پیشنوشت: کتاب بازنویسی ِ یکی از داستان های هزار و یک شبه اما به همراه تم سیاسی-اجتماعی و همین شاید خوندن کتاب رو برای من لذتبخش . .میکرد اگرچه با سایر کارهای معروف دیگهی گلشیری قابل قیاس نیست اما نثری که در این داستان نویسنده سعی در پیریزیش داره از خیلی جهات منحصربهفرده. پروژهای که گلشیری در بازخوانی متون کهن کلید زد و بهترین شکلش در معصوم پنجم قابل رویته.
کتاب در ظاهر برای کودک و نوجوان نوشته شده اما مشخصا ایدئولوژیکه و ارجاعاتی به تحلیل قدرت و نقش اقتصاد داره، آنچه شاید در نثر صمد بهرنگی هم به چشم میخوره اما اینجا از خیلی جهات سرراستتر هم در اومده
در مجموع خوندنش رو توصیه میکنم
____________________________________________________________
موج ریز بدی که پاورچین آمد باز ماهیها به کنارهی نقرهای آن تکیه دادند و دوباره سرهاشان را گذاشتند روی شانههای هم و با دهان باز نگاهش کردند. گفت: «خوب، میفهمم، حتما یک چیزی شده، یک اتفاق بدی دارد میافتد که اینطور عزا گرفتهاید. اما چی؟ من که نمیفهمم«
بله. ماهیها که بیخود شانههای هم را بالش نمیکنند. تازه، وقتی اینطور به لبهی موج تکیه میدهند و به آدم نگاه میکنند حتما میخواهند یک چیزی بگویند
____________________________________________________________
گفت: تو هیچوقت رفیق خوبی نبودی
باد را میگفت. میدانست که هستش. حتی اگر نوزد هست
____________________________________________________________
«ديو پرسيد: «ببينم ماهيگير، در ميان آدمها، مثلاً در ده شما كسي هست كه به خون و گوهر يا تبار بر تو فخر بفروشد؟»
«ـ البتّه كه هستند.»
«ـ و در اين حوالي آيا هنوز يك عدّه بي آنكه حتّی يك دانه تخم بر زمين بپاشند انبارهايشان پر از گندم و جو است؟»
«ـ بله، خيلي.»...
«ـ خوب، پس هنوز زنده است.»
«ـ كي؟»
«ـ خورشيد كلاه.»...
____________________________________________________________
«ميداني، بدبختي آدمها يا حتّی ديوها اين بوده است كه فكر ميكردند زبان خورشيد كلاه زبان خدا است، يا دستش دست خدا است.»
____________________________________________________________
میدانی که هنوز توی جهان زندان هست، زندانبان هست، خبرچین هست، دژخیم هست، هنوز کنار هر قصر هزارها خانهی خراب هست، آنوقت میگوییم خورشیدکلاه مرد
____________________________________________________________
زندگی همین بود. آدم به دنیا میآید. سهمی از باد و آب و خاک میگیرد،بالاخره هم پیر میشود
____________________________________________________________
نشنید که دیو چه میگوید، نمیخواست گوش بدهد. حتما وسوسه میشد. تازه جوانی را میخواست چه کند. یا آن قایق را، آن تور را. اینها را دیده بود، همهاش را. گیرم هم میرفت زنی دیگر میگرفت، یا مثل پسرش میرفت آنطرف دریاچه، آنجا که آب عمیقتر است و آب شیرین رودخانه به دریاچه میریزد. خودش هم رفته بود و باز برگشته بود سر زن و بچههاش. ربت غربت بود. وطن آدم چیز دیگریست. ماندگارش کرد تا بچهها قد کشیدند، سر و سامان گرفتند و رفتند. او ماند و پیرزن. همین بود که بود. کاریش هم نمیشد کرد
____________________________________________________________
بعد؟ اگر کسی نباشد که با او ببیند، همراه او از پلهها بالا و پایین برود، اتاقها را با خندههایش پر کند، این همه به چه درد میخورد؟
____________________________________________________________
دیو گفت: باشد، دنیا همینطور است. همیشه همینطور بوده است. اگر یکی باید همه چیز داشته باشد، خیلیها باید سر بیشام زمین بگذارند. کاریش هم نمیشود کرد
____________________________________________________________
نه، جای شوخی نبود. خم شد بیشتر، و رو به آب و گذاشت تا به سیری دل گریه کند، نه برای خودش یا پسرش یا به خاطر دیو. فقط دلش میخواست گریه کند. آنقدر که همهی آن کوهی غمی که روی دلش بود مثل مه صبحگاهی دریاچه بلند شود. گفت و رو به عکسش: خب دیگر، بلند شو برویم