دختری به نام تیارا با توهمهایی رو به رو می شود. او در کابوسهایش صدای جیغ دخترانی را می شنود که در شعلههای آتش گیر افتادهاند. او بعد از چند جلسه هیپنوتیزم و شنیدن حرفهای پدر و مادرش متوجه میشود که فرزند واقعی آنها نیست و پدرش طی یک سفر باستان شناسی در خرمآبادِ لرستان، تیارا را در یکی از برجهای قلعهی فلک الافلاک پیدا می کند. پشت افسانهی قلعهی فلک الافلاک که به سپهر سپهران معروف است، افسانهای ترسناک و خطرناک پنهان شده. افسانهای که میان هورمزد و زُروان اتفاق افتاده است...
ایده داستان قشنگ بود اما پرداختش نه بخشی که راجع به قلعه فلک افلاک و تاریخش و داستان های پشت صورت های فلکی بود رو دوست داشتم و جالب بودند. اما 1. همه اتفاقاتش که یه جوری بدو بدو میوفتاد که انگار نسخه خلاصه شده یه کتاب دیگه بود. پرش های زیادی حس میشد و شما هنوز اتفاق تو ذهنت شکل نگرفته سه تا اتفاق دیگه تو خط بعدی افتاده تموم شده رفته😐 2. شخصیت پردازی ها ضعیف،کلی حفره توی شخصیت ها دیده میشد از ویژگی های ظاهریشون بگیر تا باطنی. من که حتی با شخصیت اصلی هم نتونستم ارتباط بگیرم چه برسه به فرعی ها 3. زروان خدای زمان ایران باستان و پدر اهریمن و اورمزده. زروان همیشه جایگاه بالایی داشته و مورد ستایش پارسی ها بوده. ولی نمیدونم چرا تو این کتاب شده بود شخصیت شرور و بد داستان(یجورایی اهریمنش کرده بود) 😐 (رو مخ ترین بخش کتاب همین بود، رو هرچی چشممو میبستم به جز این. دلم خوش بود که نویسنده زروان رو قراره به خواننده ها معرفی کنه. نمیدونم چطوری تحقیق کردن ولی شما یه سرچ ساده زروان بزنید تو گوگل قشنگ براتون اطلاعاتش میاد. شاید هم منابع و اطلاعاتی که من دارم با منابع و اطلاعات نویسنده فرق میکرد) 4. متاسفانه قلم ساده ای هم بود جا تا جای کتاب شخصیت اصلی حس میکرد الانه که آتیش بگیره ( یبار گفتی دوبار گفتی فهمیدیم درون وجودت آتیش داری و خاصی و این حرفا)
هر وقت تالیفی میخونم سعی میکنم از ایراداتشون بگذرم و بیشتر نقاط مثبت رو ببینم ولی نکات منفی این کتاب بیشتر و واضح تر از نکات مثبتش بود.
داستان موضوع جالبی داشت به طوری که دوست داشتم ادامش بدم،چون قلم نویسنده گیرا بود با اینکه ضعفهایی داشت. فضاسازی کاملی داشت🤌✨ پایانش هم دوست داشتم خیلی خوب تموم شد(یاد پایان کارتون کورالین افتادم🥲😂) داستان میتونست خیلی پیچ و تاب داشته باشه ولی خب خوب بود(منظورم این نیست کتاب خوب نبود ولی میتونست بهتر باشه) این رمان برای من که خرم آباد زندگی میکنم خیلی جذاب بود.(چند روز دیگه باید برم گرداب سنگی و قلعه فلکالافلاک🥲😂) همین دیگه:) معرفی کاملش رو بعدا میذارم توی پیج🪄
نکات مثبت : داستان احساسات دختر 15 ساله رو به خوبی نشان داد کسی که به شدت درآن سن سرکش می شود استفاده از مکان ها واقعی باعث شد مرز تخیل نویسنده به واقعیت ها بیشتر شود به شخصیت مادر و احساسات و روابطش به خوبی توجه شده بود . . . روند داستان به شدت سریع بود می تونست کمی آرام تر باشد تا بیشتر با شخصیت ها اخت شد کمی بیشتر در مورد وقایع و صحنه ها توضیح میداد