احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادریاش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.
دیر رسیدم. همیشه با یک تأخیر که رفته رفته و آرام مرا پیر می کند. 7 سال دیر رسیدن هوای سرد سردابه را بر سرم ریخت و آوار شد. من تمام آن شب که درختان سخت در قاب فصل جای می گرفتند – دویدم ولی ابر بود و دیر بود. گیسوان تو تا بامداد روی صورتت بودند. من ترا دو سه بار گم کردم جوانی هم از من میگریخت. من میدانستم اگر کسی آن شب حرمت مرا غنیمت شمرد و مرا به دشنام بسپارد سینهام را میشکافم خطهای دست تو را بر قلبم نشان میدهم بوی سحر بود ولی فریاد نمیزدم من دوستت دارم – من دوست دارم من بیدارم مرا در بیداری کسی صدا نمیزد حرمت من در خواب بود همان شب هنگام که پنجره تهی بود و دو گلدان را در سبزی باور نمیکرد در انتهای آن تاریکی تنهای مرگ بودم من پرواز کردم – من میخواستم هر روز بعد از ظهر کنار آ پنجره بنشینم خیابان را فراموش کنم، در سبزی درختان آراسته و گرانبها فراموش شوم - در سالها بعد من و تو نیستیم و هفت سال از آغاز لباس پوشیدن ما میگذرد و کوچهها انبوه از چراغ است.
«زن هر روز میخواهد راه برود. کلمات را روی تخته سیاه غلط بنویسد و از ما معذرت نخواهد. زن در غم آن نیست که پیرهن تابستانی دارد و امروز سه روز مدامست که باغ در زیر برفها مدفون است ولی ما هر شب به زن شببهخیر میگوییم.»
حد اقل دو برابر صد صفحه ای که کلمه بر کاغذ نشسته بود ، تشبیه و استعاره و تصویر سازی وجود داشت که انسان را قرار نبود به جایی ببرد یا با این تصاویر مسلسل وار ، تجسم یا حتی تجسم های واحدی پیش چشمش بگذارد... خسته شدم...