سارا با ترس و لرز پرسید:"شما سهراب سپهری هستید؟" جوان چند لحظه ای از تعجب دهانش باز ماند و گفت:"بله،من رو از کجا می شناسی؟" سارا با هیجان پاسخ داد:"همه شما رو می شناسن!یعنی بعدا می شناسن.بعدا شما به یکی از معروف ترین شاعرهای ایران تبدیل می شی.دیگه چیز بیشتری نمی تونم بگم. جز اینکه..." سارا یاد جشن تولد یازده سالگی اش افتاد و ادامه داد:"البته اگه می شه بعد از اینکه از دانشگاه فارغ التحصیل شدین یه ذره بیش تر به قیافه تون برسین! موها و ریشاتون رو مرتب کنین خیلی بهتره! اصلا مثل همین الان ریشاتون رو بزنین!اون وقت سیصد سال بعد که من خواستم عکس شما رو بزنم دیوار اتاقم بقیه مسخره م نمی کنن!" سارا می دانست که از شدت هیجان یکی از احمقانه ترین جملاتش را به یکی از بزرگ ترین انسان های تاریخ گفته است.
اول از همه بگم که به نظرم یک استعداد جدید و برتر در داستان نویسی ایرانی ظهور کرده به اسم طه رسولی. در یک جمله این کتاب رو توصیف میکنم: «روی هیچ ایرادی نمیشد دست گذاشت» و تمام!
نمره: 4.8 اول از همه بگم کتاب شاهکار بود و چیزیه که تو ایران شاید نشه نمونهش رو پیدا کرد. اما در مورد خود کتاب: نویسنده با شروع از یه دنیای خیالی مربوط به سیصد سال بعد از زمان حال خودمون و تهران هزار و ششصد و خوردهای قصه و کاراکتراش رو پرداخت میکنه؛ دنیاسازی غنی و کاملا واقعگرایانه (که اگر به من سیصد سال بعد و نشون بدن و همچین چیزی بود زیاد تعجبی نکنم) که توش میتونیم علمی بودن و دقیق بودن اختراعات و وسیلهها و کلا نوآوریهای اون زمان و درک کنیم و بگیم :"چرا همچین چیزی به فکر ما نرسیده بود واقعا؟" و نشونهی واضح خلاقیت و باز بودن فکر نویسنده رو ببینیم. متن کتاب روان و خوشخوان و سادهست و هیچ مشکلی با خوندن پنجاه صفحه تو یه روزم شاید نداشته باشین، ویراستاری و موارد نگارشی و اینا شاید چند جای کوچیک کار داشت که اصلا لطمهای به بدنه کتاب وارد نمیکنه. تو دو سوم ابتدایی کتاب شاید بیشتر قصهی یه دختر نوجوون رو که تو آینده زندگی میکنه رو با درگیریهای شخصیش و مشکلات روزمره شاهد باشیم که قرار نیست سرعت و هیجان بالایی داشته باشه اما تو یک سوم پایانی کتابه که با خوردن اتفاقات شوکهکننده به صورت رگباری تو صورت مخاطب تازه میفهمیم قصد نویسنده از نوشتن تموم اون مقدمهچینیها رسیدن به همچین پایان هیجانانگیز و خیرهکنندهای بوده. بدون اسپویل داستان میگم که یکی از جالبترین و پیچیدهترین توییستای یه داستان و مخصوصا داستانی با کانسپت "سفر در زمان" رو داره؛ توییستی که من نمونهش رو فقط تو Oldboy (فیلم) و Bioshock infinite (ویدیوگیم) دیدم و بهترین تویستهای هم موضوع با خود کتاب هم مث لوپر و پردستینیشن هم به گرد پاش نمیرسید. سیر اتفاقاتی که تو داستان میفته هیچوقت فضایی و غیر منطقی نمیشن و هر چیزی که تو کتابه رخ میده چون باید رخ میداده و هیچوقت این حس به مخاطب القا نمیشه که اوکی نویسنده میخاست الکی اینجا رو هیجانانگیز یا جدی نشون بده و کتاب از مهمترین اصل داستاننویسی (از نظر من مبتدی) ینی داشتن عواقب هر کاری پیروی میکنه. دقیقا چهار خط پایانیه کتابه که دلیل نامگذاریش رو میفهمین و از نبوغ نویسنده (که من مشابهش رو تو هودور گات دیدم) خزان و شگفتزده میشید. پ.ن: فکر میکنم این تنها کتابی تو عمرتون باشه که بعد از تموم شدنش میرید یه آهنگ مشخص رو دانلود میکنید و گوش میدید :)
ادبیات داستانی ایران مخصوصا کتابایی که توسط نویسنده های گمنام نوشته میشن خیلی در حقشون کم لطفی میشه. کتابخون ها ترجیح میدن برای بار هزارم پوچیات امثال وودی آلن رو خونده باشن تا اینکه نوشته ها و کتابای جدید رو کشف کنن. البته این کتاب رو جدیدا نخوندم. برای مایی که از دهه هشتاد با دنیای بازی بزرگ شدیم و تا امروز هرکی از دفتر نشریه مونده دنبال میکنیم امتداد زمان داستان جدیدی نیست. همون موقع که انتشار پیدا کرد نویسنده توییت زدو منم همون لحظه کتاب رو خریدم و الان بعد سال ها برای بار دوم خوندم تو بار دوم دیدم چقدر همه چی از همون اول مهندسی شده و دقیق کنار هم قرار گرفته. تنیده شدن هدفمند موسیقی، پزشکی و مخصوصا فیزیک به وابسته تحصیلات نویسنده توی تار پود زمان و روایت فکر شده داستان، از عهده هر ذهنی بر نمیاد و ذهن طه رسولی یکی از اون ذهن هاست. امیدوارم طه عزیز هر چه سریع تر کتاب داستان دومی هم بنویسه و منتشر کنه. سعی کنید این کتاب و کتاب های نویسندهی های جوان و کمتر شناخته شده ایرانمون رو بخونید. امتیاز من به کتاب چهار و نیم از پنج. مراقب هم باشیم کنار هم بمونیم و همدیگه رو تنها نزاریم.
بعد از مدتها پای یه کتاب خشکم زد تا تمومش کنم. بعضی جاها جملات ثقیل و نااشنا مثل یه سکته بود برام و ویراستاری میخواد، اما اونقدری نبود که از روند داستانی و جذابیتش کم کنه.
در امتداد زمان یک رمان علمی-تخیلی هست که در اون سفر در زمان وجود داره و آینده ای از تهران و پیشرفت علم نمایش داده میشه که منشا دردهای شخصیت اصلی داستان «سارا» هست. تعلیقهای خوب، شخصیتهای خاکستری و مانوس بودن فضای داستان که تهران اینده رو تصویر میکنه جالب هستند.