محمدرضا اصلانی (زادهٔ ۱۳۲۲ خورشیدی در رشت) نویسنده، شاعر، کارگردان و مستندساز ایرانی است.
محمدرضا اصلانی متولد سال ۱۳۲۲ در رشت و فارغالتحصیل هنر و نقاشی از دانشکدهٔ هنرهای تزئینی است. وی دورهٔ آموزش فیلمسازی را در وزارت فرهنگ و هنر گذراندهاست.
اصلانی فعالیت حرفهای خود در سینما را از سال ۱۳۴۶ و با ساخت فیلم مستند «جام حسنلو» آغاز میکند و سپس آثاری نظیر «بدبده»، «با اجازه»، «چنین کنند حکایت»، «تاریخانه»، «فهرج»، «مش اسماعیل»، «ابوریحان بیرونی»، «میراث شیشه»، چیغ و دل جهان را جلوی دوربین میبرد. محمدرضا اصلانی مستندسازیست که شاعرانگی را به سینمای مستند ایران افزود.
«کودک و استثمار» عنوان مستندی است که با هدف نمایش برای جامعهٔ مدیریتی ساخته شد که از بهترین مستندهای دهه ۶۰ ایران بود، اما در سال ۶۱ به شکل غیررسمی توقیف و به حاشیه رانده شد.
ساختهٔ دیگرش «خاطرات یک هفتادوپنجساله» مستند بلندی است که به سفارش بانک ملی ایران ساخته شدهاست. در بخش «چشم واقعیت» بیستوپنجمین جشنوارهٔ فیلم فجر سیمرغ بلورین ویژهٔ هیأت داوران به فیلم «خاطرات یک هفتادوپنجساله» تعلق گرفت.
ولین فیلم سینمایی اصلانی به نام «شطرنج باد» در ۱۳۵۵ بود که به عنوان تجربهای متفاوت و نو در سینمای ایران بسیار جسورانه بود. بازیگر مطرح ایرانی شهره آغداشلو شروع فعالیت هنریاش با فیلم شطرنج باد در نقش کنیزک بود.
آتش سبز محصول ۱۳۸۶ جدیدترین کار وی محسوب میشود. داستان آتش سبز برگرفته از روایت کهن و اساطیری سنگ صبور است.
سنگ صبور، روایت دختری به نام ناردانهاست که ندایی درونی بر او میگوید: «با مردی مرده وصلت خواهد کرد.» روزی ناردانه به طور ناگهانی وارد قلعهای کهن میشود. در اتاقی از اتاقهای این قلعه افسانهای، مردی مرده مییابد با هفت پیکان در بدن. کتابی در اتاق است، ناردانه کتاب را برداشته و میخواند «بسم رب العزت»، این کتاب هفت حدیث دارد و ناردانه باید هر روز یک حدیث بخواند و تنها روزی یک مغز بادام بخورد و پس از هرروز یک تیر (سوزن) از تن مرد بیرون آورد و در پایان حدیث هفتم مرد مرده زنده شده و با او وصلت خواهد کرد.
همایون شجریان در بخشهایی از فیلم «آتش سبز» آواز میخواند.
جامعهٔ هنری ایران در ابتدا محمدرضا اصلانی را با اشعارش شناخت.او از شاعران فعال و مطرح موج نویی دههٔ چهل بود که اشعارش امیدی در میان هواداران شعر مدرن برانگیخته بود. اصلانی از جمله کسانی بود که بعدها بیانیهٔ شعر حجم - شکل بهسامانرسیدهٔ موج نو - را تحت نظر یدالله رؤیایی امضا کرد.
شعر در دههی ۷۰ در زمان خود به سر برده_ همزمان و در اکنون خود. از خود میپرسم مدرن کیست و به این گزارهی نتیجه شده از رمبو میرسم. «آنکه با خود معاصر است»
*محمّدرضا اصلانی/شبهای نیمکتی؛ روزهای باد* . اما تنگتر اما حریصتر نبضانی در سطح ِپوست بر هرزهترین عطری که تداوم ِپوسیدن است . و دیگر هر بوسه شب اندودهی ترسی تنهاست . من با شکست کوچکی از دستهای کوچکی خود را فتح میکنم . من چکار میتوانم بکنم که تمام تنم در انزوای مهرههای پشتم لذت سیال خاک را چشیده است . و من و این لحظه بهم پیوستهایم به بنفشی که به پلکهای من نگرانست . هر روز بر جدار این همهمه یخ میبندیم و در تمرین ِنفسهایمان کسی دیوانهوار میمیرد . راست است من با کبوتری وعدهی مُلاقات داشتهام من با کبوتری وعدهی مُلاقات داشتهام . من آن دستی را میشناسم که نور از آن میبارد و اول بار برایم نشان گم ناکردنی یک خیابان بود . پدری که از باران باز میگشت در شیشههای مات یک فصل تهنشست کرده است . توئی که مرا باز مییابی سبکبار از تولدی که جامهی زرد روزهای ناسرودهی منست. . از اقصای تاریخ نفسهایم را پس میگیرم از اقصای تاریخی که سرگذشتم را هیچ بیاد ندارد نفسهایم را پس میگیرم و ناگهان مثل ترقهای در خودم تمام میشوم . من دستم را از تکه های طولانی میشویم . باش باغی باش در سرمای خاکستری . ایستادهام و حس میکنم که از تصویر مدام شاخهها نفسهای زمین میلرزد . میان پردهها و دستها یک شکوفه نام خودش را می پرسد . ببین چطور به دلپذیری این همهمه لبخند میزنم چطور پوست من از گوشت خالی میشود . بیداری جامها که از همه سو توئی این بنفشه بودنت که زنگ روز به همپایی خواب در تو جویده میشود . با ما کسی بانتظار نرسیده است با ما کسی اینچنین آشنا نَبودهاست . من عطرهای منتظر تاریکی را دوست میدارم و در تناوب سنگین برگها بِدَستهای خویش خو کردهام . مادر که اضطراب ِدرها بود پدر که بِتاریکی میماند . تنها برای کودکی که در پای دیوار فریاد میزند دانائی در دستی است که شُکُلاتی هدیه میکند . من تنم انعکاس کلمهها بر پوست تنم من تنم که میگسترد در خلوت یک لحظهی خاموش و باز مییابد روئیدن مبهم سایهها را در گریز چارگوش یک شیشه من تنم از خواب بر خیزانده . به همزادم که مثل برگ زیتونی سبزست و خاکآمیز . بر کاهگل دیواری بر غروب بیاد میآورم غروب دوست داشتنی گلها را و سایههای دراز نور را در هزاران شیار تعطیل یک باغ . روز در ستارهای تمام میشود . و باز می گردم به قطرههای ساکت آب . و خوابی را که پوچی همهیبرگهاست . در امتداد دو ظلمت و خوابی را که پوچی همهی خورشیدهاست . من با خاکم اثیر از همهی ابرها پر میشوم . من میمانم روی رودها میمانم با گذران درهم اشیاء در نیلی چشمهایم و دشتی که فراسوی دو شانه ام مچاله شدهاست . گریزی که در نمناکی این لحظه با من آشناست . که نگاه َت برای تو کافیست در دوستی ِناتوان ِیک لحظه . باد دوشهایم را میشکند . من بنفشی سنگین را پشت سر داشتهام شب را داشتهام و سقوطی را در فریادی ِخلوت . هر شَبی را بایَد به تَبی روشن کرد خوبَست که بگذریم . در خطوط سنگین پلکها صبح ایستاده است رویاروی با هیاهوی سایه وار رفتگری در انتهای لحظههای آبی بلوغ . و من که با ذهنم تاریک نشستهام . من از قابها تصویر پرنده بودم را میخواهم . من دوستی دلپذیر آسمانی را دارم که به لکههای ابرش دوست داشتنی است . من بخشش ِلحظههای آن پیچکی را دارم که خواب سبزش را به پنجرهها میبخشد. . ای حضور که بیتفاوت در پلکهایم، شکستنی گذار کافیم مهای به روی آب هاست . من اما سکوتی را دریافتهام میان این خاکستر ِپر توضیح .
از این کتاب قسمتهای دوستداشتنی بسیاری را پیشتر خوانده یا عکس گرفتهام. امروز بعد مدتها تمام شد و به نظرم لقب “عجیبترین کتاب شعری که تا کنون خواندهام” مناسب آن است.