Jump to ratings and reviews
Rate this book

نثرهای یومیه

Rate this book
نثرهای یومیه انتشار 1359 هجری شمسی

70 pages, Paperback

First published April 1, 1980

12 people want to read

About the author

احمدرضا احمدی

149 books325 followers
احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادری‌اش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (22%)
4 stars
3 (16%)
3 stars
7 (38%)
2 stars
3 (16%)
1 star
1 (5%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews883 followers
Read
September 17, 2015
دیر رسیدم. همیشه با یک تأخیر که رفته رفته و آرام مرا پیر می کند. 7 سال
دیر رسیدن هوای سرد سردابه را بر سرم ریخت و آوار شد. من تمام آن شب
که درختان سخت در قاب فصل جای می گرفتند – دویدم ولی ابر بود و دیر بود.
گیسوان تو تا بامداد روی صورتت بودند. من ترا دو سه بار گم کردم جوانی هم
از من می‌گریخت. من می‌دانستم اگر کسی آن شب حرمت مرا غنیمت شمرد
و مرا به دشنام بسپارد سینه‌ام را می‌شکافم خط‌های دست تو را بر قلبم نشان
می‌دهم بوی سحر بود ولی فریاد نمی‌زدم من دوستت دارم – من دوست دارم
من بیدارم مرا در بیداری کسی صدا نمی‌زد حرمت من در خواب بود همان شب
هنگام که پنجره تهی بود و دو گلدان را در سبزی باور نمی‌کرد در انتهای آن
تاریکی تنهای مرگ بودم من پرواز کردم – من می‌خواستم هر روز بعد از ظهر کنار آ
پنجره بنشینم خیابان را فراموش کنم، در سبزی درختان آراسته و گرانبها فراموش
شوم - در سالها بعد من و تو نیستیم و هفت سال از آغاز لباس پوشیدن ما می‌گذرد
و کوچه‌ها انبوه از چراغ است.
Profile Image for Ehsan.
234 reviews80 followers
July 26, 2019
«زن هر روز می‌خواهد راه برود. کلمات را روی تخته ‌سیاه غلط بنویسد و از ما معذرت نخواهد. زن در غم آن نیست که پیرهن تابستانی دارد و امروز سه روز مدام‌ست که باغ در زیر برف‌ها مدفون است ولی ما هر شب به زن شب‌به‌خیر می‌گوییم.»
Profile Image for Babak Radfar.
169 reviews6 followers
June 29, 2019
حد اقل دو برابر صد صفحه ای که کلمه بر کاغذ نشسته بود ، تشبیه و استعاره و تصویر سازی وجود داشت که انسان را قرار نبود به جایی ببرد یا با این تصاویر مسلسل وار ، تجسم یا حتی تجسم های واحدی پیش چشمش بگذارد...
خسته شدم...
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.