رمانِ کتاب خم زندگی پرفرازونشیب مردی است که بهرغم میل درونیاش، به آنچه که او را از مسیر دلخواهش دور میکند تن میدهد. او سازگار نیست، سازشگر نیست، ناتوان نیست، اما با اندیشیدن مدام به درون و بیرون، خانه و جامعه و به هرآنچه که نقش او را کمرنگ میسازد، روزگار میگذراند و بیآنکه به خواستهها و آرزوهای اصلیاش فعلیت ببخشد، ناخواسته همان راهی را میرود که «بیرون» پیش پایش میگذارد.
بخشی از کتاب: خطر برای من احضار شده بود. آرزویم آن را احضار کرده بود. چون روی آرزویم پافشاری میکردم. اما همانطور که دلم نمیخواست با آرزویم آرزوی کسی را نابود کنم، دلم نمیخواست کسی با آرزویش آرزویم را نابود کند. اما خود اینهم که نمیخواستم آرزویم را کسی نابود کند آرزو بود. آرزویی که باید برای تحقق آن قدرت داشتم. قدرتی برابر یا حتی فراتر از قدرتی که آرزویم را (خواسته یا ناخواسته) تهدید به نابودی میکرد. کار همیشه وقتی خراب میشد که آرزوها (خواسته یا ناخواسته) به مرزهای هم تجاوز میکردند. زیادهخواه میشدند. اما واقعاً زیادهخواه میشدند؟
قبل ازهرچیزبگویم که تقریبا" هرکتابی که داستانش درتبریز اتفاق بیفتد می خوانم . داستان درباره زندگی پرفرازونشیب مردی است که علیرغم آگاهی به درونیات خود، هرآنچه بیرون مقابل پایش میگذارد یا توصیه وتحمیل میکند می پذیرد. اصولا " درونگراست و راضی وخوشنود به آنچه درخوددارد ولی وقایع مانع ادامه وضعیت هستند. داستان درفاصله سالهای 56 تا 64 اتفاق می افتد . قبل وبعدازانقلاب . نام همسرش شادی است ، که نامی متداول درقبل ازانقلاب نبودونام دخترش مهوش . گویی نام همسرودخترجابجاباشد .شایدهم عمدی دراین جابجایی بوده . ارتباطی خاص وتاریخی دارد با مردی مجدالدین نام که اورابادوران حمله مغول وهلاکوخان ،ساخت رصدخانه مراغه و..آشنامی کند.بخشی ازداستان هم درمراغه میگذرد. تکه های زیبایی دارد: آ دم درخت نیست که میوه اش به شاخه هایش چسبیده باشد. آدم ازهمه جداست .خودش وخودش . تنهاست .یعنی بایدمراقب خودت باشی. رصدخانه مراغه دردوره هلاکو ساخته شدوبه پیشنهادخودش. اوکه نسبتی بااین آب وخاک نداشت دستوردادرصدخانه بزرگی بسازندیعنی برخلاف نیایش چنگیز برای ویرانی وکشتارنیامده بود. دشمن بودوبیگانه .اما کارهای بزرگی کردکه خودی ها نکردند. صمیمیت کجاست ؟ کجای زندگی مشترک آدمها ؟ چون می دیدم توی محدوده ی زندگی خصوصی دونفره یک زندگی خصوصی تریک نفره هم وجودداشت. انشای کتاب کمی مشکل دارد و انسجام روایت گاه بادشواری حاصل میشود. توالی زمان هم رعایت نمیشود و متن در بعضی نقاط دچارزیاده گویی است . شاید نیازبه ویرایش مجدد داشته باشد. درنهایت شاید من کاملا" متوجه منظورکتاب نشده باشم .
کاش جوری بود میشد ده ستاره یا بیشتر داد بهش. شگفت انگیز بود این حجم از درجه یکی آثار فربه و ممتازی مثل این باید به چاپ صد و چندم برسند نه آثار مشتی نویسنده کار نابلده... خوشحالم فرصتی فراهم شد این کتاب بخونم بسیار بسیار کیف داد خوندنش.
📚کتاب خَم را خواندم. رمانی عالی. 📘نوشته علیرضا سیف الدینی. واقعا متفاوت بود. هم فرمش هم محتوایش. خیلی دوست داشتم. ماجرای آدمی است که پرش ها و برش های مختلفی در زندگیش رخ می دهد و زیبایی اش به این است که همه اتفاقات با حوادث بیرونی در ارتباط است. از دهه پنجاه شمسی تا شصت. بی آن که مستقیم به درون حوادث برود. 📘ماجرا در تبریز اتفاق می افتد با گذری به مراغه و پایانی در ایتالیا. با کلی تحول و شاید استحاله در زندگی. 📘کتاب خم را نشر نیماژ در سال نود و هفت منتشر کرده است. 📘لذت بردم تا جایی که در رقابت با موبایل گردی، خواندن کتاب خم پیروز میدان بود. #️⃣ #نشرنیماژ #کتاب #کتاب_خم #علیرضاسیف_الدینی #کتابخوانی #ابطحی #محمدعلی_ابطحی مردادد۹
بیستوچهارم نوامبرهشتادوپنج، فردای روزی که غلامحسین مرگ را برای خود برگزیده بود، مردی که میتوانست جواد باشد یا شامیل یا اسماعیل یا هرسه یا هیچکدام، میخواهد با اعتراف، از عذاب زندگی مرگبار خود رها شود.
کتاب را با سرعت خوبی خواندم خصوصا در ابتدا اشتیاق بیشتری داشتم اما کم کم متاسفانه این اشتیاق کمرنگ شد چون حس می کردم به بعضی ابهامات پاسخ داده نخواهد شد که همینطور هم شد. ارجاع به هلاکوخان، اهمیت رصدخانه مراغه، خواجه نصیر طوسی و برش های تاریخی را چندان درک نکردم. شخصیت مجدالدین طوری بود که تا مدتی فکر میکردم شمسی خیالی است برای راوی. اما اینطور نشد به نظرم اگر این فرد را به صورت توهم راوی نشان می دادند بهتر بود چون بسیار شخصیتی دور از واقعیت و خاص دارد. دوست داشتم به ماجرای آشان بیشتر پرداخته شود اما حس میکنم پرداخت به این شخصیت و خانواده اش در حد نام زیبایشان باقی ماند. چرا کشته شد؟ چطور شبانه می رفت پای روایت پیرزنی از دوران مغول می نشست؟ آن زن چطور در آن برهه حضور داشته! مرز خیال و واقع چندان در کتاب مشخص نشد. و همچنین ارتباط بین ارجاعات تاریخی و واقعیتِ رمان، اگر مفهوم نمادینی داشته است... بسیاری اتفاق های بی اهمیت در داستان توضیح داده شده بود که شاید نقش خاصی در جذابیت ماجرا نداشت طوری که بیشتر منتظر وقوع رخدادی هیجان انگیز یا وارد شدن ضربه ای بودم اما اتفاق نمی افتاد و این سرخوردگی ایجاد می کرد. چرا شخصیت راوی در انتها به ایتالیا رفت!؟ کاش تاریخ و تخیل و واقع در رمان، با رشته ای بهم وصل می شدند در این صورت کار فوق العاده ای از آب در می آمد.
این کتاب رو به توصیه یکی از دوستان خوندم، کتاب قوی بود اما چند تا ایراد اساسی داشت، اول اینکه مطلب گنگ و پیچیده زیاد داشت به جرات میتونم بگم اگر من ابهاماتم رو از دوستانی که این همه تعریف کردند بپرسم حتی نیمی از آنها جواب داده نمیشوند، شخصیت پردازی در مورد بعضی شخصیتها ضعیف بود، سرانجام شخصیتها!!! مطمئنا یکبار دیگه این کتاب رو میخونم، اما نگارش کتاب!! در پاراگرافی هجده بار کلمه آرزو استفاده شده بود که اصلا نیازی نبود ،اما در جایی پانزده بار کلمه بیرون که فکر میکنم از هوشمندی نویسنده بود بخاطر اینکه ذهن باید روی این کلمه تمرکز میکرد و تمام حرف نویسنده همین( بیرون) بود، قسمت تئاتر جذابترین قسمت کتاب بود،قسمت خواجه و تعریفات و هلاکو خان پراکندگی داشت و یکهو انسجام و توجه خواننده دچار پراکندگی میشود، من داخل ذهن نویسنده نیستم، اون باید در طی داستان دست منو بگیره و جلو ببره، اما در این کتاب نویسنده گاهی دست خواننده رو رها کرده و دوباره یادش اومده خواننده رو رها کرده و از اول دستشو گرفته، این قضیه رو دوست نداشتم
کتابی درخشان بنظرم یک کتاب بسیار عالیه که ترکهای عزیز میتونن بیشتر باهاش ارتباط برقرار کنن ( یسری از جاها اصطلاحات ترکی استفاده شده و کلا فضای داستان در اذربایجان شرقی اتفاق میفته) بنظرم کتابیه که میشه دوستش داشت فی ما بین داستان اصلی یک داستان افسانه ای هم درجریانه که اندازه داستان توی خون خورده دوست نداشتم ولی بازم داستان رو جذاب تر میکرد بنظرم کتابیه که ارزش خوندن رو داره فقط تنها مشکلی که داشتم یروز بی دلیل 3-4 صفحه ش کنده شد
من به طور ناسالمی از کتابایی که تمام مدت توی افکار درهم برهم شخصیت اصلی غرق میشن و دوباره بیرون میان لذت میبرم. نیاز دارم با جزئیات برام توصیف کنی تو سر اون ادم که از قضا وضعیت روحی روانی درستی نداره و نصف روزشو به خیال پردازی و توهم زدن میگذرونه چی میگذره. این کتاب اون نیازو در من ارضا کرد اما وقتی تمومش کردم یک نفس راحت کشیدم چون بنظرم بیش از اندازه کشش داده بود. من هدفم از خوندن داستانای درهم برهم با کلی فلش بک و عملا شنا کردن تو ذهن درونگرایی که از افسردگی رنج میبره اینه ک توش غرق شم و یادم بره تو ذهن خودم شنا کنم؛ این کتاب اینکارو ب خوبی برام انجام داد تنها مشکلش این بود ک از یجا به بعد داشتم برای تموم کردنش زور میزدم(خیلی طولانی بود.) اون قسمت از تاریخ که برای وایب تاریخیش انتخاب کرده بود برام جدید بود تا حالا نخونده بودم چیزی ک از تاریخ زمان مغول ها برای قسمت تاریخی داستان استفاده کرده باشن.
نمیشه گفت کتاب بدیه. اما کتابی هم نیست که به همه پیشنهاد بدم و بگم اگر نخونید نصف عمرتون بر فناست. اعصابم ازش خرد نیست ولی احتمالا اگر برگردم به عقب نخونمش. شاید از بین اون ۵۰۰،۶۰۰ صفحه ، ۵۰،۶۰ صفحه اش برام جذاب بوده و اکثریت دلیلش حس کنجکاوی بوده.
نویسنده خیلی خیلی خوب دوگانگی درونی و بیرونی یک انسان را به قلم آورده . ____ « او » در بن چاه میزند آه !!! _____
پسرم می دانی که آدم درخت نیست که میوه اش به شاخه هایش چسبیده باشد. آدم از پدر و مادر و همه کس و همه چیز جداست . خودش است و خودش . تنهاست یعنی . باید مراقب خودت باشی . من صدای فریادت را شنیدم . ولی آیا مادرت شنید ؟ نشنید . پدرت شنید ؟ نشنید . تو وقتی ان بالا بودی تنها بودی . این را احساس کردی ؟ حتما احساس کردی . با تمام وجودت این را احساس کردی . اما کاری نمی توانستی بکنی . گرفتار شده بودی . اما باران می فهمید که تو گرفتار شده ای ؟ نه . تنها موجودی که این را می فهمید خود تو بودی . اما فهم تو آن قدر نبود که خودت را گرفتار نکنی . این ماجرا به خیر گذشت . بعد از این تلاش کن فهم و درکت را بیشتر کنی . آن قدر که بتوانی مشکلات را از قبل تشخیص بدهی . آن وقت بهتر می توانی هم مشکلات خودت را حل کنی ، هم مشکلات دیگران را . نه برای خودت مشکل تراشی کنی ، نه برای دیگران ...
خب از امتیازی که دادم ، مشخص هست که کتاب رو دوست نداشتم به چندین دلیل. اول از همه اصلا کارکرد حضور مجدالدین در داستان رو متوجه نشدم، شخصیتش برای من خیلی باورناپذیر بود.هربار تو کتاب میخواندم نویسنده میخواد باز به دیدار مجدالدین بره، کتاب رو میبستم که بتونم انرژیم رو جمع کنم دوباره به خواندن ادامه بدم.قسمتهای تاریخی کتاب رو واقعا نتونستم درک کنم. احساس میکنم نویسنده چندجا قلاب انداخت که من خواننده رو جذب کنه ولی کششی که ایجاد میکرد چند پارگراف بیشتر ادامه پیدا نمیکرد. خلاصه که نمیتونم بگم وای از خواندن این کتاب لذت بردم. یه چند جمله و پارگراف زیبا داشت، اگر بخوام منصف باشم ولی حقیقتا بخاطر چند جمله کتاب رو پیشنهاد نمیکنم. فقط یه مورد دیگه، اگر براتون سوال هست خب چرا به خواندن ادامه دادی؟ جواب اینه، بخاطر شهر تبریز.. بخاطر خیابان شهناز..بخاطر خاطراتی که با اسم بردن از خیابانهای تبریز برام زنده میشد...
یک ستاره فقط به خاطر اینکه تک و توک جملات زیبایی تو کتاب بود. اما در مورد داستان من نمیدونم چرا چنین کتابی باید جایزه بگیره. چهارصد و خوردها صفحه پرگویی، مانیفست بیسروته و شخصیتهایی که هیچ کاربردی ندارن. مجدالدین کی بود؟ مرشد و راهنما؟ پس چرا کارکردی نداشت . شخصیت ناگهان اومد و شبیه شادی همسر راوی شد و نیمه رها شد . حمیده اومد و مستخدم راوی شد و نیمه رها شد. اشاره به حمله مغولها در حد اشاره موند و باقی شخصیتها که همه در اختیار صحبتهای بیسروته راوی بودن و هیچ کارکردی نداشتن جز اینکه راوی بتونه بیشتر مانیفست بده و قلمرو به رخ بکشه. نویسنده متن، روایت، خط داستانی و شخصیتپردازی رو قربانی رودهدرازی و قلمفرسایی خودش کرده بود. کتاب واقعا بد بود پیش نمیرفت و هیچ حرفی برای گفتن نداشت .
حجیم بود ولی خوب بود. با این که احساس میشد نویسنده، که خودش از تواناییهای خودش آگاهه، یه جاهایی میخواد عرض اندام کنه و نشون بده که خیلی کارها بلده، اما این "خیلی کارها" عمومن گلدرشت نشده بود و آزاری نمیرسوند. قصه فرم جالبی داشت و واقعن نثرش یکدست و خوندنی بود. شاید بشه به عنوان یه نمونهی کاملن موفق از داستانی که فرم توش اهمیت داره اما غالب نیست، از این کتاب یاد کرد. باید سهونیم ستاره میدادم، اما چون نیم نداشتیم، دیدم سهتا براش کمه
امتياز واقعي 3.5 ستاره.داستان زندگي راوي است در شهر تبريز كه بيشتر آن از دي ماه 1356 تا مهر 1359 روايت مي شود . مقاطع زماني كه نويسنده انتخاب كرده مربوط به شروع انقلاب و شروع جنگ است بدون هر گونه تفسير يعني اطلاعات چنداني به خواننده در مورد انقلاب و شروع جنگ نمي دهد مثلا آنطور كه اسماعيل فصيح در زمستان 62 از فضاي انقلاب و جنگ روايت مي كند. داستاني سر راست و ساده با شرح جزئيات كه در مورد شخصيت آشان ناقص مانده است
اغلب دهان به سختی اعتراف میکند، دل اعتراف میکند به زبان نمیراند. تلخ است اعتراف، سخت است شنیدن اعتراف از دهانی که باید بوی خوب بدهد و گل ببارد ازش. وقتی اعتراف میکرد احساسش میکردم، گاهی بغضهایم اعترافهایی بود که میخواستم بالا بیاورم ولی ترس نامش را مصادره میکرد! اعتراف سیفالدینی نامها را هویت دوباره داد. اعتراف نامه خوبی بود.
یک رمان تمام عیار است. آفرین به این منطق داستانی. احسنت به تکنیک و روایت پردازی. در زبان فارسی چنین قدرتی از رمان ندیده بودم حظ برم دست خوش به آقای سیف الدینی