كنت تشعرين بالأمان في الظلام . تساءلتِ هل سترين النهار بعد هنا؟ وأودعتِ نفسك في الرطوبة التي سرت من شعرك الندي إلى وسادتك، وتمنيت لو كان لديكِ طين. رغبتِ مجدداً في تناول الطين . إلا أن قطعة الصلصال الجافة كانت في القبو. متى ستتجرئين على الذهاب في هذا الليل إلى القبو المعتم الشبيه بالقير؟ أغمضتِ عينيك: وتنفست بهدوء؛ وملأت أنفك رائحة رطوبة شعرك .
محمدحسین محمدی هستم ـ و به گفته ما مردم: محمدحسین ولد قنبرعلی ـ پدرم میگوید: ۱۳۵۴ به دنیا آمدهای ـ چلهٔ تابستان بوده گویی ـ اما در تذکرهام نوشتهاند: ۱۷ سالهٔ ۱۳۷۵ و در کارت مهاجریی که داشتم، سالی دیگر را نوشتهبودند و در گذرنامهام سالی دیگر… و من ماندهام کی به دنیا آمدهام؛ مگر یک آدم چند بار به دنیا میآید؟!
قرار نیست در سیاسر (ناشاد*) با قصه به معنای کلاسیک آن روبهرو باشید در سیاسر خواننده روایت زندگی یک روز دختری افغان را در روزگار طالبان میخواند حسرتها و دریغها و ایکاشها و دخترانههای یک دختر که به خاطر طالبان در زیرزمین خانه روز را به شب میرساند روایتی تمیز و باورپذیر از باورها و رسوم و نوع نگاه یک دختر به مقولات، از زاویهای که دختر میبیند و این دید هم به شدت محدود است دختر در این کتاب نام ندارد و حتی صدایش هم یادش نمیآید و با عنوان دختر خطاب میشود
ربما أراد الكاتب ان يوضح معاناة فتاة أفغانية تحت حكم طالبان و قسوة الأب و بيئة غارقة في الفقر والجهل والظلم
لكنه كان مبتذلاً جدا في مقاربته للموضوع وفي الحقيقة كشف عن حماقته وفضح مستوى احترام متدني لا يليق بكاتب.
لست قاسياً عليه لان هذا هو الحكم الوحيد الذي تستطيع أن تصدره على أي شخص يحكي تفاصيل جسدية عن قضاء الحاجة و الدورة الشهرية ويكتفي بها كرواية.. هذا قلة احترام للقارئ و لقضية الفتاة المظلومة التي اراد تسليط الضوء عليها
مثل هذا الموضوع يحتاج مقاربة نفسية اجتماعية و كذلك يجب أن يسلط عليها الضوء من زاوية أخرى أعمق وأكثر تأثيراً في النفس