اولین رمان مجید غروی فضاساز است، دایره ی گسترده ی واژگان و تلاش نویسنده برای ساختن یک تاریخ شخصی، از آن رمانی فلسفی ساخته که در ارتباط مستقیم با زمان و مکان قرار دارد. مخاطب این رمان مدام با سوال های راوی همراه می شود و به تدریج مانند او در واقعیت عناصر و تاریخ بیرونی تردید می کند. و این تردید کلید مهم خوانش رمان است. شکی که کم کم کل اثر را در برمی گیرد و باعث می شود مردگان به سخن آیند یا احضار شوند. برای همین سبّت چونان وضعیتی است در آفرینش که طی آن تاریخ خصوصی یک انسان و شهرش از تاریکی ای عمیق بیرون کشیده می شود.
«مرگ برای ما موهبتی نبود در خانه همسایه، مرگ امده بود اطراق کرده بود توی خانهمان.»
یادمه دقیقا سه سال پیش همزمان با چاپ کتاب و داغا داغ خریدمش. رفتار عاقلانهای نبود ظاهرش به دلم نشست و عکس روی جلدش ترغیبم کرد بخرمش هیچی از کتاب نمیدونستم صرفا چون حس میکردم بوی مرگ میده ذوق زده شدم. امروز بعد سه سال که خوندمش دیگه خس اون موقع رو نداشتم، همچنان همه جای رمان سایه مرگ گرفته ولی لذتی در خوندنش نبود. سبت، داستان خاصی نداره و چهارتا شخصیت توصیفاتشون رو روایت میکنن. و نکته بدش اینجاست هی میخونی و هی میخونی ولی به چیزی نمیرسی و .... علاوه بر این موارد پایان کتاب هم بازه :) اولین رمان نویسنده بود که چندان چنکی به دل نزد و فکر نکنم هیچوقت سراغ کتاب رؤیاش هم برم.
سبّت نام روزشنبه مقدس یهودیان و تعطیلی کاربرای آنها وخداوند است . من هم به تصوراینکه کتاب درباره یکی ازموضوعات موردعلاقه ام یعنی داستانی مرتبط با فرهنگ یهوداست آن را ازسایتی خریداری کردم و موردنظرمن نبود . نام و عنوان بندیهایی از عهد عتیق و کتب مقدس یهودیان درکتاب هست و اشاره به ایوب و لابد صبراو و... داستان حول سه دوست درشهراصفهان میگذرد . زندگی ، برداشت آنها از سرنوشت و نگاهی که نشان ازتوهم یا واقعیت نفرینی درزندگی یکی شان دارد. کتاب با روایت یک زوج درابتداوانتها ، شروع وپایان میگیرد. نفرینی که به زعم قهرمان داستان درمسیرتاریخ خانواده بازاری او ادامه دارد. باتوجه به ارجاعات فراوان به محلات و مکانهای اصفهان ، برای اصفهانیها حتما" جذاب تراست . جابه جا سرک می کشدبه ماجرای محمود افغان و تسخیراصفهان و..که این تلفیق مرابه یاد کتاب " شب هول " هرمزشهدادی انداخت. قسمتهای قوی وخوبی داردولی به باورمن با درازگویی داستان را از قدرت می اندازد . اگر جمع وجورتر و منسجم تربود بهتربود.
مشکل اساسی من با کارهای غروی، تصنعی بودن بیش از حدشان است. تجزیهی چیزها خوب است، اما ترکیب تعریفی ندارد. نه حضور شهر اصفهان، نه توصیفات شهری و نه سایهی سنگین مرگ در متن نتوانستند چیزی را نجات دهند. یک رمان هدر رفته و بد.
من دوست نداشتم. جلد بعدی بهم پیشنهاد شد. گفتم از اولی شروع کنم. ولی واقعا هیچی نفهمیدم. انگاری قرار بود مثل کتاب های امیر حسین چهل تن یا مندنی پور باشه, ولی واقعا هر چی تلاش کردم هیچی نفهمیدم.
من با دیدن جلد این کتاب ترغیب شدم به خوندنش (علاقه و عطش من در خوندن و دونستن دربارهی مرگ). طراحی جلد کتاب معرکه است و عکسش از آرشیو شخصی نویسنده برداشته شده، یعنی از همون اولی که به جلد کتاب نگاه میکنی تا صفحهی آخر، مرگ عنصر اصلی این داستانه. همیشه حاضره و نویسنده (چه با فضاسازی چه با دیالوگنویسی چه با گشتوگذار توی ذهن کاراکترها) اجازه نمیده یادت بره که این کتاب بوی مرگ میده.
داستان حول سه تا رفیق صمیمی میگرده که هرکدومشون به نوعی دارن سعی میکنن با مرگ یکی از اقوام یا عزیزانشون کنار بیان، حس خلسه، گیجی و گنگی، سوگ و دلمردگی که همه از عواقب همچین تجربهای هستن رو به راحتی میشه تو حرفها، ذهنیات، رفتار و تصمیماتشون دید.
نویسنده به طرز وسواسگونهای به جزییات دقت کرده که میشه گفت در انتخاب همچین سوژه و حال و هوایی، برای نشون دادن خلاء و گیجی و درگیریای که شخصیتها دچارشن، لازمه اما خیلی جاها بود که ادامه دادن رو برای من خواننده سخت میکرد؛ دوست داشتم بدونم بعدش چی میشه و چه تصمیمی میگیرن ولی مجبور بودم - برای بار خدا میدونه چندم - توصیف نویسنده از درختا و پل و خیابون و ... رو بشنوم. یه جورایی میشه گفت زحمتی که نویسنده برای ساختن فضای شهر و حال و هواش کشیده هم به نفع رمان تموم شده (چون خواننده رو به معنای واقعی غرق داستانش میکنه) هم به ضررش (حوصلهسربر بودن بیحد یه قسمتایی از کتاب).
فضاسازی، شخصیتپردازی، دیالوگها، اینها همه شاهکار انجام شدن. توصیفات با اینکه -برای من حداقل- حوصلهی آدم رو سر میبردن اما جذاب بودن و نمیشد ازشون گذشت (شخصا حیفم میاومد نخونمشون). شروع و پایان جذابی داشت و با اینکه جریان سیال بود اما سر و تهش مشخص بود.
در کل از خودم راضیم که خوندمش، هرچند جونمو بالا آورد!