کتاب ایدهٔ بسیار جذابی دارد و راستش در اجرا آن قدر جذاب نیست. داستان در دل یک انار میگذرد و خب، این ایده خیلی باحال است مخصوصاً که در تصویرسازی حس تازه بودن و قرمز بودن و خود انار و دانهها هم به خوبی تصویر کشیده شده است و اصلاً کار سادهای نیست چون دانهها هم زیاد هستند و تقریباً شبیه هم و اینکه بشود فضایی همگون اما زیبا را در تصویرگری به وجود آورد کار سختی است. البته برخی صفحهها تقریباً تکراری هستند که میتواند قابل درک باشد چون تصویرگر میخواست فضای داخل انار یکدست بماند. داستان ماجرای یک مهمان ناخوانده است که ناگهان در دل انار پیدایش میشود و یک شبی بین دانهها جا خوش میکند. همین!
چه در اول داستان و چه در آخر داستان همهچیز یکهو رخ ميدهد و انگار از یک چیزی جا ماندی. انگار منتظر بودی که اتفاق جالبی بیفتد اما نمیافتد مخصوصاً که اول داستان توصیفات زیادی دارد و نمیفهمیدم که این چند صفحه اضافه به چه کاری میآمد و البته پایان هم همین قدر ناگهانی است. انگار این ایده که میان شلوغی و بهم چسبیدن بشود مهمانی را جا داد این قدر باحال بوده که جزییات بیشتر نادیده گرفته شدند.
برای من تجربهٔ دیدن تصاویر خیلی باحال و لذتبخش بود اما در بخش داستانی حس میکردم که ای بابا! سر کار بودیم.