این کتاب اثری است فلسفی که شالودهی نظری کتابهای بعدی آرامش دوستدار را میسازد. نويسنده در اين اثر، تفاوت ميان حوزههای بينش دينی و ديد علمی را با دقت مفهومی ویژه میشکافد، تا روشن سازد که تفکر فلسفی در ماهيت خود نه بينش دينی است و نه ديد علمی. از دیدگاه نويسندهی کتاب، دين و علم از آنگونه جلوههای حيات معنوی انسانی هستند که فلسفه را به معارضه میخوانند. وجه ظاهرا مشترک بينش دينی و ديد علمی از يکسو و تفکر فلسفی از سوی ديگر در آن است که همگی از چيستی و چگونگی هستی جهان میپرسند. چاپ ۱۳۸۱
آرامش دوستدار، در سال ۱۳۱۰ ه.ش در تهران متولد شد. او برادرزاده احسان الله خان دوستدار است. او در سال ۱۳۳۷ ه.ش برای تحصیل فلسفه به آلمان رفت و در سال ۱۳۵۰ ه.ش مدرک دکترا در رشته اصلی فلسفه و رشتههای جنبی روانشناسی و دینشناسی تطبیقی را از دانشگاه بن دریافت کرد. عنوان رساله دکتری دوستدار «رابطه اخلاق و ارادهی سلطهگرا در آثار نیچه» بود. وی از سال ۱۳۵۱ ه.ش تا ۱۳۵۸ ه.ش به عنوان استاد به تدریس در گروه فلسفه دانشگاه تهران پرداخت و در پی بسته شدن دانشگاه ها؛ موسوم به انقلاب فرهنگی ایران از دانشگاه اخراج شد و دیگر بار به آلمان مهاجرت کرد. درنهایت، ایشان در تاریخ ۵ آبان ۱۴۰۰ در سن ۹۰ سالگی در شهر کلن آلمان، دیده از جهان فروبست.
از آرامش دوستدار تا کنون چهار کتاب به زبان فارسی و تعدادی مقاله و ترجمه چاپ شده است.
کتاب ها ملاحظات فلسفی در دین و علم، نشر آگه، تهران، ۱۳۵۹ امتناع تفکر در فرهنگ دینی، انتشارات خاوران، پاریس، ۱۳۷۰ درخششهای تیره، انتشارات خاوران، پاریس، ۲۰۰۴ خویشاوندی پنهان، انتشارات فروغ و نشر دنا، کلن، ۱۳۸۷
با اساسی ترین نگاه مولف در کتاب مخالفم، اما این منکر اهمیت کتاب نمیشود ملاحظات فلسفی در دین و علم، یکی از فلسفی ترین آثار «تالیفی-تاسیسی» در فضای روشنفکری ماست هرچند این کتاب معروفترین اثر دوستدار نیست، اما بدون شک از نظر فلسفی مبنایی تر از «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» است
دوستدار در «ملاحظات» خود سعی میکند نشان دهد که چرا از دین و علم تفکر برنمیخیزد، خلاصه پاسخ او این است: تفکر از پرسش حقیقی بر می آید و دین و علم مانع ایجاد پرسش حقیقی هستند، زیرا علم نوعی «پس شناسی» و دین در اصل «پیش شناسی» است. علم پس شناسی است زیرا پیش از آنکه به شناسایی علمی دست یابیم هم جهان آنگونه که «حکم» علمی از آن پس می شناساند، هست؛ دین پیش شناسی است زیرا پیشاپیش جهانی را که در «کلام» الهی گفته می شود می آفریند؛ اما در هر دو صورت، علم و دین نوعی از شناسایی به انسان ارائه میکنند که دیگر جای پرسش باقی نمیگذارد- پاسخ یکبار برای همیشه مطرح میشود
مشکل اساسی دوستدار در این «ملاحظات» این است که خود مراعات معیار خود را نکرده است: پرسش حقیقی آن است که همواره جای تردید را باقی گذارد؛ اصلا به همین خاطر دوستدار فلسفه را تعریف نمی کند تا با تعریف یک-بار-برای-همیشه آن، پرسش حقیقی از فلسفه و ماهیت آن را زیر سوال نبرده باشد. پس بجای اینکه بگوید فلسفه چیست، نشان می دهد که فلسفه چه نیست: فلسفه دین و علم نیست. برای این کار دوستدار مجبور است دین و علم را تعریف کند؛ ولی اگر کمی دقت کنیم، با این کار (بجای فلسفه) پرسش از دین و علم را به پرسشی غیرحقیقی تقلیل داده است دوستدار دغدغه فلسفه را دارد اما بی دغدغگی او نسبت به دین و علم سبب می شود این پرسش را که آیا همواره باید دین را پیش شناسی (چیزها چنانند که در کلام مطلق هستند) و علم را پس شناسی (چیزها چنانند که این حکم علمی نشان می دهد) دانست مورد غفلت قرار دهد. اتفاقا فیلسوفان علم و روشنفکران دینی که دغدغه این دو را دارند، همین پرسش را پرسش اصلی خود قرار داده اند و پاسخی جز پاسخ دوستدار یافته اند. فلسفه علم پس از پوپر و فلسفه دین پس از کانت مشحون از چنین پرسش ها و پاسخ های بدیل آن است
ایراد دوم دوستدار نوعی سلفی گرایی شدید در نگاهش نسبت به فلسفه است. او تلویحا مدعی است فلسفه یعنی آنچه از یونان به پا خاست و به غرب رفت و هر آنچه در شرق با آن درآمیخت فلسفه را از مسیر خود منحرف کرده است. ولی آیا هیچ مورخ فلسفه ای می تواند منکر تاثیر علم مصری-بابلی و دین هندی-ایرانی در آرای فیلسوفان یونان شود؟ و آیا هیچ اندیشمندی می تواند مدعی چنین ناب گرایی در فلسفه (و علم و دین) گردد و غنای فلسفه های معاصر را ناشی از آمیزش افق های فلسفی و غیرفلسفی نداند؟
بهرحال کتاب دوستدار، به خصوص برای افرادی که روشنفکری دینی را به جد دنبال میکنند و در این راه ضعف فضای فلسفه قاره ای را حس میکنند، اثر بسیار ارزشمندی است فقرات زیادی از این کتاب را عمیقا دوست داشتم، مثل مارکس که پدیدارشناسی هگل را دوست داشت! گمان میکنم با سر و ته کردن درخشش های تیره این کتاب میتوان نگاه فلسفی جدی ای در روشنفکری دینی ایجاد کرد
برای آنها که میخواهند یک اثر فلسفی در روشنفکری دینی بخوانند یا خواندن آرامش دوستدار را شروع کنند این کتاب توصیه مناسبی است
آرامش دوستدارفیلسوفِ مدرن اندیش و نقاد و تا حدی تلخکام، در این کتاب که می توان آن را مقدمه ای بر "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" و "درخششهای تیره" او دانست به مقایسۀ "بینش دینی" و "دید علمی" در برابر "تفکر فلسفی" می پردازد و این مقایسه را از آن جهت انجام می دهد که دین و علم، خود را معارضِ فلسفه می دانند و دوستدار برای اینکه روشن کند تفکر فلسفی چیست، در فصل اول می پردازد به اینکه بینش دینی چیست و در فصل دوم می پردازد به اینکه دید علمی چیست
آرامش دوستدار اساساً آغاز تفکر فلسفی را از سرزمینی می داند که پندارش از جهان، هرگز دینی نبوده است در حالیکه روالِ ما نسبت به جهان از آغاز دینی بوده است، لذا ورود تفکر یونانی را، ورودِ عناصری کاملاً بیگانه می داند که وارد پندار دینی ما می شود و عوارضِ آن دینی شدنِ فلسفه و فلسفی شدنِ دین است
دوستدار ضمن تبیین این مسئله که در تمام زمینه ها میان پرسش و پاسخ رابطه ای هست و پاسخِ حقیقی را چیزی می داند که مستقیماً از پرسش برخاسته باشد و اگر پاسخی مبتنی بر پرسش نباشد هرگز پاسخ نیست، نتیجه می گیرد که تنها فلسفه است که پرسش حقیقی و پاسخ حقیقی در آن وجود دارد
چون بینش دینی در پرسش و پاسخِ خود، وابستۀ کلامِ قدسی است و پرسنده با مراجعه به آن، پیشاپیش "می داند" که پاسخِ پرسشهای او در کلام قدسی نهفته است لذا از همینجاست که خصلتِ پرسش معدوم می شود، چون پرسش را کسی می پرسد که "نمی داند" و کلام قدسی نیز چون تمام پاسخ ها را در انبان خود دارد، پرسشِ حقیقی نیز معدوم می گردد
دوستدار اساساً اندیشیدن را منحصراً برآمده از پرسیدنِ ذهن ناوابسته می داند
در نخستین چاپ که توسط نشر آگاه منتشر شد، قصد بر این بوده که این کتاب بخش سومی هم با عنوان تفکر فلسفی داشته باشد که البته هیچگاه این بخش نوشته نشد و هر چند کتاب فوق پس از بیست و دوسال به چاپ دوم رسید و اصلاحاتی در آن از لحاظ نگارش و نیز جایگزین کردن چندین واژه مهجور و تصحیح غلط های چاپی صورت گرفته اما همچنان در قسمتهایی از کتاب به بخش سوم کتاب ارجاع داده میشود
از متن کتاب:
تفکر فلسفی در ماهیت خود نه بینش دینی است و نه دید علمی، و هرگاه بینش و دید بخواهند فلسفی باشند، دیگر دینی و علمی نخواهند بود دین نزد ما به این سبب که بومی و مادر زاد بوده، فرهنگ ما را کلاً در دامن خود چنان پرورانده که منافعش ایجاب می کرده است، و علم و فلسفه چون پدیده های وارداتی از همان آغاز نمی توانسته اند در دامانِ این نامادری نشو و نمای سالم و بارور داشته باشند می شود ذهنِ طبیعتاَ جوان و در نتیجه جویای دانشجویان را با شیوه ای متناسب، رفته رفته از بن بستِ حفظ کردنِ مواد صرف در آورد و با گشودن دیدگاهها و چشم اندازهای تازه امکان دگرگونی ساختار و رفتار ذهنی آنان را چنان فراهم ساخت که بتوانند "ناوابسته" بیاندیشند، وابسته اندیشیدن حکمِ نیندیشیدن را دارد بینش آن است که عیان را بی واسطه می بیند و همین می رساند که واسطه ای در میان هست که باید رفع گردد تا بینش حاصل شود دین و علم هرگز ارتباطی از بنیاد و اساس با یکدیگر نداند، از این جهت که دین در شناسایی خود جهان را "هست" کرده است و علم آنچه را که "همیشه هست" خواهد شناخت بودیسم که قطعاَ ناب ترین و اصیل ترین جلوۀ تاریخی عرفان است، ماهیتِ جهان را دگرگونی و ناپایداری می داند و به همین جهت زندگی را رنج می شناسد، رنجی که ناشی از میل به جهانِ ناپایدار است، از این رو زندگی برای بودیسم با مرگ آغاز می گردد
دین جهان را همیشه از پیش می شناسد و علم جهان را همیشه از پس خواهد شناخت.
اعتبار هیچ پرسشی به این نیست که به ازای خود پاسخی به دست دهد. ژرف ترین پرسش ها آنهایی هستند که در قبال خود پاسخی متناسب با برد و عمقی که در انها نهفته بوده است نیافته اند و در بروز تدریجی و بعدی این برد و نیروی نهفته در آن همواره از نو بر پاسخ ها چیره گشته اند.
پاسخ الهی نفی دانستن است در واقع هرگز پاسخ نیست، بلکه کلام مطلق است و کلام هرگز به این یک علت هرگز تفکر فلسفی نیست. به این ترتیب پرسش در بینش دینی در واقع دستاویز و محرکی است که به کلام مجال بروز می دهد. و دین همیشه می گوید: فلان امر چنین بوده، چنین هست و چنین خواهد بود. معنایش این است که هر گونه پرسشی را از پیش ناپرسیدنی کرده است.
جهانی که دین می شناسد آفریده ی دین است و جهانی که علم می شناسد آفریده ی علم نیست و اساس آفریده نیست.
شناسایی در بینش دینی مطلقا آفرینش است.
آنچه کسانی چون مولوی و حافظ به عنوان انسان دینی می گویند در واقع چون ناشی از تفکر و پرسش نیست نه می تواند درست باشد و نه نادرست. بلکه فقط می تواند مفری برای بروز کلام باشد که منشاش قدسی است
عامه آن کسی نیست که اصطلاحا عوام خوانده می شود و بارزش ترین خصیصه اش بی فرهنگی به معنای نادانستگی متعارف است. یک شاخص قاطع دیگر برای بینش دینی جنبه ی عامیت آن است . بینش دینی مختص عامه به وسیع ترین معنای آنعامه آن کسی نیست که اصطلاحا عوام خوانده می شود و بارزش ترین خصیصه اش بی فرهنگ است. عامه هر کسی است که از درون منفرد نیست یعنی از دیگری متمایز نمی گردد و ماهیت و قوام وجودی اش را در جمع متشابهان می جوید و می یابد. یعنی در هم شکلی، همسخنی و همسانی. عوام و خواص هر دو می توانند به معنایی که دیدیم از عامه باشندیعنی عاری از تفرد درونی باشند.
**
تنهایی انسان دینی و انسان علمی دو نوع کاملا مختلفند. انسان دینی چون وابسته ی قدسی است، بر خود متکی نیست، بی خود است و در این بی خودی تنهاست. انسان علمی به معنای شناسنده ی متکی به خود تنهاست، چون با دیگری و از دیگری نیست. تنهایی انسان دینی ناچیزی اوو در واقع نیستی محض او در قبال هستی مطلق الهی است. تنهایی انسان علمی خود بودی او در جهان و در برابر جهان است که به تسخیر او در می آید. تنهایی دینی تنهایی ایمانی است و تنهایی علمی تنهایی فکری. ملاحظات فلسفی در دین، علم و تفکر آرامش دوستدار https://t.me/nellynevesht
اصطلاح "امتناع تفکر در فرهنگ دينی" با استمداد از مفهوم "روح واحده" هگل، خواننده را در پيچ و خمهای ِ"بازی زبانی" گیر می اندازد تا لاجرم بپذیرد که "فرهنگ دينی" ِایرانی؛ "امتناع تفکر" را در خود نهفته دارد. نویسنده با تخصص اش در زبان-ورزی، اين ادعا را طنین-انداز می کند که: "فرهنگ دينی به آسانی میتواند ضد دين باشد. چرا که وجه تسمیۀ دين، از آنروست که دين کهنترين وسيله و سازمان در سرکوب انديشيدن و ممتنع ساختن تفکر بوده است". بدیگر عبارت، هر کجا و هر جايی که سرکوب برقرار باشد، همانجا همانا انديشيدن ممتنع میماند. از این متمّم، آرامش دوستدار از مدعای پیشین اش در مورد نقش ممانعت اسلام در اندیشیدن، بطور تلویحی گذر می کند و می خواهد بطور لاپوشانی بگوید که منظورش همانا از ابتدا، تمامیتخواهی و فرهنگ استبداد شرقی در ایران می بوده است و نه دین-خوئی و دیانت-باوری ایرانیان اگر بپذیریم که باورمندی به انگاره پيشرفت و هدفمند-باوری تاريخ در کل و در اجزايش، تصوّری ست واهی؛ بدین معنا که تخصص مورّخ همانا پروردن تئوری از رويدادهای تاريخی ست؛ پس به این نتیجه نائل می شویم که ایشان نیز بمدّد تخصص طامات می بافند. تاریخ را نه پيشرفتی در کار است و نه هدفی که برمبنای آن بتوان از مفهوم عقب-ماندگی فکری آنهم بر اساس فرهنگ دینی سخن گفت. ضرورت تخصص در جوامعِ امروزین، همانا به فروکاهیدگی انسانِ متخصص منجر شده است. تخصص در مفهومِ مدرن، آدمی را به بخشِ کوچکي از اندام چیز بزرگتری از نوع سیستم های اجتماعی بدل می کند. انسانِ متخصصِ با کسبِ مهارت از فهمِ هر آنچه خارج از حوزهی تخصصِ اوست عاجز می ماند. امر "هزار تکه" تخصص رُویه دیگر سکهء "همه-فن-حریف-بودگی" و انسان کعب الاخبار سنتّی ست که هنوز بر اریکه اندیشمندی در ایران؛ "هل-مَن-حریف" می طلبد انحرافِ بنیادین پیشین یعنی گرایش همهفنحریفبودگی همان سرطانِ نظری و عملی انسانِ متخصص امروز است. از زمره علل اين تصور واهی یکی اين است که آرامش دوستدار اکنونیت موجودمان و وضعیت وانفسای کنونی را با ولنگ و وازی و يا با دست و دل بازی؛ برحسب حاکمیت فرهنگ دینی و استیلای تمامیتخواهی دین-باورانه توجیح می کند هيچ نيرويی برتر از نيروی حيات و خارج از آن وجود ندارد تا بتواند حيات را برای ما متعين و معنی-دار سازد. به عبارت دیگر، گز و معیاری ثابت و لایتغییر موجود نیست که بر اساس آن مدعی شد که در روند پیشروی بسوی آینده؛ آنهم با هدفی مبتنی بر ارتقاء و در روند سودمندی؛ حالیا دچار سوءاستفاده از "دین-خوئی" شده ایم. در باوری پرهيب-مانند از "فلسفۀ تاريخ"، آرامش دوستدار می کوشد از "شناخت علمی" مدّد بگیرد تا با تمهيدی از تخصص-باوری، برای ما در فزونخواهی از نيروی حيات؛ چیزی طرفه رمز-گشائی کند. برای او، شناخت وسيلهای ست برای آنکه نيروی حيات را در فزونخواهی افزون کنیم. فزونخواهی امّا بر ديناميسمی پای می فشارد که مارکس در توّهم پيشروندۀ جامعه؛ آنرا "ماترياليسم تاريخی" نام نهاد. تاريخ تا آنجا سودمند ست که با شناخت از گذشته بتوانیم برای حيات کنونی و یا آيندۀ از آن استفاده کنيم. والا نه تنها تاریخ؛ بلکه هیچ یک از عرصه های علوم؛ موجوديتی فینفسه و موضوعیتی فینفسه برای خود یا در-خود ندارد. آرامش دوستدار فيلسوفی ست که در جهت فرهنگ علم-باورانه غربی برای جامعه ایرانی میانديشد. و از همین بابت، از "تاريخ مدرنیته غربی" و از "منطق تاريخ" استفاده می کند تا به "هستی فرهنگ ایرانی" رنگی ماتم-زده و فرودست بمالد. آری ايدهی "امتناع" خود یک باورمندی فرهنگ غربی آنهم از نوع مدرنیته ِعلم-باورانه آنست که مسئوليت شکست را به دوش تاريخ می اندازد. اين فراافکنی شکست به تاريخ، بار گرانی از مسئوليت را در روی دیگر سکه، بر عهده ما می گذارد که گویا از ماست که برماست
همین امروز که کتاب «ملاحظات فلسفی در دینو علم» را تمام کردم، باخبر شدم که نویسنده آن «آرامش دوستدار» در آلمان درگذشته است. یادش گرامی اما دربارهی کتاب: آرامش دوستدار در این کتاب از اشتراک و اختلاف بینش دینی، دید علمی و تفکر فلسفی میگوید: «وجه ظاهرا مشترک بينش دينی و ديد علمی از يکسو و تفکر فلسفی از سوی ديگر در آن است که همگی از چيستی و چگونگی هستی جهان میپرسند. اما چون بينش دينی وابستهی کلام قدسی است و قدسيت کلام قدسی بيش از هر چيز در آن است که همه چيز را از پيش میداند، میتوان گفت که پرسش در بينش دينی ظاهری است و دين هرگونه پرسشی را در نهاد خود غيرممکن میسازد. به سخن ديگر در روال دينی، پرسش هرگز پرسش نيست و بينش دينی به مرگ قطعی خواهد مرد به محض اينکه نيروی پرسش واقعی در درون آن آزاد گردد. در علم چنين نيست، از پرسش است که ديد علمی میتواند به پاسخ برسد ولی وقتی پرسش در علم به پاسخ خود رسيد، پاسخ به اعتبار خود باقی می ماند. پرسش علمی به خلاف «پرسش» دينی نه ناظر و متکی بر يک مرجع، بلکه ناظر و متکی بر دانستههای مرتبطی است که از طريق تحقيق در امور حاصل میشوند.» کتاب به تفاوت این سه نوع نگاه به جهان میپردازد. من با نثر و نوشتار کتاب مشکل داشتم اما مطلب را توانستم هضم کنم. ظاهرا این اولین کتابی بوده که دوستدار به چاپ رسانده است.