راستش منم خیابانها را خیلی میبینم، خود خیابانها را. کوچهها و جدول کنارشان را. کار زیادی به خانهها ندارم. به حالا امروز برجها و دیروز ساختمانها. جویهای خشک و گاهی نمناک و درختان همیشهی خدا کاج کنار پیادهرو بیشتر جلوی چشمم است. میدانم گیشا سر کدام کوچهش آسفالت گوشهی چپ ورودیش کمی ترک خورده و سر سمیه زیر حافظ جویش تا خرتناق پر از آشغال است و درخت بزرگ کنار ایرانشهر روی تنهش چی بهیادگاری نوشتهاند. بگویم بهار هم این است. میگوید: «یاد من است، بعدازظهرهای آخر اردیبهشت خیابانهای کاج - دفترچهی طرحها - صدای آب توی جوی - آرامش پیادهرو - خنک سایهها. حواسش به درختهاست.» منم یادم است، نه حالا خیابان کاج را، که مثلا، فلسطین را. پیادهرو های تنگش را، موزائیکهای شکستهش را. هوای همین روزها پیشش هم یادم است. خلاصه که بگویم بهار، شهر را میبیند، خیابانها را بیشتر.
داستانش را دوبار خواندم. بار اول دوستش داشتم و بار دوم -وقتی تکههای بهخصوصی از متن را کنار هم قرار دادم- بنظرم قشنگتر هم آمد. بهار چقدر در انتخاب راوی جسور بود! بازگشتهای زمانی، سیر اتفاقات، و قصهگویی با بهیادآوردنهای مهرداد... همگی به قاعده و زیبا بودند. خوش به حال شمیم بهار که انقدر قشنگ مینویسد. ۱۴۰۲/۶/۱۸