این کتاب، زندگینامهٔ خودنوشت فرهنگی استاد بهاءالدین خرمشاهی، سرشار از نکات و حوادث معنایی غافلگیرانه است و تنها در بخش کوچکی از آن به بحثهای فلسفی، یا انتقاد از فلسفه اختصاص دارد. مؤلف به شهادت کار و کارنامهٔ پنجاه سالهاش اهل فلسفه و کلام (الاهیات) و دوستدار انواع مکتبهای فلسفی قدیم و جدید و اسلامی و غربی است. او خود را منتقد فلسفه میداند نه مخالف و منکر آن، چرا که هیچ انسان اندیشهور و باریکاندیشی از دانش منطقی و بینش فلسفی بینیاز نیست. این زندگینامهٔ خودنوشت، چنانکه یکی از دوازده منتقد چاپ اول آن گفته، اثری مفید و مؤثر در نگارش تاریخ فرهنگ شصت سال اخیر (۱۳۴۰ تا ۱۴۰۰ ش.) به شمار میآید. البته طبیعت طنزگرایی که مؤلف دارد به او اجازه نداده که خشک و خستهکننده بنویسد و در همین کتاب بیش از پنجاه خاطرهٔ طنزآمیز نیز نقل کرده است.
بهاءالدین خرمشاهی (زاده ۱۳۲۴ در قزوین) نویسنده، مترجم، روزنامهنگار، طنزپرداز، فرهنگنویس، شاعر و استاد دانشگاه ایرانی است. وی تألیفاتی در حافظشناسی و تفسیر اشعار او دارد. او همچنین از ویراستاران دانشنامه تشیع (به مدیریت فهیمه محبی) است
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در قزوین گذراند. سپس در رشته پزشکی پذیرفته شد اما تحصیل در این رشته را در سال سوم نیمه کاره رها کرد (۱۳۴۳) و به همراه کامران فانی به تحصیل در رشته ادبیات فارسی پرداخت. سپس از دانشگاه تهران فوق لیسانس کتابداری گرفت (۱۳۵۰ تا ۱۳۵۲) و در مرکز خدمات کتابداری مشغول به کار شد. از اساتید وی در رشته ادبیات فارسی میتوان به ذبیحالله صفا، مهدی محقق، سید جعفر شهیدی، پرویز ناتل خانلری، سید صادق گوهرین، آیتالله ابوالحسن شعرانی و عبدالحمید بدیع الزمانی کردستانی اشاره کرد. وی در ۱۳۵۲ ازدواج نمود که حاصل آن سه فرزند به نامهای هاتف (متولد ۱۳۵۴)، عارف (متولد ۱۳۵۸) و حافظ (متولد ۱۳۶۳) است.
نمیدانم چرا دیگر چاپ نشد این کتاب. بی که بخواهم جزئینگرانه و دقیق از کتاب بنویسم میتوانم بگویم که بیش از دو بار کتاب را خواندم و بعضی بخشهاش را بیشتر از چهار پنج بار. من با خیلی از بخشهای سلوک شخصیِ این بزرگوار همدل و همسو بودهام، از رنجِ درسخواندن در رشتهای که دوستش نداری، از رهایی از پزشکی به سمتِ ادبیات. از جنونِ کتابخریدن و کتابخانهسازی و کتابسازی و خیلی چیزهای دیگر. شهامتِ خرمشاهی در این کتاب در عریان کردنِ خود بی هیچ ادا و اصولی پیشِ روی خواننده مثالزدنی و کمنظیر است.[فقط نگاه کنید به عنوانِ کتاب! :فرار از فلسفه] این شهامتِ بدونِ ادا و اصولهای رایج، چیزیست که در بینِ شبه روشنفکرانِ قلابی و روشنفکرنمایانِ جعلی شدیدن نایاب است و فقط در کلام و نوشتارِ روشنفکرانِ واقعی یافت میشود و از این بابت بهاالدین خرمشاهی همواره پیش من احترامی جدی خواهد داشت.
خیلی سال پیش خواندمش و حظ وافر بردم و فهمیدم که چرا بعضی ها خرمشاهی می شوند و بعضی ها نمی شوند و به نظرم بیشترش را مدیون پدر بزرگوار، دوست دانشمندش کامران فانی و البته سعی و استعداد و پشتکارش است جدای از نثر روشن و روان کتاب و متن روایت گونه آن که مخاطب را به راحتی با خود همراه می کند و در دنیای زیبایش سیر می دهد تابوشکنی خرمشاهی در برملا کردن دنیای ذهنی اش در آن دوران تکان دهنده بود هر چند این کتاب کتاب اعترافات یا چیزی مانند سنگی بر گوری جلال آل احمد نیست که نقبی به لایه های زیرین زندگی بزند ولی در همین حد نیز کار در خور توجهی بود هنوز هم بسیاری از روشن فکران و اهل علم و ادب ما جرأت یا همت دست زدن به چنین کارهایی را ندارند چه رسد به آن موقع نام کتاب گرته برداری از نام کتاب دکتر زرین کوب درباره امام محمد غزالی به نام فرار از مدرسه است شاید نویسنده به نحوی می خواسته بدین وسیله ادای دینی به یکی از تابوشکنان تاریخ اندیشه اسلامی داشته باشد و شباهت کار خود به او را نشان دهد
زندگینامه نویسی سبک تاریخی-ادبی رایجی در مغربزمین است که در ایران بسیار مغفول ماندهاست. داستاننویسان بزرگ، فلاسفه، هنرمندان، شعرا و اهالی سیاست و حتی مشاهیر علم اغلب یک یا چند زندگینامه معروف دارند. لازمه زندگینامه نویسی نوعی دوری و نزدیکی همزمان به سوژه و نوعی احاطه بر آثار موجود و منابع ناملموس است که برای همگان در دسترس نیست. این دوگانه دوری و نزدیکی، همدلی و نقادی، و اندیشیدن و بازاندیشی به موضوع چیزی است که چندان در خودنوشتها یا زندگینامههای شخصی وجود ندارد. من هرگز نمیتوانم خود را از بیرون ببینم، هرگز نمیتوانم نظر همکاران، دوستان و خانوادهام را درباره خودم آنطور که پشت سر من میاندیشند و میگویند جویا شوم، هرگز نمیتوانم آنچنان که باید از کنشهای خود، از تاریخ خود فاصله بگیرم تا آنچه کردم و آنچه بودم را از بیرون ارزیابی کنم. به همین دلیل خودنوشتها عمدتا خود منابعی برای زندگینامهنویسان بزرگاند
با این حال خودنوشتها نیز در نبود این سنت مهم در میان ما مغتنماند. خودنوشتها منابعی دستاول برای روایت تاریخ شفاهی یک دوره کوتاه از یک نقطهنظر محدود اما بسیار نزدیکاند. خودنوشت خرمشاهی نیز از این نظر بسیار قابل توجه است. اطلاعاتی که این اثر از درون برخی از نشریات و مؤسسات تراز اول کشور ارائه میکند: از چگونگی فرمالیته شدن تدریجی جلسات، بیمیلی بسیاری از اعضای هیئت تحریریه یا شورای سیاستگذاری به مرکز خود، کیفیت تداوم کار فرهنگی و تامین بودجه با روابط و اقبالهای دورهای و... همه و همه بدون آنکه نویسنده قصد آن را داشته باشد نور روشناییبخشی به کیفیت فعالیتهای فرهنگی در ایران میاندازد. برای بسیاری از ما که این اقبال را داشتهایم تا برخی از این فعالیتها را (از خبرنگاری تا معلمی، از کار در تحریریه فصلنامه تا انتشارات و از فعالیت فرهنگی دانشجویی تا مدیریت مراکز دونپایه فرهنگی) تجربه کنیم، نگاه خرمشاهی بسیار آموزنده است: حیات فرهنگی دوران ما همان است که همه در سطوح پایینتر درک کردهایم – گعدهای، ادواری، رابطهای و خانهبدوشانه
خودنوشت خرمشاهی از آن جنس زندگینامه که در زبان فارسی به دنبال آن بودم نبود. حتی درصدی. با این حال، این زندگینامه نکته آموزنده و البته شوکآوری هم برای من داشت. اینکه چطور فردی مانند خرمشاهی و با آن سطح مطالعه میتواند تا این اندازه سطحی و تنگنظر باشد. این را اصلا به عنوان یک دانشجوی فلسفه نمیگویم. بله، به عنوان دانشجوی فلسفه برای من قابل پذیرش نیست که کسی ادعا کند کتابی در رد پوزیتیویسم نوشته است، بعد در رد فلسفه عینا همان نگرشهای پوزیتیویستی را بزند که اگر فلسفه مهمل نیست چرا یک تعریف واحد ندارد یا چرا ۳۵ قرن است درجا میزند! ولی اصلا مسئله من اینها نیست. خرمشاهی یک ادیب است و ما اهالی فلسفی به خوبی یاد گرفتهایم از ادبا و دانشمندان طلب منزلت نکنیم: همین که سودایی که افلاطون ما برای شاعران در سر داشت را آنها برای ما در سر نداشته باشند کافی است! اما ماجرا این است که خرمشاهی با جنبشهای فمینیستی، روشنفکری دینی و هر آنچه رنگ و بویی از مدرنیته دارد سر جنگ دارد- حتی اگر این نگرش مدرن تلاش برای برساختن و سرهسازی زبان فارسی باشد! بله، عضو ارشد فرهنگستان زبان فارسی تلاشهایی، نه تنها از جنس ادیبسلطانی بلکه از جنس آشوری را نیز برای توانمندسازی زبان فارسی بیمورد و رهزن میداند در کنار تمام چیزهایی که از خرمشاهی عزیز آموختم، چیز غیرمستقیمی هم آموختم که از همه مهمتر بود: آنچه ما نام آن را آزاداندیشی و گشودگی فکری مینامیم لزوما هیچ نسبت مستقیمی با حجم مطالعه ما ندارد
زندگی نامه ی خودنوشت - نثرش رو خیلی نپسندیدم گاهی خیلی پرآب و تاب شده بود یعنی از لغت های خیلی پرطمطراقی استفاده کرده بود. من دو فصل فرار از فسلفه و ازدواجش رو خوندم ک برام جالب بود این ک کسی ک ب فلسفه علاقه داشته چطور ب ازدواج فکر می کرده و نظرش در مورد زن ها چی هست؟ ولی کلا از فرار از فلسفه اش خوشم اومد . در واقع این بخش بسط یه مقاله ی علمی بوده واسه همین فوق العاده پربار بود. :)
فصل چهارم و مهم ترین فصل کتاب نقدی است بر فلسفه مابعدالطبیعه که اتفاقاً جالب هم است. فصل سوم سرتاسر ملال بود.پر از اسم افراد مختلف و تقدیر و تشکر از آنها. فصل های یک و دو هم حکایت های شیرینی از زندگی شخصی نویسنده است.
بهاالدین خرمشاهی در کتاب “فرار از فلسفه”اش یک مطلبی دارد به این مضمون که مثلا رستم یک امر غیرواقعی نیست؛ یک امر واقعی هم نیست، بلکه یک امر فراواقعی است. رستم نماد و تجسد واژهای از آمال و آرزوهای مردمانی است که در این سرزمین بودهاند.
من فراری از فلسفه فصل آخرش رو نخوندم چون خیلی برام مهم نبود. بیشتر جنبهٔ زندگینامهٔ اثر برام جذاب بود. دغدغههای یه دانشجوی ادبیات اون موقع با دانشجوی الان خیلی فرقی نداره. همیشه فکر میکردم بهاءالدین خرمشاهی که باشی، پیشنهادهای کاری به سمتت سرازیر میشه. ولی اشتباه میکردم. پیشنهاد میکنم بعد از خوندن این کتاب، شمارهٔ ۱۱۱ مجلهٔ بخارا رو بخونید تا با شخصیت پیر طریقت، کامران فانی، بیشتر آشنا بشید.
کتاب «فرار از فلسفه»، اتوبیوگرافی و زندگینامۀ خودنوشت بهاءالدّین خُرّمشاهی است که در سال ۱۳۷۶ نگاشته شده است. کتابی که گویی نام و شالودۀ اصلی آن وامدار ابوحامد محمد غزالی و کتاب فرار از مدرسه اثر عبدالحسین زرینکوب است (خرمشاهی، ۱۳۷۷: ۲۰۳).
خرّمشاهی ضمن احترام به فلسفه و پذیرفتن اهمّیّت و فواید آن (همان: ده-۵۹۹)، خود را منتقد و بدگمان به فلسفه و عرفانِ فلسفی معرّفی میکند (همان: هشت) و میآورد:
من اعتقادی به اتقان فلسفه ندارم و مدّعیات فلسفه بیش از آنکه یافتنی باشد بافتنی است (همان: ۵۹۸). و با غزالی همدلی و همدردی دارم که برنمیتابم که فلسفه خود را قیّم و حاکم اندیشهها و اعتقادات دینی بینگارد و بگوید هر اعتقادی ازجمله معاد یا واقعیّت فرشتگان و یا حقّانیّت بهشت و دوزخ باید توجیه و توضیح عقلی داشته باشد (همان: ۵۹۹). کتاب فرار از فلسفه، پناه بردن از غربت فلسفه به قربت حکمت قرآنی است (همان: ۶۸). آنهم از سوی من که سیسال با قرآن و حافظ مأنوس بوده و به ترجمه و شرح آن دو پرداختهام (همان: هشت). بهاءالدّین خرّمشاهی در سال ۱۳۲۴ از مادری سختکوش و پدری روحانی متولّد شد. هرچند پدرش در ادامه به سبب مشکلات معاش از حوزۀ علمیّه خارج شد و با دادن امتحان فقه و ا��ول موفّق به اخذ پروانۀ وکالت گردید. خرّمشاهی بهمانند دوست صمیمی خود، کامران فانی، که او را پس از استاد زریاب خویی باسوادترین ایرانی در حوزۀ علوم انسانی میداند و از وی بهعنوان استاد و مراد خویش یاد میکند که زندگیاش را مدیون اوست (همان: ۱۷۵)، پس از خواندن یک ترم پزشکی از این رشته انصراف میدهد (همان: ۱۵۶) و ابتدا در مقطع کارشناسی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران و در محضر جعفر شهیدی، مهدی محقق، زریاب خویی، ذبیحالله صفا، عبدالحمید بدیعالزمانی کردستانی و ابوالحسن شعرانی تحصیل میکند و سپس در کتابداری فوقلیسانس میگیرد (همان: ۱۷۶-۲۴۲). خرّمشاهی در فرار از فلسفه، ضمن تمجید از اندیشمندان و نویسندگان متعدّدی ازجمله محمد مصدّق، مهدی بازرگان، روحالله خمینی، علی خامنهای، محمد خاتمی، غلامعلی حداد عادل، عبدالکریم سروش، حسن حبیبی، داریوش شایگان، عبدالحسین زرینکوب، محمدرضا شفیعی کدکنی و عطاءالله مهاجرانی، سارتر را فیلسوفِ کافهنشین کماهمّیّت میشمرد (همان: ۲۴۱) و احمد شاملو را، با تمام احترامی که برایش بهعنوان یک شاعر قائل است، پهلوانپنبهای میخواند که جرأت ورزیده است با کمترین اطّلاع از چونوچند شیوۀ علمی نقد و تصحیح متون، دیوان حافظ را بر مبنای چند نسخۀ مندرس و جدید و بیاعتبار روایت کند (همان: ۳۹۲-۳۹۳). او غلامحسین ساعدی را یکی از دوستان خود معرفی میکند که ترجمۀ کتاب درد جاودانگی را به ایشان و کامران فانی اهدا کرده است. هرچند در ادامه متذکر میشود که ساعدی پس از انقلاب اسلامی بهسبب اینکه باور نمیکرد من مسلمانی معتقد و عاشق قرآنم، به این دوستی خاتمه داد و حتی مرا پس از مصاحبهای که با سید جلال آشتیانی انجام داده بودم، هجو کرد. یعنی نمایشنامهای [با عنوان در راستۀ قاببالان] نوشت و من و دکتر رضا داوری را به باد هجو و تمسخر گرفت (همان: ۳۹۴). من با همۀ تزلزلی که در ایّام دانشجویی در اعتقاداتم افتاده بود و گاه میشد که نمازهایم قضا یا فراموش میشد و یا گاهی به محض کوچکترین ناراحتی گوارشی روزهام را میخوردم، اما حتی یک لحظه اعتقادم را به وجود و وحدانیّت خداوند یا نبوّت انبیاء الهی و حضرت رسول (ص) یا صدق و صحّت وحیانی قرآن از دست ندادم (همان: ۲۳۱). همیشه به زیارت امامزادهها میرفتم و به نذر و نیاز و عوالم معنویِ وابسته به آنها هم اعتقاد داشتم و دارم (همان: ۱۳). خاطرهای که از کلاسهای درس استاد ابراهیم پورداود دارم این است که با مظلومیّت و سادگی هرچه تمامتر - در سنّی نزدیک به هشتادسالگی - میگفت:
فرزندانم من مسلمانم. بعضی تهمت میزنند که من یهودیام یا میگویند من زردشتیام. من فقط حوزۀ تحقیق و مطالعهام ایران باستان و اوستاست. وگرنه مسلمان و معتقد به قرآنم. قدر قرآن را بدانید. اگر به زیارت مشهد مقدّس میروید قدر آن بارگاه روحانی را بدانید (همان: ۱۹۲).
بهاءالدّین خرّمشاهی خود را فردی بیعلاقه به سیاست معرّفی میکند (همان: ۲۸) و متذکّر میشود که من یک سنّتگرای تمام عیارم. حتی اگر به ارتجاع یا محافظهکاری متّهم شوم باکی نیست. همۀ اینها هستم. اما تعهّدی نسبت به تجدّد ندارم. تجدّد جز آنکه زندگی را روزبهروز کمعمقتر و کممعناتر سازد و ما را از عهد الست دورتر کند و بعیدالعهد گرداند، کاری نمیکند (همان: هشت). من چندان مقام شامخی برای زن قائلم که هیچ روشنفکری چیز مهمّی بر آن نخواهد افزود (همان: ۳۳۰). با اینحال بعضی از کارها مثل شطرنجبازی، سیاستمداری، روشنفکری و کُشتیگیری اصولاً زنانه نیست (همان: ۳۲۹). بنده با کار کردن زنان همسردار و خانهدار (بهاستثنای خانوادههایی که از نظر مالی مستأصلاند) در بیرون از منزل، از بن و بنیاد، مخالفم و تزلزلی که در این چند دهه در جهان و ایران در بنیاد خانوادهها افتاده است، به زودی برطرف خواهد شد (همان: ۳۳۳).
نزدیک ۷۵۰ صفحه است. ۷۰۰ صفحه اش زندگی یک انسان مسلمان و کوشا به مسلمانی خویش است،بایک زندگی معمولی و متوسط با همه کم ها و زیادهای مرسوم. اما در ۵۰ صفحه آخر و در پیوست، سخنانی درباب فلسفه گفته اند که خوبست خوانده شود.دیدی ازبیرون به فلسفه ارائه کردندونواقص وکم وکاستهایش.