*شهرام شاهرختاش/ خواب های فلزی* ... مرا به يقين اعتماد دعوت كن كه بن بست: تمامت فكر پنجره نيست . برخيز: برخيز! كه شفاعت طلوع - در جسارت شب - حلق آويز: طنابهاي باروت است. . در وقاحت شهر: هزار چشم همه افتاده در جهالت راه • در كثافت سال: هزار دست همه خوابيده در نهايت خاك • در اين سياهي اوج در اين صبوري گويا: هزار برگ همه پوسيده در كسالت زرد. . پيچيده است تورم در حجرههاي شهر و دارد ميماسد: - انگشتان ساده تو در تورم صفحات درهم دود . غده هاي تنهايي ميرويد به روي سينه شب و اعتراف استخواني ترين سرود جمجمه هاست . باید پیدا کرد «حامل» را و عجولانه ترين «نت»ها را كه مرغوبيت آواز تو سفري خواهد شد. . گفتم: - تهي و تو خواب بودي در حبابهاي پوك تورم . اينجا كه آلوده ميشوند انتظار دستها در نجاست خون . و در تبادل نقطه هاي نوراني: جويبار غريبي به اقتدار كوچه زباله مي آورد. . تو آمدي تو آمدي از ضلع شرقي باران دلم هواي خالي بستر هواي بوسه هاي مست تو داشت . بيا و زاري كن: بايد دوست بداري شب را بايد: دوست بداري شب را. . ارتفاع فصل تو خشكيد پرنده غمگين به دشتهاي غصه پريد مگر ما صادق نبوديم كه بهار ادامه قحطي بود؟ . با گلدانهاي كنار پنجره حرفي خواهد پوسيد. . اي بارور: نهفته در زواياي سرخ ساده من اي اندوه. . تو: دستمالهايت را در كدام هياهو گم كرده اي كه گوشه ها در گيجي ميلولند. . تو اندازه زاويه ها را ميداني اما نيمسازها را نميشود تبعيد كرد مرزها مرزها تاريخ را پر كرده اند قلبها در سيمهاي خاردار تدوين شده اند و نقشه ها به حدود معتادند . اگر بگويي دامنهايت بهاريست باور نخواهم كرد: زيرا گلها كاغذي اند و پرنده هاي دريايي نام صبح را به خورشيدي تقلبي ميگويند كه آشنا نيست: . ما همه با شناسنامه هاي معلق آمده ايم و رونوشتهاي دوندگي كه استفراغ «كپيه»هاي زخمي اند خنده هاي مسري، بارانهاي تعارفي كه تنهايي را نم ميدهند . فكر ميكني: عزاي صفحات روزنامه ها فاجعهايست؟ نه! اين هجرت كلافه پرستوهاست كه در فاجعه ميغلتد. . چشمانت ابرها را نوشيده اند آيا دستان بايرت سبز خواهند شد در اختفايي كه عقده هايت را خيس ميكني؟ . من رختهاي پاييزي ات را در طشت بهار ميشستم طشت به زردي نشست و واژه هاي «سبز» به طناب آويزان نشدند. . فرياد در صليب است و ما به سكوتي ميخنديم كه در هشياري يك شيشه «ودكا» خوابست. . من از خوابترين خوابها مي آيم اما، آه . . . . . . . . اي بيدارترين بيداريها! . با دستمال چرك واژه ها چگونه خورشيد را پاك كنم؟ . خوابهاي فلزي با دستبندهاي متهم آغاز ميشوند. . بايد ساكت بود! بايد ساكت بود! شايد بوي پيراهني در راهست و در سكوت پيغاميست كه در هياهو نيست! . در گلدان روز شب را ميكاشتند و ما خسته و خاك آلود رفتيم تا حماسه جنگلهاي پاييز را رسالت كنيم. . در غروبي نشستم كه با تو ميگذشت . ميدانم: تو در تمامي كتيبه ها خواهي روييد كتيبه ها از تو پر خواهند شد. سنگرها از استقامتهاي خسته شان ميگذرند، و تفنگها تفنگها تفنگها در شقاوت پيروزي ما را به تنهايي ميله ها مي سپرند. . در پناه كدامين شكوفه به امتداد بهار بايد رفت؟ . اينجا احتضار زمين است: در افتضاح حصار و رود دستانت در التفات دشت مي خشكند. . آنجا: كه لبهاي عاشق ما بوسه ميخواست ديوارها ديوارهاي مرز قد كشيدند و باران در خود گريستن گرفت. . زندگي را در تنم ميكاشتند و آيه ها آيه هاي بلند رنج با «تيك تاك» مكرر زمان با اندوه شلوغ شهر خود را تحميل ميكردند. . من تصوير پرواز را بر پرنده آویختم پرنده اما کور . با بدرود افسانه ها گريه هاي روشن آب ميآيند آبهاي ساكت شرق شرقِ به خون نشسته مفلوك.
تو اندازه زاویه ها را می دانی اما نیمساز ها را نمی شود تبعید کرد مرز ها, مرز ها تاریخ را پر کرده اند قلب ها, در سیم های خاردار تدوین شده اند و نقشه ها به حدود معتادند.. زندگی از کوچه های الک دولک می گذرد باید با روروک های کودکی به تسخیر تیله ها رفت نگاه کن; کسی در صراحت سینه اش می گرید اما انسانیت ترحم انگیزترین واژه محکوم است! چشمانت ابر ها را نوشیده اند آیا دستان بایرت سبز خواهند شد -در اختفایی که عقده هایت را خیس می کنی-
ما در ایستگاه های دود ما در ایستگاه های پوچ ایستاده ایم..