دیده ای بسیار و می بینی ،می وزد بادی، پری را می برد با خویش از کجا؟ از کیست؟ هرگز این پرسیده ای از باد؟ به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ خواه غمگین باش، خواه شاد .باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست
آه! باری بس کنم دیگر هر چه خواهی کن، تو خود دانی ،گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون .این است و جز این نیست !مرگ گوید: هوم! چه بیهوده
،زندگی می گوید: اما باز باید زیست باید زیست …باید زیست
بریده ای از شعر بلندِ اخوانِ ثالث # داستانِ آقای اخوت تلاشی است برای بازگویی و شاید بازگشایی گِره، گره ای به نام زندگی، یک روایتِ ساده و شخصی از گذرانِ عمر در شکلِ داستانی بلند. چه بسا حوصله بخواهد خواندنش و یک حالی شبیه یک عصر دلگیر بهاری، مثل همین روزهای بی بهار