درونمایهی کانونی این کتاب «منطق دیفرانسیل» است؛ منطق تکوین نسبتهای محضی که میان عناصر زبانی و جسمانی «فعلیت» پیدا میکنند و از این طریق جنبشها یا نهادهای اجتماعی را بهوجود میآورند. در واقع، این نسبتها عناصر مولکولی برسازندهی نهادها و جنبشهای اجتماعی و مؤلفههای آنها هستند و به همین اعتبار واحدهای برسازندهی امر سیاسی از دیدگاه لایبنیتسی به شمار میآیند. اتمیسم لایبنیتسی زمین تا آسمان با انواع و اقسام اتمیسم به معنای رایج فرق دارد: عناصر برسازندهی واقعیت، نه ذرات ریز، بلکه نسبتهای دیفرانسیلاند. لایبنیتس نیز مانند اسپینوزا، و به یک معنا در کنار او، شیوهی اندیشیدن فلسفی و معنای فلسفهورزی را تغییر میدهد. فعالیت فلسفی نه جستوجوی علت پدیدهها، بلکه کاوش در شرایط تکوین پدیدارهاست. جستوجوی علتها از هستندهای به سوی هستندهای دیگر عقب میرود تا در نهایت به هستندهی نخستین در پایان زنجیرهی علتها و معلولها برسد. اما اندیشهی فلسفی آنگونه که اسپینوزا و لایبنیتس، هریک به طریقی، بنیانگذاری یا به بیان دقیقتر، احیا میکنند، از «پدیدار» به سمت «شرایط وقوع پدیدار» پیش میرود؛ نه از هستنده به هستنده، بلکه از هستنده به سوی نسبت، به سوی نسبت محض، یعنی نسبت مستقل از طرفین نسبت، پیش میرود. کوشش این کتاب معطوف به تشریح دقیقههای این فرایند اندیشه و پیامدهای نظری و عملی آن در عرصهی سیاست است و در این راه نهتنها از آثار فلسفی، بلکه از ناـفلسفه، بهویژه رمان، نیز بهره برده است.
۱۴۰۲/۱۰/۲۵ اخیراً دوباره روی «حرکت» که از مسائل مهم فلاسفهی قدیم هم بوده وسواس پیدا کردم. برای ما ها نزدیکترین مثالش یکی از قسمتهای سریالِ روشنتر از خاموشیِ حسن فتحیه که حسین یاری (ملاصدرا) -با یه انیمیشن نه چندان خوب- کشف میکنه که حرکت در جوهر امکانپذیره و ابن سینا اشتباه میکرده (زنون و ارسطو) که البته نظر شجاعانهای بوده به خصوص در اون زمان! به هر حال این دلیلی شد که دوباره یه سری به این کتاب بزنم و قسمت مربوط به ماشینهای استاتیک و دینامیک در بحث دکارت و لایبنیتس (یه جورایی تولد ماشینیزم) رو مرور کنم (از صفحه ۷۰ تا ۷۹): لایبنیتس در میان قوانین دکارتی حرکت فقط با قانون اول (بند ۴۶ اصول فلسفه) موافق است، یعنی قانون مربوط به دو جسمی که با اندازه و سرعت برابر با یکدیگر برخورد میکنند، اما دو قانون دیگر را دقیقاً براساس قانون پیوستگی نمیپذیرد. دکارت کوشیده است این قواعد را در سایهی اصلی کلی استخراج کند که در بند ۳۶ از بخش دوم اصول فلسفه نقل کرده است: «خدا که علت نخستین حرکت است، همیشه مقدار حرکت را در عالم ثابت نگه میدارد.» این گونهای قانون بقاست که بر ثبات و تغییرناپذیری خدا مبتنی شده است: قانون بقای اندازه حرکت. البته لایبنیتس انکار نمیکند که کمیتی از «کار» یا عمل در جهان ثابت میماند: از نظر او، این یکی از مقتضیات دلیل عقلی و بیان حکمت الهی است. اما نمیتواند بپذیرد که این مقدارِ کار که باقی میماند آن چیزی باشد که دکارت اندازه حرکت (mv جرم ضرب در سرعت) تعریف میکند. «اینکه اندازهی حرکت در چیزها ثابت بماند عقیدهی بسیار معروف دکارتیهاست، اما آنها هیچ دلیلی برای این ادعا عرضه نکردهاند. زیرا دلیلی که از ثبات خدا استخراج شده، کیست که ضعفش را نبیند؟! در واقع، درست است که ثبات خدا کامل است و او هیچ چیز را تغییر نمیدهد مگر مطابق قانونهای توالی که جملگی قدیماند، اما میتوان پرسید او تصمیم گرفته است چه چیزی را در این توالی بقا ببخشد: اندازهی حرکت را، یا چیزی متفاوت با آن را، مثل اندازهی نیروها که من ثابت کردهام. در واقع این اندازه است که بقا دارد و با اندازهی حرکت متفاوت است. با توجه به اینکه اغلب اتفاق میافتد که اندازهی حرکت تغییر میکند اما مقدار نیروها ثابت میماند.» فرمول دکارت که در حالتی خاص اعتبار دارد، نباید به یک قاعدهی عام تبدیل شود، بلکه باید در اصل کلیتری ادغام شود که خود حالتی خاص از آن است. اصل دکارت نتیجهی مشاهدهی ماشینهای استاتیک است و در مورد همین ماشینها اعتبار دارد: چندین ریاضیدان با مشاهدهی اینکه در پنج نوع ماشین متعارف (قرقره، سطح شیبدار، گوه، چرخ و محور، اهرم) که سرعت و جرم یکدیگر را متقابلاً خنثی میکنند، یعنی با یکدیگر رابطهی عکس دارند: اندازهگیری نیروی محرک براساس اندازهی حرکت، یعنی حاصلضرب جرم جسم در سرعتش را قاعدهی کلی تصور کردهاند. [در ماشینهای دینامیک] نیرو را نه با اندازهی حرکت (mv) بلکه با کاری که جسم قادر به انجام آن است (mh) باید سنجید، یا با توجه به اینکه مسافتها مربع سرعتاند، نیرو، یعنی آنچه ثابت میماند برابر است با mv^2. لایبنیتس مینویسد: « عقلانی است مقدار نیرو در عالم همواره ثابت بماند.» به این ترتیب، او آن مقداری از کار را که ثابت میماند «نیرو» مینامد. پذیرفتن بقای اندازه حرکت ما را با الزام عقل در تعارض قرار میدهد (توضیح: مثلاً در مسئلهی سقوط آزاد، چون سرعت با توان دو افزایش پیدا میکنه (به دلیل وجود شتاب گرانش) اگه بخوایم یه جسم ۴ کیلویی رو از ارتفاع یک متری رها کنیم سرعتش در لحظهی برخورد میشه یک واحد و اگر جسم یک کیلویی رو از ارتفاع ۴ متری رها کنیم سرعتش در لحظهی برخورد میشه ۲ واحد، در حالی که اگه اصل اندازهی حرکت برقرار بود این سرعت باید ۴ میبود. این یه ایدهی انقلابیه! یه جور به چنگ آوردن نیروی سازندهی جهان). به بیان دیگر پذیرفتن فرمول دکارتی بقای اندازهی حرکت، مستلزم پذیرفتن این است که معلول میتواند از علت فراتر رود، یعنی مستلزم پذیرفتن حرکت دائم. «به همین دلیل است که به جای اصل دکارتی میتوان یکی دیگر از قانونهای طبیعت را اثبات کرد که من آن را جهان شمولترین و غیر قابل تخطیترین قانون به شمار میآورم، یعنی بین علت و معلول، گونهای تساوی کامل وجود دارد. این قانون صرفاً نمیگوید معلولها متناسب با علتها هستند، بلکه میگوید هر معلول برابر علتش است.» فرمول دکارتی فقط در حالتی خاص، یعنی در تعادل اجسام ساکن معتبر است. اشتباه دکارت صرفاً این بوده که این فرمول را به قانونی کلی تبدیل کرده است. اما این فرمول، قانون کلی نیست بلکه ذیل قانون کلی میگنجد، یعنی حالتی خاص؛ مطابق اصل پیوستگی، سکون را باید حرکتی ناپدید شونده یا تمایل بینهایت کوچک در نظر گرفت. قانون تعادل که مکانیک دکارتی بر آن مبتنی است در مورد علتی صادق است که در لحظهای که عمل میکند به پایان میرسد و بنابراین میتوان آن را متناسب با معلولش در نظر گرفت، این فقط در مورد نیروی میرنده صادق است؛ سرعتها برابر مسافتاند. اما مسائل دینامیک را باید در ساحت نیروهای زنده در نظر گرفت که با انباشت کنشها یا تمایلهای اولیه شکل میگیرد. این نیرو که به محض ایحاد مصرف نمیشود، با افزایش سرعت انباشته میشود و در پایان سقوط به کاری معادل mh تواناست که دیگر نه با mv که با mv^2 (این فرمول یه جورایی بابای فرمول انیشتن e=mc^2 هم هست) برابر است. (نیرو وارد فلسفه میشود). با وارد شدن توانِ دوم به معادلات حرکت، تناسب علت و معلول یا توازن «تحریک و پاسخ» زیرپا گذاشته میشود. در این طبیعت دیوانه بدنها با نیرویی فراتر از تحمل پاسخگوئیشان (با توان دوم) شارژ میشوند و هر چیزی با خودش متفاوت است. منظور از هذیان منطقی همین است. . . چند فصل اول کتاب برای مثل منی که زمانی گذرش به ریاضی-فیزیک و مهندسی افتاده و هیچ وقت نتونسته ازش بِکَنه، بهشت کامله و حقیقتاً خواندنی نوشته شده (فلسفه-منطق-دیفرانسیل). فصل آخر کتاب یه خوانش لایب نیتسی از رانه است و آخراش یه تحلیل جامعه شناختی از ایران داره که یه تیکهشو اینجا میارم: گروه پارانوئید-اسکیزوئید درون نقشهای حرکت میکند که جهان را به دو منطقهی خودی-غیرخودی تقسیم میکند و هرکس را که خودی نیست به مثابه دشمن پدیدار میکند. تعین و انسجام گروه پارانوئید در گرو خطکشیای است که گروه را از دشمن متمایز میکند. اعضا همیشه زیر ذرهبیناند و دشمن همیشه در حال توطئه؛ در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران در سال هشتاد و چهار گروهی که در مرحلهی دوم انتخابات برای جلوگیری از به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد به هاشمی رفسنجانی رای دادند، در شبه کنش رای دادنشان نمونه ای از یک گروه پارانوئید-اسکیزوئید بودند. رای دادن به محمود احمدی نژاد در آن سال شبه کنش چه موضعی بود؟ برای پاسخ به این پرسش باید مختصات کلی موضع دپرسیو-مانیاک را ترسیم کنیم: این گروه انسجامش را از علاقه به یک رهبر محبوب و نه ترس از دشمن کسب میکند. سید محمد خاتمی در انتخابات هفتاد و شش عمدتاً برای خرده بورژوازی و احمدی نژاد در انتخابات هشتاد و چهار برای طبقات فرودست چنین رهبری بودند. ویژگی عمدهی گروه دپرسیو-مانیاک نگرانی برای این دیگری-رهبر است. در گروه پارانویایی حال مایهی اصلی، کینه توزی است، اما در گروه دپرسیو، وجدان معذب است. در این موضع رهبر کسی است که معمولاً ما قدرش را نمی دانیم/ندانستیم و نمیگذارند/نگذاشتند کار کند. رهبر از همان آغاز از دست رفته است، هر چند این از دست رفتگی ماتقدم تعارضی با معجزاتی که او میتواند بکند ندارد؛ او خودش یک معجزه به شمار میآید. در گروه نوروتیک جای رهبر را یک معیار، ایده یا اصل موضوع میگیرد و منطق فعالیت اعضای گروه رقابت و چشم و هم چشمی برای انطباق با این معیار است. حال مایهی اصلی در این موضع لذت زاهدانه یا زهد لذت جویانه است: آیین ها یا مناسک زجرآوری که برای لذت بردن متحمل شد یا لذتی که باید تاوانش را با آیینها یا مناسک تطهیر داد. این موضع سوژهای غالب خردهبورژوای ایرانی در یکی دو دههی اخیر بوده است که البته با بحران اقتصادی و ترویج احساسات ناسیونالیستی به سمت موضع پارانوئید-اسکیزوئید پیش میرود.
راهگشا، درخشان، روشن، سنگین عادل مشایخی آدم پری است. واقعا پر. برخی تحلیل هایش را کاش بیشتر بسط می داد، مثلا در ترسیم میدان نیرو-مسئله ی قرن۱۷ و نیز آن خمش های مثلا اسکیزوئید-پارانوئید فصل آخر را یا آن بحث پونسله آخر فصل ۳ که اصلا متوجه نشدم چه شد، چه آنجا و چه در فصل۵ یعنی کتاب علیرغم غنایش، بعضی جاها پیوستگی اش را از دست میداد و گویی یک فاصله ای می افتاد بین رسیدن از یک مقدمه مفصل به نتیجه اش
لایب نیتس واقعا آدم خفنی بوده، در گذشته که این کتاب را می دیدم و از آن میگذشتم و میگفتم آخر مرا چه به لایب نیتس؟ باور نمیکردم که روزی این کتاب را بخوانم و نیز لایب نیتس و کارش بنظرم درخشان بیایند. دم دلوز هم گرم
با مفاهیم لایب نیتسی میتوانم شرایط اکنون خویش را خوب توضیح دهم: در این دوره از زندگانی، در بینهایتِ بفنایی ام، وضعیتی پیوسته و در بینهایت که نمی شود گفت ازین وضعیت به آن وضعیت فرج است، بلکه تفاوت در اینجا محو شونده است. بفنایم و اینور آنورش پیوسته و محو شده، آن نسبت محض بفنایی است که هر روزم را تعین می بخشد. ۴۴دقیقه بامداد ۲ آبان