ناصر زراعتی نویسندهی بیرون، پشت در، در سوئد زندگی میکند. او در تجربههای کمیاب و خاطرات دور نزدیک خود، حسرتها و دغدغههای انسان معاصر را میکاود؛ انسانی که تنهاست، چه در وطن و چه در غربت. اثر حاضر، مجموعهی چهارده داستان کوتاه از اوست. بار اولش بود که به آمستردام میآمد. خبر آمدن ما را گویا از رادیو شنیده بود. دانشگاه را رها کرده بود. میگفت: «روزهی پنج سالهام را شکستم.» در این، مدت، حتی یک سطر هم فارسی نخوانده بود. سفت و سخت چسبیده بود به درس خواندن. با هیچ کس – نه دوست و آشنا، نه خانواده و خویشاوند – مکاتبه نداشت. میگفت: از همه بریدهام
بهترین داستان کتاب همون داستان "بیرون، پشت در"ه که عنوان کتاب هم هست و داستان یکی مونده به آخره، داستان یه ایرانی تنها ساکن سوئد که مرد مستی رو هر شب پشت در خونهش میبینه، داستان سمبلیکی در رده ادبیات مهاجرت و مضمون غربت که من رو یاد داستانکی از آیدا احدیانی میندازه: زنی در کانادا که یه پنگوئن تو حیاطش پیدا میکنه. حالا جالبه این داستان و دو سه داستان دیگهی انتهای کتاب از لحاظ سبکی ارتباط کمتری با بقیه کتاب داره و انگار اضافه شده باشن. بازهی داستانها از اوایل دهه پنجاه تا اواخر هفتاده. داستانها اکثر در غالب خاطرهگویی یک شخصیته. یکجور قصهگویی شفاهی و محاورهای. حتی در داستانهایی صحبت نوار و ضبط صدا هست. به نظر ناصر زراعتی که سابقه سینما هم داره به این فرم داستان شفاهی علاقه داره و هربار وقت کرده طی چند دهه داستانی بر اساس این فرم نوشته. تنها مشکل اینه اکثر قصههایی که شخصیتها تعریف میکنن بسیار روزمره و بدون نکتهایه که خاطر سپرده بشه، هرچند نویسنده در روایتش مهارت داشته باشه.