*مجید نفیسی، آهوان سمکوب* برگزیده اشعار-۱۳۸۲ . می دانم که سرخی سرخی خون است که بر آن آستر می کشند خونخوراران با دوغاب دروغ هایشان و دادخواهان با گرد فراموشی شان . شعری برایت می نویسم چون کلمه آزادی که از هم گسسته است . شعری برایت می نویسم از عشق که چون عشقه ریشه می گیرد و از آزادی که خود ریش ریش است . کلمات در دست های تو بوی بربری بامداد را می گرفت . از داغی خاطره ی تو، من هنوز بی اختیار سرانگشتي را پس مي كشم . طرح تنِ تو را نمی شود اینقدر ساده کرد . و غصه ات: از اسارت تن تا بردگی کار خانه از زنده زنده مردن زن در این زندان مردانه . رگ های دستش تند تند می خزند و در ترک های دیوار گم می شوند . و یک سینه و یک سینه سخن . گرمای سخن شبانه ات را هنوز در سينه دارم ولی نمی دانم که عطر ریخته ات در اسارت کدام ولایت است . با این همه بر دلم مانده ای چون گل خشکیده ای بر دیوان خواجه . شهر همیشه برای تو آن سوی رود بود . شهر افسردگی اش را به تو می داد و سر زندگی اش را از تو مي گرفت . صدها سال در برابر هم روییدیم تو آنطرف رود و من اینطرف . می خواهم از این مرگ زندگی بسازم از میدان تیری که آتش آن هنوز در دل ماست از پشته ی مزاری که خاک آن هنوز در دل ماست . می خواهم از این مرگ شعری بسازم که چون کوزه آبی از خنکای چشمه لبریز شود . مویه کن ای رود من که هرگز به سرچشمه بازنخواهی گشت مویه کن ای تاک من که هرگز به غوره نخواهی نشست مویه کن ای ساز من که عاشق را جز تو پناهی نیست . امروز جای تو سبز است در حافظه ی سنگ . شما بگویید از تخم کلماتی که خیس خوردند تا شکوفه دهند از عطر کاغذهایی که پرسیدند تا جان تازه دهند آیا انگشتان هیچ یک دفترها مدفون مرا نشود . اما من در خطوط نامه تو را شناختم جمله هايت چون آه کوتاه هستند و گاهی چون گلوله به قلب می نشینند . کی اولین بار او را بوسیدی و آخرین بار با کدام رویا او را بدرقه کردی . ای تن چرا می شکنی؟ ای پوست چرا می پژمرد ای پا چرا تمکین نمی کنی و ای یادها چرا می گریزید!؟ . اي دشنه تو در نیام زیباتری . چیزی ترا رها نمی کند شاید که گوشه ی پیراهنت را به کناره ی تابوت میخ کرده باشی . آیا می توانم زمان را در توده ای يخ به بند بکشم . و تو می مانی با نیم تنه پرشکوه شعرت و پاهای بریده ات . افسوس دست های ما آلوده اند و عرق پیشانی را تنها با کف دست می توان سترد