What do you think?
Rate this book


208 pages, Paperback
Published January 1, 2019

«پدر میگفت بینندهی تابلوی دالی همیشه با این پیشفرض به آن نگاه میکند که قوها بخشی از واقعیت تابلو هستند. در حالی که یک اثر سوررئالیستی قصد دارد رؤیا را نمایش دهد. پس قوها در واقع رؤیا هستند و فیلها انعکاس رؤیا. تابلو همان کاری را میکند که یک شعبدهباز انجام میدهد - فریبمان میدهد؛ حواسمان را از واقعیت درون تابلو پرت میکند. غزاله گفت که پدر اعتقاد داشته درستتر آن است که اسم تابلو را میگذاشتند: قوها انعکاس فیلها.»
«میگفت خیال و واقعیت واژههای متضادند و زمانی که به هم متصل میشوند، ایجاد تعادل میکنند. معتقد بود هر آنچه در زندگیمان ما را به نقطهی اعتدال بازمیگرداند ذاتی اینچنینی دارد، یعنی؛ تنها با قرار گرفتن دو واژهی متضاد در کنار هم قابل توصیف است.»

«رستاخیز تصویری است که مسیح را زمان بازگشت از مرگ نشان میدهد. در تابلو، مسیحِ برانگیخته، با نگاهی خالی و معماگونه، به چشمان مخاطبانش خیره شده، در حالی که چهار نگهبان که وظیفهی مراقبت از او را به عهده دارند در خوابی عمیق فرو رفتهاند. به واسطهی همین خواب است که بیداری مسیح ممکن میشود. […] این خواب، خوابِ بیداری است - غفلتی برانگیزاننده. […] آن شهر را چه کسی از ویرانی نجات داد؟ افسر جوان با فرمان آتشبس؟ نویسنده با توصیفی ماندگار از یک شاهکار هنری؟ چیره دستی نقاش؟ خود تابلو؟ یا مسیح؟ از این پنج عنصر، چهار نگهبان خفته کداماند؟
از میان نگهبانان خفته در تابلوی رستاخیز یکی هست که با دیگران تفاوت چشمگیری دارد. شخصیت و چهرهای که در اکثر آثار نقاش دیده میشوند - او خودِ نقاش است. آیا نقاش در خواب است؟ آیا مردی از میان تاریکی، روشنایی را ترسیم میکند - خفتهای که بیداری را حکایت میکند؟ رستاخیز در دل خود یک ترکیب متضاد دیگر را جا داده است: خفتهی بیدار. آیا از این طریق است که نقاشی در تعادل قرار میگیرد؟»
«شخصی بر شیخ آمد و گفت: دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم. گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی. گفت: شیخ، خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟ گفت: آری، که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید، نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی نه خدا. (تذکرة الاولیا).»
«روزگارم خلاصه شد در رفتن به تابوت [کنایه از محل کار] و بازگشت به غار [کنایه از خانه] - نوسان میان مرگ و بدویت. از اینجا به بعد، روزها فقط میگذشتند؛ بیآنکه درک شوند یا ردی معنیدار از خودشان بر جا گذارند. با شکل و شمایلی یکسان - بیهیچ حادثه یا شگفتی که بشود از آن یاد کرد. شبیه رانندگی طولانی در جادهای مستقیم، بدون توقفگاه و یا پیچوتابی که بیدارم کند. مسیر را شروع میکردم و به آنی خودم را در نقطهی پایان میدیدم. بعید نبود میان راه خوابم هم برده باشد.»
«عقیده داشت مراقبت از شیء زیبا مقابله با قاعدهای جهانی است؛ زوالپذیری. این جنگی دائمی است: جهان از نابودی دست نمیکشد و اگر کسی به هر ش��ل موجبات کندتر شدن آن را فراهم کند، مقابل روند تکاملی هستی ایستاده است. [...]
هر چه که زیباست گرانبهاست و زیبایی با ماندگاری در تعارض است. هیچ گلی همیشه شاداب نمیماند و روزهای زیبا تا ابد دوام نمیآورد. زیبایی و فناپذیری همزاد یکدیگرند و جهان یکسره با این منش به پیش میرود - شیء زیبا را خلق میکند و همان دم دست به نابودی آن میزند. [...] گفته بود نابود کردن زیبایی جرم است، اما آیا جهان غیر از این کاری میکند؟ آیا هستی مجرم است؟ منش هستی دیوانگی است. جهان مجنون است و در سایهی همین جنون است که از تمام گناهان، بیعدالتیها و خودسریهایش تبرئه میشود.»
«میدانستم شبزندهداریِ تک نفره چقدر میتواند کیف داشته باشد. […] این جور مواقع بیش از هر زمانی احساس آزادی میکنم. انگار کسی مرا بیدار میکند و میگوید: هی رفیق، بلند شو و یککم زندگی کن.»
«به همه چیز رنگ و بویی فراطبیعی خواهم داد تا از این راه بار مسئولیتم را در قبال واقعیت سبکتر کنم.»
«بدنِ [فردی مرده] رنگپریده بود و به یک شیء شباهت داشت. در رودههایش زندگی همچنان جریان داشت، اما آیا آگاهی او هنوز زنده بود؟ منظورم این است که [او] معمای مرگ را حل کرده بود؟ از مرگ خود خبر داشت؟ مثل دیدبانی در میدان جنگ، بالاتر از همه، اطرافش را میدید؟ یا مثل زمانی که متولد شد از آنچه که پیش از آن بوده بیخبر بود!»
«کاغذ [عکس فوری] را در هوا تکان داد. وقتی کاملاً ظاهر شد دیدم نصف تصویر به کل تاریک است. خرگوش با دوبندهی سفید گفت: «نگران نباشید قربان، نصف هر چیزی تاریک است».["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>