كتاب «در كوچه هاي پراگ» به قلم دكتر زهرا ابوالحسني چيمه به همت انتشارات هرمس منتشر شده است كه حاصل مشاهده هاي اجتماعي، زنانه و اديبانه ابوالحسني و سي ماه زندگي او با مردم چك است كه از مارس 2011 تا اوت 2013 در دانشگاه چارلز پراگ تدريس داشته است. اين كتاب، با تمركز بر زنان اين ديار، نوعي «مشاهده اجتماعي اديبانه» از زندگي مردم چك به دست مي دهد كه نه ارزيابانه است و نه تحليل گرانه، برداشت هاي اندكي دقيق شده نويسنده است كه خود زني است كه به عنوان استاد زبان فارسي سي ماه در پراگ توقف كرده و با حس خود اين مشاهدات را به تحرير درآورده است. مشاهداتي كه اگرچه مضمون دلنوشته اي دارد، مي تواند تا حدي نمايي از زندگي اجتماعي و خصوصي زنان بخشي از جهان را به دست دهد، بي آن كه هيچ ادعاي ديگري داشته باشد.
«از کتابهایی که نباید خواند» این یادداشت نقدی است جدی به کتاب، نویسنده، انتشارات و تمام افراد دخیل در چاپ این کتاب.
من عاشق پراگ هستم، برای این حجم از دوست داشتن یک شهر دلایلم زیاد است؛ از اینکه پراگ شهری است که کافکا در آن قدم زده، بزرگ شده، زندگی کرده و دنیایش را خلق کرده گرفته تا بهومیل هرابال، آن پیرمرد دوست داشتنی و عشقش به چک و پراگ و پرویز دوائی و توصیفاتش از پراگ، نامههایش از پراگ تا باغهای اسرار آمیزش و قصرهایی که فقط در قصههای شاه و پریان میبینیاش و مردمانی که سالها جنگ را دیدهاند و به همان قدمت فرهنگی دارند که بیسوادی در آن ریشه کن شده و البته دین.. پراگ شاید شهر سردی باشد ولی مهربان است چون تک تک کوچهها و خیابانهایش پر از خاطره هستند و هنوز هم خاطرهسازند.. مانند پاریس اهل خودنمایی نیست ولی به قول پرویز دوائی انسانهای دنیا دیده وقتی برای اولین بار قدم به پراگ میگذارند، پراگ را زیباترین شهر دنیا میبینند و متحیرند که چرا هیچ کس به این موضوع اشاره نکرده است.. پراگ را وقتی کل دنیا را، پاریس را، رم و میلان را، آمستردام و وین را ببینی زیباتر خواهی یافت... اما برویم سراغ این کتاب: در زیر عنوان روی جلد این کتاب نوشته شده است: مشاهدههای اجتماعی، زنانه و ادیبانه نویسندهی این کتاب زهرا ابوالحسنی چیمه ۳۰ ماه را در پراگ زندگی کرده است به عنوان استاد دانشگاه در رشتهی زبان فارسی. برای یک استاد زبان فارسی بسیار جای خجالت دارد که در کتابش به کرات از کلمهی توهینآمیز همجنسبازی (به جای همجنسگرایی) استفاده کند و این حقیقت علمی را نه تنها قبول نداشته باشد که بارها گرایش جنسی افراد را به سخره بگیرد و حتی از عمل تغییر جنسیت به عنوان مُد و جوگیری یاد کند! نویسنده که با افتخار خود را به دلیل ایرانی بودن، مسلمان بودن و یا هر دلیل دیگری، برتر از افراد جامعه چک میداند حتی سبک زندگی و دغدغههای مردم عادی شهر را به سخره میگیرد و در طول ۳۰ ماه زندگیش هر کجا سگ دیده نفرتش را بروز داده. از نجس بودن این حیوان، از کثیف بودنش، از اینکه چه آدمهایی چندشآوری دست به این موجود کریه میزند، چه آدمهای اسیر جو گیریای چنین موجودی را به خانهاش راه میدهد بارها سخن به میان میآورد! این در حالی است که مردمان چک که نویسنده آنها را سرد و بیروح میخواند وقتی از او در خانهشان پذیرایی میکنند رعایت تمام حساسیتهای این خانم را میکنند و سگ عزیزشان را در اتاق حبس میکنند تا خانم اذیت نشود اما چون کفش و جوراب ایشان به عروسک سگ در زیر میز خورده است باز خاطر ایشان مکدر میشود که حالا باید جوراب و کفشش را بعد از مهمانی بشورد! عصبانی شدید؟ هنوز اصل قضیه مانده! خانم استاد دانشگاه با مشاهداتی که از زنان پراگ و اروپایی داشتند معتقدند فمینیست و برابریخواهی زنان را مرد کرده و مردان را زن صفت! دقیقا با همین عبارت! بسیار دلسوزانه معتقدند که آیا تلاش برای این همه سال برابری خواهی در غرب باید به اینجا ختم میشد که پلیس راهنمایی رانندگی سر میدان، رفتهگر و رانندهی اتوبوس و کارمندی که از صبح تا شب سر کار است زن باشد؟ ایشان بسیار نگران بچههای این زنان هستند که در نبود مادرشان چگونه تربیت خواهند شد!
نقدها و گفتنیها از این کتاب زیاد است ولی در آخر فقط به همین بسنده میکنم: زندگی در جوامع آزاد و متمدن که انسانها آزادند هر چه بخواهند بپوشند، بنوشند و هر که بخواهند ببوسند و دوستش داشته باشند تجربهی فوقالعادهای است.. متاسفم برای نویسندهی این کتاب که از بین این همه خوبی باز هم دنیای تاریک ذهن خود را دیده است.. همچنین برای انتشارات هرمس هم متاسفم که بدون نظارت کتابی چنین توهین آمیز به فرهنگ یک کشور و جامعهی انسانی چاپ کرده است.
با این که تعریف این کتاب را زیاد شنیده بودم اما خواندنش چندان راضی ام نکرد از یک استاد زبان و ادبیات فارسی بیش از این انتظار داشتم هم از جهت فخامت ادبی متن و هم از جهت دیدگاه های شخصی و اجتماعی اش به طور واضحی نویسنده از این که مجبور به زندگی در کشوری غیراسلامی با فرهنگی غیر از فرهنگ خود است آزرده خاطر است و هیچ گاه نسبت به آن همدلی نشان نمی دهد انگار کسی او را مجبور به این کار کرده باشد چیزی که چه بسیار افراد برای رسیدن به آن سر و دست می شکنند این موضوع ناخواسته خواننده را در مورد نویسنده دچار قضاوت اساتید کیلویی دوران احمدی نژاد می کند استاد نام ناآشنایی که کتاب دیگری از او سراغ ندارم به چنین کار خطیری برگزیده شده به نظرم یک استاد ادبیات فارسی که عمر خود را صرف خواندن متون عرفانی و اخلاقی کرده است نمی تواند چنین تفکری را با خود حمل کند شاید هم من اشتباه می کنم
عنوان فرعی کتاب بهترین توصیف برای آن است، «مشاهده های اجتماعی، زنانه و ادیبانه» یک خانم استاد زبان شناس در ۳۰ ماه حضور و زندگی «در کوچه های پراگ». درخشان ترین لحظه های کتاب نوشتارهایی هستند که به توصیف یک خاطره، یک لحظه، یا یک مکان می پردازند. ای کاش نویسنده فقط به این بخشها بسنده می کرد تا کتاب بهتری را شاهد بودیم؛ اما نویسنده در کنار این نوشته ها، برداشتها و قضاوتهای بعضاً تندی را نسبت به رفتار های افراد مطرح می کند و به کل مردم این شهر / کشور تعمیم می دهد که جلوی لذت بردن از کتاب را می گیرد.
قلمی نچسب. خاطرات نه چندان جذاب. کلمه مشاهدات ادیبانه برای عنوان کتاب به نظر بنده بنده که بر خلاف نویسنده زبان شناس هم نیستم درست نیست. این کتاب پر از قضاوت و نظرات شخصی نویسنده و نگاه بالا به پایین نویسنده بود. انگار نویسنده از مدینه فاضله آمده به یک فاضلاب شهر. کلمه مشاهده من رو یاد سامرست موام می اندازد چقدر زیبا مشاهداتش رو می نوشت و داوری را واگذار می کرد.
دهههاست کتابخوانم، شاید از وقتی خواندن یاد گرفتم. بیش از ۴۰ سال..به دست کم ۴ زبان کتاب خوانده ام.. اما در تمام عمرم کتابی به این اندازه نژادپرستانه نسبت به ملیتها و ادیان دیگر، زنستیز، بدبینانه به مردم کشورهای دیگر، بیگانهستیز، ضد اقلیتهای اجتماعی، حیوانستیز، پر از دروغ و سفیدشویی درباره وضعیت ایران، پر از اطلاعات اشتباه درباره کشور میزبان، ضد آزادیهای به رسمیت شناخته شده اجتماعی، ضد حقوق زن و حقوق بشر، بی اعتنا و اهانتگر به فرهنگ و رسوم دیگر مردمان، پرمدعاتر و غیرمنصافهتر نخواندهام. در نهایت تعجب و تاسف، کتابی این چنین تحقیرگرِ کشور و مردمی که به ادعای نویسنده ۳۰ ماه پذیرای او و خانوادهاش بوده، اجازه چاپ پیدا میکند. کتابی که در چندین و چند مورد از واژه واپسگرای هم•جنس•باز به جای همجنسگرا با تنفری آشکار استفاده میکند، همواره از سگها با صفت «مشمئزکننده» یاد می کند، افراد را بر اساس آزادی انتخاب پوشش قضاوت میکند، و مسیحیان و یهودیان را به دلیل باورهایشان به تمسخر میگیرد. و عجب که در نهایت با تمامی پرمدعابودن، نویسنده «زبانشناس»!!! حتی به خود زحمت یادگیری تلفظ صحیح اسامی افراد و خیابانهای شهری را که دو سال و نیم در آن زیسته، به خود نداده است.
به پیشنهاد دوستی این کتاب رو گرفتم اما اصلا به شما پیشنهادش نمیکنم و کتاب رو هم به کتابخونه اهدا کردم! نویسنده بشدت آدم دگمی هست. برای من عجیبه چطور یکنفر تا اون طرف دنیا میره، فرهنگ متفاوت، جغرافیای متفاوت و جامعهی متفاوت رو تجربه میکنه اما همچنان شدیدا زندانی باورهای نخنمای ذهنشه و ذرهای دیدش باز نشده. بیشتر شبیه اینه که نشستید پای صحبتهای یه مادر/پدربزرگ مسن با ذهنی انعطاف ناپذیر که داره مدام از دخترای امروزی و جامعهی مدرن بدگویی!
روایت از دو سال زندگی در پراگ. که البته گاهی روایت ها ناشیانه هست. نویسنده با گروه خاصی از دانشجوها، در ارتباط بوده در طی زمان تدریسش در دانشگاه پراگ. پس روایت ها و گفته هاش سندیت نداره.