Jump to ratings and reviews
Rate this book

تعليق

Rate this book

86 pages, Paperback

First published January 1, 1998

28 people want to read

About the author

محمدرحیم اخوت

14 books7 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (16%)
4 stars
1 (16%)
3 stars
1 (16%)
2 stars
2 (33%)
1 star
1 (16%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Behzad.
668 reviews130 followers
October 1, 2024
دوستداران گلشیری و شازده احتجاب، احتمالاً خوششون بیاد از این کتاب هم.

پی نوشت: تو این وضعیت ریویو نوشتن و کتاب خوندن مسخره به نظر میرسه؟
خب برسه. اگه این کار رو نکنیم چه کنیم؟
بالاخره تا زنده ایم باید زندگی کنیم دیگه. فعلاً که زنده ایم.

پی نوشت دوم: این خانه بی هراس شبی را سحر نکرد.
Profile Image for hamid.
526 reviews
June 27, 2024
خط را که نمی خواندم، تماشا می کردم. همان جور که رقم مهر تو در چهره ی ما پیدا بود. شکسته نستعلیقِ استاد حبیب را در اسباب کشیِ خانه ی پدری که یافتمش دادم به دکان قاب سازی. و بعد آمد نشست روی دیوار؛ سالها دل طلبِ جام جم از ما می کرد. و چقدر در کوچه های اصفهان ما چون خطوط تعلیق تاب خورده بودیم و رو به بالا رفته بودیم و دود شده بودیم بلکه بشود از آن بالا روی زنده رود راه را گرفت و رفت پُل به پُل تا برسیم به گاوخونی، آخر بار خشکِ برهوت! و در آن گودالِ تاریک فورانِ خون که می زد از زمین بالا، می آمد بالا می آمد تا برسد به لبالب و سرریز کند و این بار وارونه راه بگیرد و رودخانه را پُر کند و همین جور از دهانه ی پل های گذر کند، از دهانه های سی و سه پل از دهانه های خواجو و شهرستان و پل جدید و همه ی پل ها تا برسد آن بالا برود به سرچشمه اش که کوهرنگ بختیاری است و تازه آن جا از روی تنِ برف ها روانه بشود به پایین: خون از اندام نازک او روان گشته بود، چنانکه شنگرف بر کوه برف... و زل بزنم به آن سرخی به آن تن های تازه ی خفته در آغوش خاک، ای خاک
از خواب پریده بودم، در خواب بود که دیدم که خاک ها را کنار می زنم تا برسم به نهالی که تنش سرخ بود؟ یا بیدار بودم و خواب رفته بودم؟ حالا تنِ نازکِ آن نازنین نوباوه گان را خاکْ چه بی خبر پاره پاره کرده و شکل شان را زمین به صورت خودش درآورده است. خوابم نمی برد بیدار می مانم که معلق باشم و به تمام گِردی ها و انحناهای شکسته نستعلیق ها و سیاه مشق ها خیره شوم. همانجور از یک خط صاف و آرام بروم تا تاب بخورم به بالا مانند خطوط تعلیق، بالا و پایین را نگاه کنم و یادم بماند که در رگِ هر تاک، هزار باده ی ناخورده است. یادم بماند که روا نباشد خون ریز را حمایت، بیدار بودم و خوابم نمی بَرد یا شاید هم نمی خواستم که بخوابم


صبح گاهانِ هفدهم بهمن ماهِ 1402 خورشیدی
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.