*مجید نفیسی/سرگذشتِ یک عشق* . دلدار من گل نرگسی به دهان دارد که با خود از زندانهای ایران آورده است . می دانم که در پس پلک ها و قاب مشت ها و فاصله ی میان دو تیربار و سپیدی نامه های آخرین و پیام تک ضربه ها بر دیوار و گوشه های تر غم و درزهای برهنه ی شادی و حفره های خالی درد و تاریک روشنای امید و قله های پنهان غرور می توان آری، می توان بهار را پنهان کرد . شانه ای چوبی می خواهم تا گیسوان شلالش را شانه کنم . رنج زندان او را زیباتر کرده است. . یک بار دیگر بازگرد و از راهروی تاریک پرواز مرا صدا کن . آیا تو خود یکی مرده ای که از دیار مردگان بازگشته ای . هزار بار مرا صدا کن و بگذار آخرین بار هرگز نیاید . بار دیگر که تو را ببینم چین های چهره ات را خواهم شمرد آیا برابر سال هایی خواهند شد که تو در بندهای تاریک تهران گذرانده ای؟ . زندان چیست؟ زهدانی که آدمی به آن برمی گردد با این امید که دوباره زاده شود. ای نوزاده از بند! از تو می خواهم که در جهان ما بمانی و از آنچه در آن هزارتوی تاریک بر تو گذشت با ما سخن بگویی . آیا بی قراری من از توفان درون تو عمیق تر است؟ آیا زاری من از شن-مویه های تو سخت تر است؟ آیا خشم من از کف دهان تو شورتر است؟ . در آن سو، دلداری دارم که بر شن-ماسه های تردید نشسته است با دستی سر مرا به سوی لب های شیرین خود می کشاند و با دستی سینه ی مرا به عقب می راند از چشم هایش آفتاب و تگرگ همزمان می بارد . آه ای دریا بگذار خود را درون تو افکنم شاید غم بزرگ من در آبهای سبز تو فرو بنشیند . دست های ما راز یکدیگر را می جست و لب های ما نام یکدیگر را می گفت . من دستی را به دور تو حلقه کردم و با دستی دیگر دستت را گرفتم و هر دو خاموش به راه افتادیم. . اما من می دانستم که آهوی گمشده ام به بوته های قالی خود بازگشته است. . نه! نه! پیش از این که آشفتگی شهر و بوق ماشین ها و دود و دَم باری هایِ بامداد او را از من بستاند چه می شد چه می شد اگر خورشید می توانست همیشه در سپیده دمان بماند و بگذارد تا من در رقص سایه ی شاخه های پشت پنجره ی او همیشه در کنار این چهره ی پاک بمانم . از جامه به تن و از واژه به روح او نزدیک تر شوم . مبادا که هق هق گریه ی آرام تو خواب او را آشفته سازد . می گویم: "سرت را خم کن گوشت را نزدیک بیار بگذار این سایه های خوشبو ترا پُر کنند." . دریغا که برف رویای مرا آشفت . دانستم که باید بازگردم چرا که عشق تو را تنها در بی وزنی پرواز می توان یافت جایی که همه چیز گزندپذیر می شود . مهربانی ات که کدورت مرا می شوید و رضایت ات وقتی که ایثار می کنی و شور بی پایانت به زندگی که در پای ي بسته تنها شوق به رفتن را می بیند. . می خواهم همیشه در بی وزنی پرواز بمانم و هرگز به سکون خاک بازنگردم و جز شانه های پهن عشق پناهی نجویم . به من بگو: چرا لب های تو پرهیز کرد تا حتی نام مرا بر زبان آورد و چرا پوست تو نوازش دست های زخمی مرا از یاد بُرد؟ . آیا هرگز بر امواج عشق رانده ای؟ دیوانه وار پیش می روی آنقدر که نمی دانی در پایابی یا غرقاب