What do you think?


مونولوگ پاره پاره شاعر شما
A Novel by Akbar Sardouzami
First published January 1, 2007
About the author
اکبر سردوزامی
13 books18 followersفارغالتحصيل رشتهی تئاتر دانشكدهی هنرهای زيبای دانشگاه تهران بوده و هم اكنون ساكن دانمارك است. كتابهای زير از اين نويسنده منتشر شده
دلواپسي، مجموعه داستان، 1358
خانهاي با عطر گلهاي سرخ، مجموعه داستان، 1360
غروب اول پاييز، 1989، سوئد
حديث غربت من، 1990، سوئد
برادرم جادوگر بود، 1992، سوئد
بازنويسي روايت شفق، 1993، سوئد (روي CD به آلماني، 1998)
من هم بودم، 1993، سوئد
مقدمهاي بر ادبيات معاصر دانمارك، 1995، سوئد
نوبت رقص من، 1995، سوئد
فرج سركوهي منم، عزيز منم، 1998، دانمارك
گوشهاي از روايت اعظم، 1998، دانمارك
مونولوگ پاره پارهي شاعر شما، 1998، سوئد
پرسه در كوچه پسكوچههاي نا آشنا: سه زندگينامه، 1998، سوئد
خانهي لوئيزه، نمايشنامهي تلويزيوني (ترجمهي مشترك با غلامرضا خواجه بيان)، 1995، دانمارك
ماركس و كوكا كولا، نمايشنامه (ترجمه)، 1998، دانمارك
دلواپسي، مجموعه داستان، 1358
خانهاي با عطر گلهاي سرخ، مجموعه داستان، 1360
غروب اول پاييز، 1989، سوئد
حديث غربت من، 1990، سوئد
برادرم جادوگر بود، 1992، سوئد
بازنويسي روايت شفق، 1993، سوئد (روي CD به آلماني، 1998)
من هم بودم، 1993، سوئد
مقدمهاي بر ادبيات معاصر دانمارك، 1995، سوئد
نوبت رقص من، 1995، سوئد
فرج سركوهي منم، عزيز منم، 1998، دانمارك
گوشهاي از روايت اعظم، 1998، دانمارك
مونولوگ پاره پارهي شاعر شما، 1998، سوئد
پرسه در كوچه پسكوچههاي نا آشنا: سه زندگينامه، 1998، سوئد
خانهي لوئيزه، نمايشنامهي تلويزيوني (ترجمهي مشترك با غلامرضا خواجه بيان)، 1995، دانمارك
ماركس و كوكا كولا، نمايشنامه (ترجمه)، 1998، دانمارك
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
February 17, 2024
«اما من اسمش را میگذارم زندگی نامۀ خیاط خاک بر سری که من بودم... گمان میکنم کسی که شهامت داشته باشد درمقابل هر کس و ناکسی عریان شود، خاک بر سری را پشت سر گذاشته است. ببین درست عکس تو این منم استاد. عکس تو که مدام انگشت ششمت را پنهان کرده ای.»
شاید قرار دادن این کتاب ذیل یه ژانر مشخص کار سختی باشه. راوی در سرتاسر کتاب بارها آدرس میده به آدمها و رخدادهای واقعی و خودش و میگه که این خود من هستم، اکبر سردوزامی، و داستان کیلویی چند و من دارم واقعیت های زندگی رو مینویسم و تاریخچه و گزارش خودم رو از زندگیم مینویسم، پس گور پدر هرچی داستان و رمان. البته از زبان بسیار رکیک تر و پرده درانه تری استفاده میکنه. اصولاً زبان رکیک یکی از مشخصه های اکبر سردوزامیه. نه تنهای سعی نمیکنه سخن رو تلطیف کنه، بلکه شاید بشه گفت سعی میکنه وقیح تر بیان کن هر معنا و جمله ای رو.
خلاصه که نمیشه گفت رمانه، چون خیلی شواهد میده مبنی بر خاطره یا زندگی نامه بودنش؛ از طرف دیگه نقش تخیل رو هم خیلی پر رنگ میکنه و نزدیک های انتهای کتاب میگه اینی که دارم مینویسم رو دوست دارم رمان بنامم، و باز در انتهای کتاب ... نه اینو نگم بهتره. همه چی لو میره.
خلاصۀ کتاب به نظرم در عنوانش هست. «مونولوگ پاره پاره»؛ پاره هایی که بعضاً هیچ ربطی به هم ندارن و اصولاً خود راوی هم میگه به هم ربط ندارن و قرار نیست داشته باشن. راوی خودش رو قرار میده مقابل مفهوم انسجام و ساختار و با استفاده از تکنیک هایی که شاید بشه پست مدرن نامیدشون، سعی میکنه مرکزیت و حقیقت واحد و مطلق رو نقد و نقض کنه و به تکثر برسه.
پاره های موجود در کتاب مختلف و متنوع هستن، از داستان زندگی یه خانواده که خب راوی اصرار داره و تأکید داره که خانوادۀ خود اکبر سردوزامی هستن، تا شرح تجربه های دو زندانی سیاسی تا شرح ارتباط بسیار پرتلاطم راوی با شخصی که در رمان مدام به اسم «استاد» صداش میکنه اما خب شواهد کافی میده برای اینکه بدونیم این استاد «هوشنگ گلشیری» هست و خب راوی اصلاً دل خوشی نداره از این استاد و بدجور پنبه ش رو میزنه، با استفاده از رکیک ترین زبانها. نمیدونم حرفهاش راجع به گلشیری چقدر واقعیه و چقدر (اونطور که آخرهای رمان خیلی گذرا سعی میکنه جا بندازه) ساختۀ ذهن خودشو اَلَکیه. اما بیشتر به نظر میاد که واقعی بوده باشه. به هر حال، فکر میکنم جالب باشه برای طرفداران گلشیری خواندن این کتاب.
شاید جالب ترین بخش کتاب برای من بخش انتهایی بود که شرح روبرو شدن راوی رو با زیبایی و مفهوم زیبا نشون میده و زیبایی رو نوعی نجات دهنده میدونه در وضعیت فعلی.
البته منظور از «وضعیت فعلی» وضعیت حوالی سال 1370 ایناست.
شاید قرار دادن این کتاب ذیل یه ژانر مشخص کار سختی باشه. راوی در سرتاسر کتاب بارها آدرس میده به آدمها و رخدادهای واقعی و خودش و میگه که این خود من هستم، اکبر سردوزامی، و داستان کیلویی چند و من دارم واقعیت های زندگی رو مینویسم و تاریخچه و گزارش خودم رو از زندگیم مینویسم، پس گور پدر هرچی داستان و رمان. البته از زبان بسیار رکیک تر و پرده درانه تری استفاده میکنه. اصولاً زبان رکیک یکی از مشخصه های اکبر سردوزامیه. نه تنهای سعی نمیکنه سخن رو تلطیف کنه، بلکه شاید بشه گفت سعی میکنه وقیح تر بیان کن هر معنا و جمله ای رو.
خلاصه که نمیشه گفت رمانه، چون خیلی شواهد میده مبنی بر خاطره یا زندگی نامه بودنش؛ از طرف دیگه نقش تخیل رو هم خیلی پر رنگ میکنه و نزدیک های انتهای کتاب میگه اینی که دارم مینویسم رو دوست دارم رمان بنامم، و باز در انتهای کتاب ... نه اینو نگم بهتره. همه چی لو میره.
خلاصۀ کتاب به نظرم در عنوانش هست. «مونولوگ پاره پاره»؛ پاره هایی که بعضاً هیچ ربطی به هم ندارن و اصولاً خود راوی هم میگه به هم ربط ندارن و قرار نیست داشته باشن. راوی خودش رو قرار میده مقابل مفهوم انسجام و ساختار و با استفاده از تکنیک هایی که شاید بشه پست مدرن نامیدشون، سعی میکنه مرکزیت و حقیقت واحد و مطلق رو نقد و نقض کنه و به تکثر برسه.
پاره های موجود در کتاب مختلف و متنوع هستن، از داستان زندگی یه خانواده که خب راوی اصرار داره و تأکید داره که خانوادۀ خود اکبر سردوزامی هستن، تا شرح تجربه های دو زندانی سیاسی تا شرح ارتباط بسیار پرتلاطم راوی با شخصی که در رمان مدام به اسم «استاد» صداش میکنه اما خب شواهد کافی میده برای اینکه بدونیم این استاد «هوشنگ گلشیری» هست و خب راوی اصلاً دل خوشی نداره از این استاد و بدجور پنبه ش رو میزنه، با استفاده از رکیک ترین زبانها. نمیدونم حرفهاش راجع به گلشیری چقدر واقعیه و چقدر (اونطور که آخرهای رمان خیلی گذرا سعی میکنه جا بندازه) ساختۀ ذهن خودشو اَلَکیه. اما بیشتر به نظر میاد که واقعی بوده باشه. به هر حال، فکر میکنم جالب باشه برای طرفداران گلشیری خواندن این کتاب.
شاید جالب ترین بخش کتاب برای من بخش انتهایی بود که شرح روبرو شدن راوی رو با زیبایی و مفهوم زیبا نشون میده و زیبایی رو نوعی نجات دهنده میدونه در وضعیت فعلی.
البته منظور از «وضعیت فعلی» وضعیت حوالی سال 1370 ایناست.
June 26, 2013
خوشبختانه در این دو سه دهه ی اخیر، بسیاری به نوشتن پرداخته اند و در میان آثار چاپ شده، کارهای قشنگ کم نیست. اما متاسفانه به هزار و یک دلیل، یکی هم دور افتادگی از ایران، خواندن همه ی آنها برایم میسر نشده. از میان بسیاری که خوانده ام، اینها کارهایی ست که بیشتر دوستشان داشته ام. از این مکان از قاضی ربیحاوی/ دیوان سومنات از ابوتراب خسروی / جامه به خوناب از رضا جولایی/ خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ از ایرج صغیری / نیمه ی غایب از حسین سناپور/ پرنده ی من از فریبا وفی/ رنگ کلاغ از فرهاد بردبار/ راز کوچک و داستان های دیگر از فرخنده آقایی/ سیاسنبو از محمدرضا صفدری / سوء قصد به ذات همایونی از رضا جولایی/ سلام خانم جنیفر لوپز از چیستا یثربی و...
کسانی مانند شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ هشتمین روز هفته، سایه های غار، ماه نیمروز و دل دلدادگی از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام.
از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم"، و چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" را دوست دارم.
برخی هاشان انگار دیگر نمی نویسند، مثل "صفدری" و "صغیری" و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره و غیره مانده است.
از آنجا که برخی از عزیزان "کتابدار گودریدز" متاسفانه بدون داشتن اطلاعات کافی به "ترکیب" عنوان های مشابه می پردازند، در این عمل کلیه ی ملاحظات شخصی از جمله نظرات افراد در مورد کتاب مزبور از بین می رود، و گاه تنها نظر اولی بجای نظرات همه باقی می ماند.
کسانی مانند شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ هشتمین روز هفته، سایه های غار، ماه نیمروز و دل دلدادگی از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام.
از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم"، و چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" را دوست دارم.
برخی هاشان انگار دیگر نمی نویسند، مثل "صفدری" و "صغیری" و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره و غیره مانده است.
از آنجا که برخی از عزیزان "کتابدار گودریدز" متاسفانه بدون داشتن اطلاعات کافی به "ترکیب" عنوان های مشابه می پردازند، در این عمل کلیه ی ملاحظات شخصی از جمله نظرات افراد در مورد کتاب مزبور از بین می رود، و گاه تنها نظر اولی بجای نظرات همه باقی می ماند.
August 9, 2025
خیلی جالب داستان شروع میشه ولی در ادامه جای چند نکته و ایراد هم داره ولی بنظرم چون خود شاعر(به قل خودش) اسم داستان مونولوگهای پارهپاره گذاشته از قبل اخطار داده و ما حقی برای ایراد گرفتن از او نداریم. در آخر هم طبق نوشتهی او” حق هر کسیاست که از کتابی لذت ببرد یا نبرد.”
Read
March 25, 2025📝مونولوگ پارهپارۀ شاعر شما
در واقع سهدسته از آدمها همیشه مرا جذب میکردهاند: بچهها، شاعرها، دیوانهها. دلیلش شاید این باشد که فکر میکنم هر بچهای چیزی از شاعرها در خود دارد و هر شاعری چیزی از دیوانگان. اولین شاعر زندگیِ من مادرم بود و آخرین آنها مردی است بیقرار که در خیابانهای کپنهاگ میگردد و خودش میگوید که شاعر است (سردوزامی، ۱۹۹۸: ۵).
کتاب «مونولوگ پارهپارۀ شاعر شما» را میتوان زندگینامۀ اکبر سردوزامی و به اعتباری دیگر رمانی پستمدرن خواند. اثری نقادانه و مملو از کلمات رکیک که سردوزامی هرچند در صفحات پایانی آن اذعان داشته است که داستانِ مذکور ساختۀ ذهن اوست، اما بااینحال بهنظر میرسد که این تذکّر نیز یکی دیگر از شگردهای داستاننویسی است و راوی در پی اعتراف و برهنه کردن خود و البته به دنبال هجو و انتقام گرفتن از استادش، هوشنگ گلشیری، است.
تمام شد استاد. تو مُردهای استاد. تو بدجور مُردهای استاد. تو خیلی بدجور مُردهای استاد بزرگ من... تو در دل کسی مُردهای که حتی غمنامهای هم که دارد برایت مینویسد سرشار از بوی گند حقارت است (همان: ۲۱۲). از بازیهایی که توی اولین سفرت به فرانسه سر دانشجوی قدیمیات درآوردی گندیدهای عزیز. میدانی برای من چه نوشته بود؟ نوشته بود این جناب راعی، این استاد دانشگاه و روشنفکر مملکت ما، گویا با آلتش آثار ادبی تولید میکند. من که نفهمیدم با او چه کردهای. یادم هست که با من شرط بستی که میروم فرانسه و ترتیبش را میدهم و من گفتم تو فقط خیال میکنی به هر کار قادری (همان: ۲۹۴-۲۹۵).
سردوزامی در قسمتهایی دیگر از این کتاب، که بیش از یکسوم آن را به گلشیری اختصاص داده است، ضمن اشاره به نوشتههای او با عنوان معصوم، مینویسد:
دیدم خیلی راحت است که آدم بگوید نویسنده "مادرقحبهایست معصوم" و برای اینکه بتواند چندسطری بنویسد و به طرف جاودانگی یورتمه برود، هرچه دلش میخواهد بکند و ته دلش هم رِنگ بگیرد که شیر از خوردن آهوان شیر شود. تمام شد استاد. تو مُردهای استاد... بوی گند جنازهات تمام وجودم را گرفته است. من هیچوقت هیچکس را اینگونه متعفّن نخواستم استاد (همان: ۲۱۵-۲۱۶).
پرسیدم دانمارک میآیی؟ گفت میآید. من خوشحال شدم. عین یک آدم بدبخت خاکبرسری که توی رودی از شاش دستوپا بزند، به سنده آویختم. یادم رفت که او به هرکس و هرچیز بهعنوان مواد داستان نگاه میکند. و هیچچیز و هیچکس برایش ارزشی ندارد مگر هدف اصلیاش که نوشتن داستان است. و وقتی بهش میگفتم این کار تو چه فرقی دارد با آن جاکشهایی که میگفتند هدف وسیله را توجیه میکند، میگفت فرق میکند. نویسنده مادرقحبه است و معصوم است. تو مُردهای استاد. تو با قحبگیات بهعلاوۀ معصومیّتت مُردهای استاد... تو چنان مُردهای که هیچکس در دل و جان من نمُرد استاد (همان: ۲۱۶-۲۱۷).
منبع:
_ سردوزامی، اکبر، ۱۹۹۸، مونولوگ پارهپارۀ شاعر شما، سوئد، باران.
در واقع سهدسته از آدمها همیشه مرا جذب میکردهاند: بچهها، شاعرها، دیوانهها. دلیلش شاید این باشد که فکر میکنم هر بچهای چیزی از شاعرها در خود دارد و هر شاعری چیزی از دیوانگان. اولین شاعر زندگیِ من مادرم بود و آخرین آنها مردی است بیقرار که در خیابانهای کپنهاگ میگردد و خودش میگوید که شاعر است (سردوزامی، ۱۹۹۸: ۵).
کتاب «مونولوگ پارهپارۀ شاعر شما» را میتوان زندگینامۀ اکبر سردوزامی و به اعتباری دیگر رمانی پستمدرن خواند. اثری نقادانه و مملو از کلمات رکیک که سردوزامی هرچند در صفحات پایانی آن اذعان داشته است که داستانِ مذکور ساختۀ ذهن اوست، اما بااینحال بهنظر میرسد که این تذکّر نیز یکی دیگر از شگردهای داستاننویسی است و راوی در پی اعتراف و برهنه کردن خود و البته به دنبال هجو و انتقام گرفتن از استادش، هوشنگ گلشیری، است.
تمام شد استاد. تو مُردهای استاد. تو بدجور مُردهای استاد. تو خیلی بدجور مُردهای استاد بزرگ من... تو در دل کسی مُردهای که حتی غمنامهای هم که دارد برایت مینویسد سرشار از بوی گند حقارت است (همان: ۲۱۲). از بازیهایی که توی اولین سفرت به فرانسه سر دانشجوی قدیمیات درآوردی گندیدهای عزیز. میدانی برای من چه نوشته بود؟ نوشته بود این جناب راعی، این استاد دانشگاه و روشنفکر مملکت ما، گویا با آلتش آثار ادبی تولید میکند. من که نفهمیدم با او چه کردهای. یادم هست که با من شرط بستی که میروم فرانسه و ترتیبش را میدهم و من گفتم تو فقط خیال میکنی به هر کار قادری (همان: ۲۹۴-۲۹۵).
سردوزامی در قسمتهایی دیگر از این کتاب، که بیش از یکسوم آن را به گلشیری اختصاص داده است، ضمن اشاره به نوشتههای او با عنوان معصوم، مینویسد:
دیدم خیلی راحت است که آدم بگوید نویسنده "مادرقحبهایست معصوم" و برای اینکه بتواند چندسطری بنویسد و به طرف جاودانگی یورتمه برود، هرچه دلش میخواهد بکند و ته دلش هم رِنگ بگیرد که شیر از خوردن آهوان شیر شود. تمام شد استاد. تو مُردهای استاد... بوی گند جنازهات تمام وجودم را گرفته است. من هیچوقت هیچکس را اینگونه متعفّن نخواستم استاد (همان: ۲۱۵-۲۱۶).
پرسیدم دانمارک میآیی؟ گفت میآید. من خوشحال شدم. عین یک آدم بدبخت خاکبرسری که توی رودی از شاش دستوپا بزند، به سنده آویختم. یادم رفت که او به هرکس و هرچیز بهعنوان مواد داستان نگاه میکند. و هیچچیز و هیچکس برایش ارزشی ندارد مگر هدف اصلیاش که نوشتن داستان است. و وقتی بهش میگفتم این کار تو چه فرقی دارد با آن جاکشهایی که میگفتند هدف وسیله را توجیه میکند، میگفت فرق میکند. نویسنده مادرقحبه است و معصوم است. تو مُردهای استاد. تو با قحبگیات بهعلاوۀ معصومیّتت مُردهای استاد... تو چنان مُردهای که هیچکس در دل و جان من نمُرد استاد (همان: ۲۱۶-۲۱۷).
منبع:
_ سردوزامی، اکبر، ۱۹۹۸، مونولوگ پارهپارۀ شاعر شما، سوئد، باران.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews




