Absolument modernes ! est la chronique caustique et navrée de la modernité suisse des années 1970 et 1980 : le pari sur la croissance illimitée, le culte du marché et de la technique. Entre satire et récit intime, un certain Jérôme Fracasse conte les Trente Glorieuses traversées par son père, ouvrier convaincu de l’«avenir radieux». Documents, slogans et tracts d’époque autant que souvenirs de famille dessinent une période exaltée et ambiguë : la construction de l’autoroute du Rhône, l’ouverture des supermarchés, le règne de la télévision et de la voiture, le développement massif du tourisme dans les Alpes.
La croyance heureuse du père dans le «régime des promesses», la volonté de s’arracher à un passé de pénurie et le tourbillon de la société de consommation : tels sont les grands traits de cette fresque où drôlerie et gravité sont indissociables.
مدتها تو اینستاگرام نوشتم و حالا اینجا نوشتن از کتابها برام عجیبه. مناسبات اینجا نوشتن رو نمیدونم پس به شکل همیشگی خودم مینويسم. این کتاب یه ایدهی درخشان بود که توسط ایدئولوژیهای ساختگی نویسنده شکست خورده بود. ژست مبارز بودن و تلاش برای گنجوندن خودت تو دستهی مبارزین(وقتی سبک زندگیت تو کشورت هیچ شباهتی به کسایی که واقعا شکاف طبقاتی و هزاران چیز دیگه رو هر روز زندگی میکنن نداره) جواب نمیده. وقتی حتی برای اینکه بنویسی هم تلاش نکنی جهانبینی اون مبارز رو درک کنی، نوشته تصعنی به نظر میاد. نویسنده انگار احساس گناه برای زندگیش داره حالا میخواد بگه ببینید منم تو این زندگی بدبختیهای خودم رو داشتم. درحالی که میتونست فقط از بدبختیهاش بگه و ماهم براش غصه بخوریم. اما حالا فقط میتونیم حرص بخوریم :))) اما یه نقطهی روشن وجود داره و اون هنر نویسنده و قلمشه. نویسندهای که اگه غرق در ایدئولوژی نبود ایدهپرداز و قصهگوی خوبی میشد. با اینکه این کتاب رو اصلا دوست نداشتم چندتا بخش درخشان کتاب اونقدر خوب بود که دلم بخواد از این نویسنده چیزهای دیگری بخونم. حالا اینکه این دیدگاه باعث میشه کتاب رو بخونید یا نه، نمیدونم 🤷🏻
آیا تماماً_مدرنها! از ژروم مزو را برای خواندن پیشنهاد میکنم؟ بله و خیر. برای چه کسانی این کتاب حوصلهسربر است و خواندنش برای چه کسانی لذتبخش خواهد بود؟ اگر دنبال داستانهای یکی بود، یکی نبودی هستید اگر دنبال این هستید که روایتی برای شما بازگو شود و حوادث و رویدادهایی را در یک خط زمانی همراه با شخصیت اول (و سایر شخصیتهای داستان) تجربه کنید این کتاب مناسب شما نخواهد بود چون با این اوصاف احتمالأ شما کسی هستید که «چه گفتن» برای شما اهمیت دارد، اما در تماماً مدرنها! ماجرا آنقدرها هم خطی و سرراست نیست، «چطور گفتن» بخش مهمی از این رمان است. به نظرم ما با سه مولفه روبرو هستیم: اولین مولفه که عامدانه تلاش میکند به دو مؤلفه دیگر نچسبد :) خداوند است، در کل رمان گزارش او و احوالاتش آورده میشود اما در تماماً مدرنها! گزارش شامل «نه او»ست. دوم، احوالات خانواده راوی طی دو دهه در جامعه سوئیس. این بخش زیر مجموعهٔ مجموعه بزرگتری قرار میگیرد که مولفه سوم این داستان است یعنی جامعه سوئیس که درحال تجربهٔ دوران پیشرفت و مدرنیته است؛ با بزرگراهها، ماشینها، قطارها، برنامههای تلویزیونی، فروشگاهها، پزشکی و علم مدرن، محصولات جدید تفریحات جدید و هر آن چیزی که در آن سالها با واژه مقدس new شناسایی میشد. مطمئناً طی این دوران مردم و سیاستمداران با برنامههای جدید، تعریف خواستهها ونیازهای جدید، اعتراضات جدید و عادتهای جدید روبرو هستند. تاریخ این تغییرات بخشی از این رمان است که با بررسی اسناد تاریخی در کتاب آورده شدهاند. مزو تلاش میکند نشان دهد خانواده و جامعهٔ مذهبی او چطور طی این سالها پیش رفتند... احتمالاً با خودتان فکر میکنید شما با یک رمان تاریخی/جامعهشناسی روبرو هستید و اگر علاقمند به تاریخ کشوری مثل سوئیس نباشید خواندن این رمان برای شما جذابیت نخواهد داشت اما نکته اینجاست که مزو زبانی شاعرانه دارد! در شروع رمان میخوانیم: در آغاز تن بود. شکوفا یا گندیده، خستگی ناپذیر، همیشه نو. هم آغوشیها، هم آغوشیها، هزاران وجود تازه، بهگلنشسته لبِ دنیا، افتاده بر تنها جسمشان. و در اواخر کتاب: و دستهای پدر را در عکس قاب میگرفتم، دستهای بسیار اطمینان بخش برای پسر بچه ابدیاش. دستهایی آفتاب سوخته، سنگین، زبر، پنجههای واقعی خرس که خیال میکردم شکست ناپذیرند... پ.ن: مترجم کتاب، اصغر نوری، همچون گذشته (مصاحبه با اگوتا کریستف و معرفی دنیای او به فارسی زبانان) مصاحبهای با نویسنده کتاب داشتند که به نظرم برای شناخت دنیای این نویسنده خواندنی و روشنگر است. ایده کتاب بنظرم بسیار جالب بود اما من پیادهسازیش رو آنقدر دوست نداشتم که پنج بدم
حقیقتا احساساتی که پس از خواندن «تماما مدرنها!» تجربه کردم، متناقض بودند. کتاب را هم دوست داشتم، هم نداشتم. کتاب را میتوان اثری خلاقانه و غیرمتعارف در ادبیات مدرن در نظر گرفت. کتاب در مرز میان سفرنامه، خاطرهنویسی، جستار ادبی و (شاید) رمان حرکت میکند.
📚 از متن کتاب: «اولین واکنش حیوانها فرار از ماست. ما کی هستیم که چنین وحشتی به بار میآوریم؟»
اگر یادداشت مترجم در ابتدای اثر نمیآمد، به گمانم هیچ نمیفهمیدم. نویسنده در کنار روایت گاهشمار زندگی یک خانوادهی کوچک روستایی (که خانوادهی خودش است!)، سعی در ارائهی روایتی مستند از مدرن شدن کشور سوئیس بین اواخر دههی ۷۰ و اوایل دههی ۸۰ میلادی، دارد.
عنوان کتاب از جملهی مشهوری از «آرتور رمبو» گرفته شده است و به نوعی میتوان آن را اشارهای به جستجوی معنای مدرنیته و تاثیری که بر جامعهی سوئیس داشته، دانست.
«ژروم مزو» برای نگارش این کتاب، دست به تحقیقی گسترده در اسناد و آثار و روزنامههای آن دوره میزند و بخشهای زیادی از آنها را هم در کتاب بازنشر کرده است. نویسنده به سبب تجربهی زیسته و همچنین تحقیقاتش روایتی زنده از جامعهای در حال گذار ارائه میدهد: جامعهای که از دورهای سنتی و محافظهکار به دورهای مدرن و صنعتی در حال گذار است و طی این گذار هویت ملی، فرهنگی و اجتماعی آن دستخوش تغییراتی گاه بنیادین میشود.
همانطور که در ابتدای نوشته هم اشاره کردم، این کتاب اثری نامتعارف است و شباهتی به قصههای دیگری که میخوانیم ندارد. بخشی از این نامتعارف بودن به سبک خود نویسنده، و بخش دیگر به سبک نوشتن در منطقهای که «ژروم مزو» کتاب را راجع به آن مینویسد، برمیگردد.
📚 از متن کتاب: «به محض اینکه آخرین پرنده ناپدید شود، آخرین درخت بیفتد و آخرین قطرهی نفت مصرف شود، درمییابیم که پول خوردنی نیست...»
در «تماما مدرنها»ی ژِروم مِزو، خواننده وارد جهان رواییای میشود که نه فقط مرور خاطرات یک کودک و نوجوان در سوئیس دهههای هفتاد و هشتاد است، بلکه آینهای است برای درک شیوهای که مدرنیته، آهسته و پیوسته، بر بدن، ذهن، شهر و رویاهای یک نسل مسلط شد؛ مِزو با بازآفرینی تصاویر و صداهای آن دههها(از جادههایی که هر روز گستردهتر میشدند تا فروشگاههای زنجیرهای که جهان را به نمایشگاهی رنگارنگ از مصرف بدل میکردند) نشان میدهد که چگونه «پیشرفت» بهعنوان وعدهای مقدس، در ذهن کودکان و بزرگسالان آن روزگار به رؤیایی مشترک تبدیل شد. او با روایت شخصیت نیمهاتوبیوگرافیک ژروم، تجربهی زیستهی نسل خود را با حافظهی جمعی پیوند میزند و در همین مسیر، موفق میشود صمیمیت خانوادگی، جنبوجوش محلههای شهری و تماشای تلویزیونی که جهانی نو را نوید میداد، را در کنار هم قرار دهد تا تصویری بسازد از جامعهای که هنوز باور داشت «رشدِ بیپایان» ممکن است. اما در لایهای عمیقتر کتاب نشان میدهد این خوشبینی چگونه به تدریج با سایههایی از تردید، خستگی و پرسش درباره معنای واقعی «بهتر شدن» همراه شد؛ زیرا پشت جهان تکنولوژیها، وعدههای اقتصادی و سرعت فزایندهی زندگی، آرامآرام نشانههایی از گسست، تنهایی و فاصله گرفتن انسان از طبیعت و از خودش نمایان میشود. مِزو با بهکارگیری زبانی گزنده اما با طنز، نشان میدهد چگونه مدرنیته نهتنها خیابانها و خانهها، بلکه احساسات و خیالپردازیها را تغییر داد و چگونه انسان مدرن، میان اشتیاق به آینده و حس دلتنگی برای گذشته، در تلاش است معنایی تازه برای زندگی پیدا کند. او با یادآوری اشیای کوچک اما مهم (از دفترچه مشق گرفته تا اولین ماشین خانوادگی) توضیح میدهد که تاریخ مدرنیته در جزئیات روزمره پنهان است، نه در شعارها. در نهایت، این کتاب بهگونهای بیآنکه داوری قطعی ارائه دهد، پرسشی محوری را پیش میکشد: حالا که فهمیدهایم رشدِ بیوقفه نه ممکن است و نه لزوماً خوشبختکننده، با رؤیاهای کودکیمان و با جهانِ در حال فروپاشی اطرافمان چه باید بکنیم؟ « تماما مدرنها» از همین منظر، نه فقط روایت گذشته است، بلکه دعوتی برای بازاندیشی اکنون؛ برای اینکه ببینیم آیا میتوان هنوز در میان خرابههای وعدههای قدیمی، معنایی انسانیتر و جهانی آرامتر ساخت، یا اینکه باید بپذیریم آنچه مدرن مینامیدیم پیش از آنکه ما را آزاد کند، ما را از خودمان دور کرد.