای
میانه تقدیر... حوالی شفق.... همین کوچه
همین یک خط و تمام این میشود داستان عشقی که ساده از دل تقدیر شکل گرفت و رشد کرد
دختر داستان حرف های جالبی توی ذهنش میزد خیلی جاهاش خنده ام میگرفت😂
از این جهت که نویسنده الکی رمان رو طولانی نکرده بود راضی بودم اما دوست داشتم یکم از روابط زوج داستان بیشتر بخونم چون یه جورایی تا اومد اوج بگیره یهو تموم شد.
راستی یکم میترا روی مخم بود واقعا درکش نمیکردم اما این داستان در کل زیادی از دل زندگی روزمره بود. دلنشین و ساده😍