در بخشی از متن این داستان میخوانید: «ملک شهریار بعد از خمیازهای طولانی که یکی دو دقیقه ادامه داشت، دماغش را چند بار بالا کشید و گفت: شهرزاد جان! قصهات را بگو که امشب حسابی بیخوابی به سرمان زده. شهرزاد میخواست شروع کند که سیف الملوک ضربهای به پشت حیف الملوک زد و او را به گریه انداخت. شهرزاد هم حیف الملوک را بغل کرد و گفت: این چهکاری بود؟ سیف الملوک همانطور که شکمش را میخاراند گفت: چیزی روی لباسش بود انداختم پایین. حیف الملوک هنوز زبان باز نکرده بود ولی میخواست حرف برادرش را رد کند…»