سینا خردسال بود كه پدر، او و مادرش را رها كرد و رفت. بعد از رفتن پدر، سینا دچار اضطراب، وسواس و شبادراری میشود. حالا سینا بزرگ شده اما مشكلاتش همچنان ادامه دارد. سینا خودش و مشكلاتش را بهجز مادرش از همه پنهان میكند. مشاوره و رواندرمانیاش را پنهان میكند. دوستی با نثار، پسر سرایدار افغان را پنهان میكند... ترس از رهاشدگی دوباره زندگیاش را سراسر دروغ كرده است. سینا باید برای خودش كاری بكند...
پشت جلد در مورد زندگی پنهانی سینا، شخصیت اصلی داستان، نوشته بود، اینکه سینا به همه دروغ میگوید و همهچیزش را پنهان میکند حتی «دوستی با نثار، پسر سرایدار افغان» را، من به خاطر این جمله کتاب را خریدم و تلاش کردم تا آخر بخوانم. متاسفانه داستان مطلقا درنیامده، یعنی نویسنده موقعیتی فراهم نمیکند که خودمان مسائل را ببینیم، مدام به ما میگوید که سینا ناراحت است یا نثار خشمگین است و ... انگار که بخواهد به زور یک چیزهایی را به خواننده حقنه کند. ناصر یوسفی موسس و مدیر یکی از آوانگاردترین فضاهای آموزشی این شهر است ولی نوجوانان داستانش انقدر غیرواقعیاند که به نظر میرسد نویسنده هیچ برخوردی با نوجوانان ندارد. به علاوه بخشی از داستان میخواهد به مشکلات افغانستانیها و برخورد بچهها با شاگرد افغانستانی کتاب بپردازد، اما تمام داستان به این میگذرد که مامان سینا برای خانوادهی نثار و بقیهی مهاجرین بیچاره خوراک و لباس استفادهشده ببرد و سینا که تنها بچهایاست که با نثار دوست میشود دوستیاش را با او پنهان کند. هیچ کنشی از معلمها در مورد این مسئله نمیبینیم و حتی مادر سینا هم در این پنهانکاری همدستی میکند. من مطلقا نتوانستم رد پای فضا و آموزش مشارکتی را در کتاب پیدا کنم و این موضوع برایم بسیار عجیب بود. و به علاوه تصویری که از افغانستان ارائه میشود فوقسطحی است، اسم چند شهر بیربط به هم مدام تکرار میشود و به نظر میرسد نویسنده هیچ شناختی از کشور افغانستان ندارد. به جز تمام این مشکلات محتوایی دیالوگها همه با زبان کتابی نوشته شده و شخصیتها را بیش از پیش غیرواقعی میکند. خواندن کتاب واقعا عصبانیام کرد.
خیلی برام جالب بود که درست وقتی که تابعیت گرفتن اتباع دورگه ی افغانستانی توی ایران تصویب شده (چه قدر جمله م خرابه!) یک کتاب خوندم که درباره ی اتباع افغانستانی هم بود!
سینا (قهرمان داستان) پسریه با مشکلات فراوون که هر کدومش رو باید از چشم یک عده پنهان کنه. پدرش رهاشون کرده و رفته، اضطراب و شب ادراری داره و حالا با هم کلاسی افغانستانی شون دوست شده و می ترسه این رو به بقیه بگه...
+ همیشه دوست داشتم یه داستان بنویسم که اون فرد تاثیر گذار و گره گشای داستان، افغانستانی باشه! این رو به افغانستانی های کشورمون بدهکارم!
داستان حول زندگی سینا میگردد که پدرش، او و مادرش را ترک کرده، شبادراری دارد و ترسهای زیادی را در زندگیاش تجربه کرده است. احساسات توی کتاب خیلی صادقانه و دقیق توصیف شدهاند و تمام موضوع، درباره دوستیهای پسرهای داستان است که پنهان و آشکار کردن آنها، ترسی بر ترسهای سینا اضافه میکند. نثر کتاب بسیار روان است و خیلی سریعتر از چیزی که فکرش را میکنید، پیش میرود. اما در تمام طول داستان شما با این سوال روبهرو هستید که آیا تمام اینها واقعی است و من تا به حال با مجموعهای چنین عجیب و غریب از آدمها مواجه نشدهام یا نویسنده اینها را کاملا غیراصولی کنار هم چیده است؟ من فکر میکنم شخصیتها درست توصیف نشده بودند و نویسنده به ما اجازه آشنایی با آنها را نمیداد. انگار که بخواهی فیلمی را ببینی و دائما کسی برایت اتفاقات فیلم را تعریف کند. از طرفی شاید بهتر بود کمی نقش «افغانستان» بیشتر و دقیقتر بیان میشد، چیزی شبیه تفکرهای عوامانه توی جامعه نوشته شده بود و تم روشنفکری کتاب عملا چیزی سطحی بود. به هر حال این کتاب، سعی دارد مخاطب را تا حدی با احساسی برآمده از تفکر و ترحم و خاطرات درگیر کند که خیلی هم خوب از پس آن بر میآید. به سادگی میتوان همراه زندگی شخصیتهای اصلی شد و یک زندگی «جاری و سیال» را تجربه کرد و چیزهایی هم در کنار واقعا لذت بردن از کتاب، یاد گرفت!
برای منی که خوندن رمان نوجوان درست مثل دوازدهسالگی بهش میچسپه، تجربهی قشنگی بود. برای گروهسنی نوجوان میتونه جذاب باشه، نویسنده به شکل محسوسی، سعی کرده که نامحسوسترین احساسات نوجونی رو نشون بده... یه جاهایی توی ذوق میزنه اما کاراکتر نوجوان شخصیت اصلی یه جایی توی بایگانی ذهن ثبت میشه.
با توجه به اینکه مخاطب این کتاب باید نوجوانان باشند، و در مقایسه با کتابهای دیگهی گروه خودش، به نظر من، سه و نیم ستاره رو میگیره...