سیامک گلشیری در بیستودوم مردادماه سال ۱۳۴۷ در اصفهان متولد شد. تحصیلاتش را تا سطح کارشناسی ارشد زبان و ادبیات آلمانی ادامه داده. فعالیت ادبیاش را به طور جدی از سال ۱۳۷۱ آغاز کرد. سیامک، پسر احمد گلشیری، مترجم و برادرزاده هوشنگ گلشیری، داستاننویس فقید است.
آدم تو شرایط سخت یه کارایی میکنه که از آدم عادی برنمیاد. بله، منم با شروع جنگ مزخرفترین کتاب دنیا رو دست گرفتم و اصرار هم داشتم که تمومش کنم. چرا اصرار داشتم؟ چون سیامک گلشیری تو این کتاب نشون داد چطوری میشه ایدهها رو تو چاه توالت انداخت! هر داستان مثل یه سکانس یا یه برش از زندگی و رابطه بود که اگه یه "نویسنده" بهشون میپرداخت شاید میشد چیز خوبی ازشون درآورد. ولی با دیالوگهای تکراری و آبکی و بیهوده، اضافهگویی و صرفا بالا بردن تعداد صفحات کتاب، کنار هم چیدن کلمات به اسم داستان، تن گلشیریهای بزرگ رو توی گور لرزوند. ولی نمیخوام با همین یه اثر پروندهی یه نویسندهی معروف!! رو ببندم و بازم احتمالا میخونم ازش.
زمستان ۱۴۰۰ قصه های گلشیری همه شون یه فرم خاص دارن. قصه با کنار هم قرار گرفتن چندتا غریبه شروع میشه و بعدش کمی تعلیق و تمام. یکی از قصه های این کتاب یا هرکتاب دیگه ای از گلشیری رو بخونین انگار همه رو خوندین
روان، ساده، بدون تکلف و دوستداشتنی. اکثر داستان ها در شهر می گذرد و جالب است که در تمام داستان ها، گره،ایجاد میشود و شاید بازشدن گره به عهده خود مخاطب واگذار شود.
مدتی بود دلم فضای ایران معاصر کتابها رو میخواست، جایی که توی کافهها بستنی و قهوه فرانسه میخورن، توی هتل قرار میذارن، تاکسی خطی سوار میشن و … . برای همین این کتاب رو از قفسه برداشتم، و کتاب اون چیزی که میخواستم رو بهم داد. شاید اگه دنبال چیز دیگهای بودم برام دلنشین نبود. اما خوندنش توی این زمان بهم چسبید. فضاها خوب ترسیم شدن، مخصوصاً توی داستان «مرد سیاهپوش» واقعا حس ترس بهم منتقل شد.