دشمن آمده بود خانه بسوزاند، اما زنان روستا دست روی دست نگذاشتند. شروع کردند به نان پختن برای جبهه، نان و کلوچه، آش و مربا و... هرچه از دستشان برمیآمد، دریغ نمیکردند. زنان روستایی خانه را میدان نبرد دیدند و خودشان را به میان مهلکه انداختند. زنان روستا هم پای مردانشان کار میکردند و جهاد. خواهری که سلمان هراتی در یکی از شعرهایش تصویر کرده است، یکی از هزاران زن روستایی است که برای رزمندگان دستکش میبافته یا شال گردن و کلاه: تو میخواهی خواهرم فرصت نکند/ برای رزمندگان دستکش ببافد... روستای صدخرو سبزوار یکی از هزاران روستایی است که در سالهای دفاع مقدس، به پشتیبانی از جنگ مشغول بود. اما در تاریخ دفاع مقدس کمتر به نقش این روستاها پرداخته شده و با بیمهری تاریخنگاران مواجه بوده است. امام خمینی(ره)، بنیانگذار انقلاب اسلامی درباره عظمت کار این زنان گفته است: «من وقتی که در تلویزیون میبینم این بانوان محترم را که اشتغال دارند به همراهی کردن و پشتیبانی کردن از لشکر و قوای مسلح، ارزشی برای آنها در دلم احساس میکنم که برای کسی دیگر نمیتوانم آنطور ارزش قائل شوم. آنها یک کارهایی که میکنند که دنبالش توقع اینکه یک مقام یا یک پستی را اشغال کنند، با یک چیزی از مردم خواهش کنند؛ هیچ این مسائل نیست، بلکه سربازان گمنامی هستند که در جبههها باید گفت مشغول جهاد هستند.» «نان سالهای جنگ» خاطرات زنان روستای صدخرو در پشتیبانی از جبهه و رزمندگان را در 16 فصل روایت کرده است و بخش پایانی کتاب نیز به تصاویر زنان جهادگر و شهدای این روستا اختصاص دارد.
بهترین توصیف برای این کتاب، اینه که باید گفت جنگ ما چهره زنانه هم داشته اما نخواستیم یا غفلت کردیم از اینکه این قسمت جنگ هشت ساله رو بگیم برشی از کتاب: هر نانی طعم و مزهای دارد. ملت طعم نان سالهای قحطی را چشیده بودند. آن نانها مزۀ شکست میداد، ولی یکی از بهترین و خوشطعمترین نانها، نان سالهای جنگ بود. مردان در جبههها میجنگیدند و زنانشان در خانهها پای تنور بودند. نان به تنور میزدند برای عزیزانشان. رزمندهها هزاران مادر داشتند که در گوشهگوشۀ روستاها مشغول پخت نان بودند. جهادِ زنان صدخروی هم با پخت نان برای رزمندهها شروع شد؛ جهادی که تا پایان جنگ ادامه داشت
خوندنش خیلی طول نکشید، شاید یک ساعت؟ کمتر؟ نمیدونم. هرچی بود بدم نیومد. یادمه کلاس دهم که بودیم، تو هفتهی دفاع مقدس یه جور گروه نمایش یا همچین چیزی آوردن تو مدرسهمون. حرفاشون رو دقیق یادم نمیاد، ولی کلیتش اینطوری بود که یکی از شخصیتا به ما اشاره کرد و گفت "برای این دختربچهها که چیزی از جنگ نمیدونن و کاری هم از دستشون برنمیاد، چی میخوای بگی که بفهمن؟" و شخصیت مقابلش گفت "اینطوری نگو، تو سالهای جنگ همین خانما بودهن که تو پشت جبهه جنگیدهن، همونا بودهن که پوتینای رزمندهها رو واکس زدهن". الان درست یادم نمیاد چرا اون موقع اینقدر از شنیدن این حرفا عصبانی شدم. شاید چون جوری اون جمله رو گفت که انگار از دست زنها کاری به جز واکس زدن پوتین برنمیاد؟ نمیدونم. موقع خوندن این کتاب، یاد اون روز افتادم. شاید حتی اونایی که برای ما صحبت کردن هم نمیدونستن که یه عده تو نقطه نقطهی کشور، چهجوری شبانهروزی کار کردهن بدون اینکه کسی یه متشکرم ساده بهشون بگه.
ساختار مردمی و غیرمتمرکز جهاد سازندگی باعث میشد هر فردی با هر استعداد و حرفه و علاقهای بتواند خودش را در میدان جهاد ببیند و به قدر توانایی و رغبتش به عرصه جنگ کمک کند. مدل جالب توجهی که قطعا میتواند مثالی خوب برای یافتن مدل مطلوب دولت اسلامی باشد.
کتاب گهگاه طعنهای هم به مدافعان حقوق مدرن زنان میزند و زیبایی ایثار زن مسلمان را به رخشان میکشد. همچنین برای یافتن و فراهم کردن میدانهای جهاد زنان -که یکی از دغدغههای دغدغهمندان انقلاب است- هم مفید است.
اوج روایتهای کتاب آنجایی است که مادر از پسر، و زن از مرد زندگیاش چنان میگذرد که انگار از ابتدا نداشتهاش و چنان به عشق همان فرزند و همسر کلاه و ژاکت میبافد و نان و مربا تهیه میکند که انگار قرار است برای همیشه داشته باشدش. انرژی دست هر مادر و همسر طعم دیگری به پشتیبانی جنگ داده بود. طعمی که قطعا در مطبخهای نظامی جبهه به دست نمیآمد.