Jump to ratings and reviews
Rate this book

نگاهی به سهراب سپهری

Rate this book

340 pages, Paperback

First published January 1, 2003

13 people are currently reading
155 people want to read

About the author

سیروس شمیسا

40 books136 followers
سیروس شَمیسا (زادهٔ ۲۹ فروردین ۱۳۲۷ در رشت) استاد ادبیّات فارسی و نویسندهٔ پرکار ایرانی است که تاکنون بیش از ۴۰ اثر خلق کرده‌ است. وی تحصیلات عالی خود را در دانشگاه شیراز آغاز کرد و چند سالی پزشکی خواند، ولی پس از چندی تغییر رشته داد و در همان‌جا مدرک کارشناسی خود را در ادبیّات فارسی گرفت. پس از آن وارد دورۀ دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۵۷ از رساله خود به راهنمایی دکتر خانلری دفاع کرد. او در سال هشتاد یکی از چهره‌های ماندگار ایران لقب گرفت. کتاب‌های او در بسیاری از دانشگاههای ایران تدریس می شود.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
31 (46%)
4 stars
13 (19%)
3 stars
18 (27%)
2 stars
3 (4%)
1 star
1 (1%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Sadjad Abedi.
174 reviews60 followers
April 27, 2017
واقعا خواندن اشعار سهراب نیاز به دانشی گسترده و البته روحی لطیف دارد. آنچه شمیسا در این کتاب ارائه می‌کند کلیدهایی برای رمزگشایی از بخشی از اشعار سهراب است، اما برای درک کامل اشعار راه میانبر و کتاب راهنمایی نیست، باید همسفر شد با سهراب و صدای پای آب را از اعماق جان شنید، باید چشم‌ها را شست و جور دیگر دید، باید واژه‌ها فهمید...
سپاس بیکران از دکتر شمیسا که با این کتاب علاقه‌مندان را دعوت به دقت و ظرافت نظر در اشعار سهراب کرده و از نگاه سطحی به این اشعار برحذر می‌دارد.
Profile Image for Nafiseh.
118 reviews9 followers
January 7, 2026
«هنوز در سفرم.
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من- مسافر قایق- هزارها سال است
سرود زنده ی دریانوردهای کهن را
 به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟»



غروب پر بارانی بود،هفده ساله بودم انگاري. با مهربانترين و سهراب سپهری ترین مرد پشت كنكور هنر مانده ي جهان دويديم تا به لاك پشت ترين اتوبوس جهان برسيم .پريديم توي اتوبوس ،ايستاديم روي پله ها دستت را گذاشته بودي روي دست های لرزان من كه روي ميله سردش بود.گفتی حالا که دست های سرد من توی قلبت است زمان، خراب شده و از کار افتاده ،تو از آینده آمده ای و همه چیز خوب شده بعد لب های تو براي بيان هميشگي كلمات در حرکت است و من هم انگار در پوست خود نمیگنجم این خاطره رفته رفته گنگ و‌ محو میشود و حرکات آهسته میگردند اما هرگز در آن لحظه تمام نميشود .من گاهی توي همان اتوبوس باز مانده ام و هنوز منتظرم تو با اون شكلات خارجيا و عينك گرد و بزرگت برگردي و من برایت تعريف كنم كه من واقعن از زمان آينده بازگشته ام،آدم هاي زيادي ديده ام و هيچ كس برايم شبيه به تو نبوده است.برایت تعريف كنم كه بازيگر تئاتر نشدم و پيش بيني هایت درست نبود حكومت بعد از سي سالگي مان تغيير نکرد و حتا جنگ هم شد یا باز هم بشود ،رابطه ام با پدرم مثل قدیم‌ها انقدرها هم بد نیست اما بدي ها دیگر برایم بي اهميت است و بسيار ناخواسته و ناهشيارانه به خوبي ها چنگ ميزنم، انقدر پیر شده که مراقب درجه یک ایشان هم هستم و گاهي و حتا بیشتر از گاهی دوستش هم دارم .تو سهراب سپهری من نشدی و من با این لباسایی که شبیه پیش بند است و نوار ضربدری در پشت دارد توی هیچ مزرعه ای به زراعت و برداشت کلم های سفید و بنفش و محصولات بکر و تازه ی زندگی و تیمار موجودات اهلی بی زبان نپرداختم.تعريف كنم كه تا همین چند سال پیش از این آینده ای که از آن آمده ام دوست داشته ام تمام زندگي ام را با تو توي همان اتوبوس كهنه همان تهران هزار سال پيش میان مردمي كه به ما چشم غره ميرفتند و بوي عرق و کار و اندوه ميدادند سپري كنم .و محتاطانه و ناتوان بگویم : كجاي جهان رفته اي كه لاك پشت فرسوده مان ديگر توي هيچ خط و مسيري حركت نكرد؟ اما نه حالا نزدیک به آخرین لحظه و لحظه و لحظه و لحظات آخر بعدتر از آینده ای ست که من هیچ گونه تعلقی به لحظات ،خاطرات و تو ندارم.

«اجازه هست بعد از اينكه زيبا و غمگین به خاطرت سپردم دور بشم و بعد شاد و زيبا به خاطرت بيارم؟»


«کنج اندوهگین عزلت هیچ انسانی مثل تنهایی خدا زیبا نیست »و من هرگز سهراب سپهري ديگري مثل تو نيافتم.
ميبوسمت و از اتوبوسمان پياده ميشوم،بعد زمان نه آينده ميشود و نه گذشته ،حتا حال ندارد كه بي زماني منحصر به فردي كه دچارش گشته ايم را محض رضای آفریدگارِ ساعت هایی که برای همیشه به خواب رفته اند ،كمي برايم شرح دهد، صداي اعتراض و طغیان شديدي از دور مي آيد و بعد نزديك ميشود و دوباره دور میگردد، زخم ها پيرامون بدن آدم ها شبيه به قفس يا لباس يا اصلن سپر و محافظ به هم پيچيده اند ، انگار زنده اند و مدام در حال انتشار ، بعد ناگهان توده های بی وزن زمان رها میشوند توی بغل آدم ها و زخم هايشان ،همه جا به طرز غریبی تاریک میشود انگار که الكتريسيته و تمام انرژي های جهان تمام شده باشند ،خاطره ی من و یاد تو در انتهاي خلوت تنها راهي كه باقي بود،تمام میشوند.

«اجازه هست سر روی زانوت بذارم ؟»

باور مي كنم كه دست هامان با ميخ هاي متعددي از جبر به جاي جاي آغوش خاک خورده جهان پَرَچ شده اند ، ما ايستاده ایم تنها و در نقطه ی نا پایدار و عطف نموداري كه تغييرات انزجار از بدی ها را بر حسب زمان و خوبی ها ترسیم مي کند .ما به هم چسبيده ايم بر لجنزاري از عادت با ميخ هاي دردناك جبر ،و اختيار ِحركت ِهم را از دست داده ايم.مختصاتمان ؟جایی میان منفی بی نهایت تا بی نهایت ِ منفی ها.باور میکنم، من باور میکنم.

اجازه هست که همین زودی ها با گنجشک های صبحگاهی پرواز کنم ؟یا اینکه باید تا پایان آخرین امتحان صبر کنم ؟ اجازه هست که ته مونده ی اعتقاداتم رو در کورسوی یک باور معنوی کودکانه مربوط به شش سالگی با فندک کهنه ای روشن نگه بدارم؟قلدرِ مهدکودک هُلم داده بود، زانوی راستم زخمی شده بود و خون ازش جاری ،هیچ گریه نکرده بودم ،هیج نترسیده بودم .عزیز جون بغلم کرده بود و میگفت خدا همیشه از اون بالا مراقبمونه دختر قشنگم. فندکم رو همچنان روشن نگه داشتم.دود گریه آوری وارد چشمهام شده و از ريه هام خارج ميشه و بعد از سالها حالا میزنم زیر سرفه و گریه .همین حالای بامداد اواسط گردش بی امان۱۴۰۴ عدد خورشید ِدور افتاده.(کسی چه میدونه واحد شمارش خورشید چند تا حفره ی تاریک افسرده س)

با نهایت عشق به جایی به نام وطن و کودکان و نوجوانان و‌جوانان و مردان و زنان و سالمندانش.باشد که زخم ها از اطراف بدن ها فاصله گیرند و به یکباره ترکشان گویند. کجاست جای رسیدن؟


موقعیت: مشاهده ی سرگیجه و قلب درد و سرفه ی گنجشک ها و ناتوانی در تغییر موقعیت
Profile Image for Faranak.
16 reviews
August 26, 2022
با وجود علاقه‌ای که به شعر کلاسیک دارم، هرگز با شعر نو ارتباط برقرار نکردم. خوندنش واسم سخت و دوست‌نداشتنی بوده و مفهومش رو درست متوجه نمی‌شدم.

شاید یکی از دلایلش اینه که با الفبای شعر نو آشنا نیستم.
می‌دونم صوفی، خرقه، شراب، یار، خانقاه، کوزه و گل و... در شعر سنتی چه مفهومی داره. ولی با مفاهیم پرکاربرد در شعر نو آشنا نیستم.

این کتاب به طور خلاصه نگاه سهراب به ویژه رویکرد «نگاه تازه» رو توضیح می‌ده. برداشت نویسنده از چند تا از اشعار مهم سهراب رو به همراه آرایه‌های ادبی مطرح میشه. درباره‌ی تصویرسازی‌های ویژه‌ای که سهراب به عنوان شاعر/نقاش داشته، همین‌طور موسیقی و وزن شعر صحبت می‌کنه.

هنوز نمی‌تونم بگم به شعر نو علاقه‌مند شدم. ولی خیلی از گره‌هاش برام باز شد. الان می‌تونم بفهمم شاعر احتمالا به چی اشاره می‌کرده.

پیشنهاد می‌کنم در کنارش اپیزودهایی از پادکست کتاب‌باز که دکتر رشید کاکاوند درباره‌ی سهراب صحبت می‌کنند رو هم بشنوید. ۹ اپیزود هست حدودا.
8 reviews1 follower
July 3, 2022
تفسیر شیرین و دقیق استاد شمیسا به درک بهتر و بیشتر اشعار سهراب خیلی میکنه. اگر به اشعار سهراب علاقه دارید، با مطالعه این کتاب علاقتون چندین برابر میشه.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.