Jump to ratings and reviews
Rate this book

شب هزار و دوم

پایانی برای یک داستان

Rate this book
در بخشی از متن این داستان می‌خوانید: «ملک شهریار بعد از خمیازه‌ای طولانی که یکی دو دقیقه ادامه داشت، دماغش را چند بار بالا کشید و گفت: شهرزاد جان! قصه‌ات را بگو که امشب حسابی بی‌خوابی به سرمان زده. شهرزاد می‌خواست شروع کند که سیف الملوک ضربه‌ای به پشت حیف الملوک زد و او را به گریه انداخت. شهرزاد هم حیف الملوک را بغل کرد و گفت: این چه‌کاری بود؟ سیف الملوک همان‌طور که شکمش را می‌خاراند گفت: چیزی روی لباسش بود انداختم پایین. حیف الملوک هنوز زبان باز نکرده بود ولی می‌خواست حرف برادرش را رد کند…»

2013 pages

Published January 1, 64

1 person want to read

About the author

مهدی فاتحی

13 books4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (100%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
No one has reviewed this book yet.

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.