خورشید چنگال فرو میکند درون قلبم؛ سیل خون از زمین به آسمان میرسد. آسمان سرخ میشود اسم مرا از امشاسپندان بر طاق زبرجد با دقت بسیار مینویسد. فریشتگان کل میکشند؛ آفاق رنگ طبر خون میگیرد. طبر خون، روایتی نو از جدال کهن سه ضلع همیشگی تاریخ است؛ خدا، انسان، شیطان. روایتی که از نمایشگاه نقاشی استاد علی اکبر صادقی آغاز میشود و با گذر از اعماق تاریخ به اسطورههای مانوی میرسد. انسان طبر خون، انسانی است که میان نور و ظلمت سرگردان است و متحیر که چه کند. انسان طبر خون، انسان امروز است.
شاید بشه گفت یه جور فُرم در داستان و بیشتر رمان نُوین فارسی سراغ دارم که در برخی کارهای گلشیری و دولت آبادی و بعضاً در نعلبندیان و یه کم جدیدترها در بنی عامری و مندنی پور و خسروی نمود پیدا کرده و تازه تریینهایی که در این کیفیت خونده م «روز هزار ساعت دارد» و همین «طبرخون» هستن؛ این کیفیت، اگر نخوایم بگیم فُرم، یه جور شیفتگی با زبان ورزیه؛ قطعاً از پُرخوانی و زبان دانی نویسنده میاد؛ قطعاً تمام اینهایی که ازشون اسم بردم شناسندگان عمیق ادبیات کهن فارسی بوده ن و هستن؛ و مثلاً کسی مث گلشیری بیش از کسی مث براهنی با ادب کهن اُنس داشته؛ و مثلاً کسی مث ابوتراب خسروی بیش از عباس معروفی دلش میکشیده به ادبیات و زبان کهن؛ خب، یه حالت و ویژگی مثبت این کیفیت اینه که زبان ورزیده و زیبایی رو برای تو خلق میکنه. از زبانیت زبانش لذت میبری همینطور که به پیش میری؛ از چینش کلمات، نحو، واژه سازی ها، و کلاً تازه کردن ها و شدن ها در سطح زبان، حیرت زده میشی. ولی حالت و ویژگی منفی ای هم داره این کیفیت؛ و اون اینه که انگار، که گویی، نویسنده خودش هم شیفتۀ این توانایی زبانی خودش شده؛ گویی خودش هم داره رمان یا داستان رو مینویسه برای نشان دادن قدرتهای زبانیش؛ برای زبان ورزی؛ و این کاریه که نثر کلاسیک فارسی در دوره ای دچارش میشه و خب یه جور گسست ایجاد میشه بین خواننده و نویسنده؛ گو اینکه نویسنده اصولاً برای خواننده نمینوشته. زیاد حرف زدم. میخواستم بگم این «طبرخون» هم از همین دست رمانهاست. زبان قوی ای داره. شکی درش نیست. ولی کارکرد این زبان برای منی که میخوام یه رمان بخونم چیه؟ چه فایده ای برام داره خوندن بازی ها و تردستی های زبانی نویسنده؟ لذت ادبی میبرم؟ شاید، تا حدی، اولها، وقتی هنوز کنجکاوم. ولی از یه جا به بعد چی؟ برای من که نه. و بد نیست بگم که به زور تا تهش رفتم. چون هیچی برام نمونده بود که بخواد بکشوندم تا ته کتاب. این از این. نکتۀ بعدی اپیزودیک و پراکنده بودن این رمانه، که از قضا این ویژگی رو هم باز میتونی پیدا کنی تو اکثر نویسنده های بالا که ازشون نوم بردم. حلقۀ متصل کننده ای (هرچند نمادین، هرچند مثلاً پست مدرن) که روایت های مختلف رو به هم وصل کنه و به من تحویل بده کو؟ و در آخر، شخصاً با شاهنامه بازی و عشق و عاشق بازیهاش اصلاً جور نبود مزاجم. شخصی و دلی بخوام ستاره بدم دو. ولی به احترام نویسنده سه، میگی نه سه و نیم، حالا حداکثر دیگه چهار.