ابتدای قرن بیستویکم است، در شرقیترین بخش قارة اروپا اپیدمی مرموزی ظاهر و در مدت کوتاهی عالمگیر میشود. بیماریای که هنوز برای آن نامی معیّن انتخاب نکردهاند. مردم جمهوری آذربایجان این بیماری را به اسم مرض سلین میشناسند؛ چون اولین شخصی که به آن مبتلا شده، زن جوانی به نام سلین است. سلین در ذهن خود زندگی مردی را مرور میکند که واقعاً وجود دارد.
آقا این کتاب محشره توصیه می شود اکیدا ایده اصلی در مورد یک بیماری شگفت انگیزه که اصلا نمیشه هم گفت که بیماری باشه به قول سیمور این یک حیات مضاعفه یک آگاهی دوباره است بعد در مورد عشق جنگ فوتبال ارمنستان آذربایجان وای وای وای باید خواند. همین
باید این کتاب را با دقت خواند کسانی که به خواندن کتابهای عامه پسند خو کرده اند لطفا نزدیک این کتاب نشوند کسانی هم که در دو روز سه جلد کتاب میخوانند همینطور مگر روزنامه یا مجله فکاهی است
قلم نویسنده پخته و باتجربه و کار بلد می زد اعتراف می کنم شروع داستان هم من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد ولی بعد از 60-70 صفحه واقعا خود داستان چیزی برای گفتن نداشت گنگ بودن صفحات اول داستان رو میشد به تعلیق و زمینه سازی برای ماجراهای آینده نسبت داد ولی رفته رفته این ابهام ها و سرگیجه ای که داستان ایجاد می کرد به نظر باعث میشد من مخاطب به جای دقت و لذت بردن از داستان . صرفا حواسم باشه ببینم چیزی می فهمم یا فلان ابهام حل میشه اینجا یا نه جدا با انرژی بالایی رفتم سراغ این کتاب ولی اصلا در حد تعریف و تمجیدی که ازش شنیده بودم نبود ! شاید هم من نتونستم درکش کنم یا ارتباط بگیرم باهاش ...
کتاب تاریک بود. سر تا سر کتاب بوی ترس و توهم میداد. جنون خدایان، خیلی برام تاثیر گذار بود، گویا میخواست خیلی چیز ها بگه که شاید من فقط بخشیش رو دریافت کردم. اپیدمی اواخر کتاب شکل گرفت و جذابیت خودش رو داشت. آقای امیر خداوردی یک نکته خیلی جالب و جذابی توی نوشته اشون بود، اون هم اینکه هر راوی لحن خاص خودش رو داشت و اواخر کتاب راوی ها پیچ در پیچ شدن که نماد سردرگمی و هرجومرج بود در حال حاضر برای این کتاب ارزش قائلم و خیلی دوستش دارم.
جنون خدایان یکی از عجیب ترین چیزهایی هست که تا به حال خوندم. بعضی کتابارو که میخونم به این فکر میکنم که نویسنده چه دنیای متفاوتی داشته! چی بهش گذشته که همچین داستانی ازش بیرون اومده ؟ و جنون خدایان بارها و بارها باعث شد با خودم بگم این نویسنده ادم عجیبیه. تجربه ی غریبی بود ولی بخاطر متفاوت بودنش پیشنهادش میکنم. البته یه جاهاییش حوصله ی ادم سر میره.
این رمان نسبت به کار قبلی نویسنده، آلوت، برام جذابیت کمتری داشت. داستان تو کشور آذربایجان اتفاقا میفته. سلین شخصیت اصلی داستان که دختری افسرده و چاقه، مبتلا به بیماری عجیبی میشه. سلین همزمان زندگی مردی خواروبار فروش به نام بوغاج رو میبینه و انگار تو مغز اون آدم قرار گرفته . این بیماری عجیب رفته رفته منتقل میشه. در این اثنا ما با زندگی سلین، بوغاج و افراد دیگهای آشنا میشیم که به نوعی به این بیماری همهگیر ربط دارن. دکتری به نام دکتر خالد بیات که عرفانی نوظهور رو راه انداخته، مردی از نهاد امنیتی به نام الچین، دنیز دوست سلین و افراد دیگه. ایده کتاب جدید و جالبه و قلم نویسنده روان و گیرا . اما اطناب تو بخشهایی از کتاب به خصوص بخشهای پایانی، برای من آزاردهنده بود و میخواستم زودتر کتاب تموم شه.در مجموع ایده و قلم خوب بود، روند داستان هم خوب پیش میرفت اما پایانبندی چندان جذاب نبود.