غالباً تنها هستم و آرامش کلبهام را چشمه و کوهسار تکمیل میکند. سر میرسند قمقمههایشان را پر میکنم و میگذارم ماه بخشی از صورتم را روشن کند پای مسافران را میبینم و حدس میزنم که از کدام ناحیه آمدهاند. شناسایی نمیشوم در نامگذاریام وقفه افتاده است و هنوز اندکی از روزهای مقرر باقی است.
. خم می شوم آن جا دلشوره ام را در بوته گلی ناشناس بو می کنم . و سپس به قدر پیمودن این راهِ ناتمام نامِ کوچکِ خود را هم از دَست می دهَم . وقتی گم شده باشم به ندرت پیدایم می کنی از لکه های ناگهان سر در نمی آوری و در سفیدی های بسیار سرگردان می شوی وقتی گمشده باشم وقتی به میل خود گمشده باشم . وقتی دستِ تو را اره می کنم زیبایی ادامه دارد وقتی فریاد می زنی در سرخ خون زیباترین رنگِ ممکن است وقتی دست تو را اره می کنم وقتی فلز به مرز استخوان نزدیک می شود . پوست دیگر نمی تواند مخفی ام کند . با جراحتِ بسیار به بیمارستان تو می آیم ای وقتِ ملاقات با نسترن ها پرستارِ خوبی باش و زخم را زیباتر ببند که در این لحظه خون، فراوان اتفاق می افتد . در این جَنگ هیچکس گلوله نمی خورد و پدر که دیر می رسد به خانه ی خاموش شهید زنده ی کارخانه است . در من به عفونت می نشینی و در دوردست سفر می کنی . روز اردیبهشتی بدونِ شرح مانده است