در نوجوانی کتاب "خطای ستارگان بخت ما" را خواندم. در آن کتاب قسمتی بود که راجعبه بینهایت صحبت میکرد. اینکه بعضی بینهایتها از بعضی دیگر بزرگترند. آن موقع بنظرم جملهی قشنگی آمد ولی راستش چند سال گذشت تا این سوال برایم ایجاد شود که "خب یعنی چه؟ واقعا یعنی چه؟!" کلاس یازدهم یکبار یکی از معلمهای ریاضی را نگه داشتم و راجعبه موضوع بهش گفتم. تا حدی بهم توضیح داد و یادم است خیلی هم من را به کل موضوع علاقهمند کرد. ولی امسال تازه "فهمیدم" که چطور یک مجموعهی بینهایت میتواند از یک مجموعهی بینهایت دیگر بزرگتر باشد.
این اولین کتاب دانشگاهیای بود که توانستم بخوانم. تقریبا مثل رمان ورقش میزدم و اکثر فصلهایش را خواندم. آن بخش راجعبه پارادوکس راسل، که میگفت هیچچیز شامل همهچیز نیست، که یعنی هیچ مجموعهای وجود ندارد که همهی مجموعهها را شامل باشد، برایم واقعا جالب بود. و قطعا فصل مجموعههای شمارا و ناشمارا و بینهایت. راستش واقعا موضوع جدیدی بود. یعنی ریاضیترین مفهومی بود که در زندگیام بهش برخوردم و بعضی قسمتها هم کامل متوجه نشدم چه میگوید ولی مقایسه کردن عدد کاردینالِ مجموعهها باهم واقعا من را سر کلاس هشیار نگه میداشت.
پینوشت: سر امتحان پایانترم این درس سکته کردم. واقعا نمیدانم چرا هربار قبل هر امتحان یادم میرود که موضوع آنقدرها هم جدی نیست و انقدر نگرانی میکشم.