رقص روی لیوانها جز نمایشنامههای معروف و محبوب از کوهستانیه امّا اونقدرها به دلم ننشست. تصویری که توی ذهنم ساخته میشد من رو به وجد نمیآورد. موقع خوندنش خودم رو مورد ندامت قرار میدادم که چرا قبل از دیدن سالگشتگی نخونده بودم این رو. دیالوگهای فرود توی سرم فقط با صدای حسن معجونی خونده میشد. بر خلاف اون، قصههای درگوشی رو خیلی پسندیدم. فضایی که از نمایشنامه انتظار میره القاء کنه کاملاً برام شکل گرفت. با وجود این که من الآن، اوخر دههی نود، این نمایشنامهها رو خوندم، واضحاً میتونم تجسم کنم که نوشتن این نمایشنامهها اواخر دههی ۷۰ و اوایل ۸۰ چقدر نو و آوانگارد بوده.
در اصل ستارهها را به رقص روی لیوانها دادم و به شخصه بسیار دوستش دارم.ادامهٔ آن هم که سالگشتگی است(و امیدوارم زودتر به چاپ برسد)،از آثار ماندگار و درخشان کوهستانی است و از رقص روی لیوانها هم به مراتب گیراتر است قصههای در گوشی را به اندازهٔ کارهای دیگر کوهستانی نپسندیدم.این نمایشنامه ما را دقیقا به بخشی از فیلم قرمز کیشلوفسکی میبرد و حتی برخی ماجراها که با شنود تلفن برای پسر روشن میشود(مثل بحث خیانت همسایه) عینا در این فیلم وجود داشت.اما قطعا نوع نگاه نویسنده و بستر فراهم شده،اثری متفاوت را خلق میکند.
خوب بود یعنی حقیقتا بیشتر متوسط بود. نمایشنامهها فضاهایی پرتنش و پر دیالوگ دارند که به سرانجام خاصی نمیرسند. به نظرم یکم در تمجید از این آثار افراط شده.
من در واقع نمایشنامه رقص روی لیوان ها رو میخواستم بخونم که این کتاب رو گرفتم. مطمئن نیست درست متوجهش شده باشم. یا نمایشنامه به درد همون اوایل دهه هشتاد می خوره و برای اکنون (سال نود و نه) به اندازه اون موقع ساختارشکن و جدید به نظر نمی رسه، یا باید در اجرا چیزی باشه که در خوندن متن نمایشنامه فهم نمیشه. البته باید اعتراف کرد که موضوع نمایش برای امروز دیگه بدیع نیست و بارها در نمایش های دیگر با پرداخت بهتری تکرار شده